زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح

[ ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مادر

به خاطر سنگی که تو غذام بود

دندانم شکست .....

گریه کردم ...!!!  نه به خاطر درد دندانم

برای کم سویی چشمان

مادرم

[ ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

یا امام حسین (ع)

 آرزوم رو برآورده کن بخدا می ترسم دیر بشه .

[ ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید وفقیت

از زمین خوردن کسى شاد مشو که نمیدانى گردش روزگار براى تو چه در آستین دارد ...


امام علی (ع)

[ ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

دفاع مقدس

 

بسی  پادشاهی کنم در گدایی

  چو  باشم گدای گدایان زهرا (س)

[ ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

 

[ ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

از اینکه امروز مورد توجه هستی خوشحال نباش،
تیتر اول روزنامه امروز ، کاغذ باطله فرداست …

[ ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

آتشی نمى سوزاند " ابراهیم " را ،

و دریایى غرق نمی کند " موسى " را ؛

مادری ،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان "نیل" می سپارد ،

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش ؛

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ،

سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد !

مکر زلیخا زندانیش می کند ،

اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند...

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ،

و خدا نخواهد ؛

نمی توانند ...

او که یگانه تکیه گاه من و توست !

[ ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

خواجه عبداله انصاری فرمود :

بدان که ، نماز زیاده خواندن ، کار پیرزنان است

و روزه فزون داشتن ، صرفه ی نان است 

و حج نمودن ، تماشای جهان است .

اما نان دادن ، کار مردان است...

[ ۸ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

مادر

فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی ،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم،
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است،
صبور باش و درکم کن؛
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم،
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم؛
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن؛
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر؛
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظهام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو؛
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی.
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو؛ روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو.
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم.........

[ ۸ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک