زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح

 

آنچه در دل میپروریم را به سمت خود جذب میکنیم ، هر گونه شرایط ، هر شخص و هر موقعیتی را که به سوی خود فرا میخوانیم و تجربه مینماییم ، همان چیزی است که در درون ماست . آیا میتوانید نظامی شکوهمندتر از این را مسألت کنید ؟

زندگی شما پژواکی از درون شماست و آنچه درون دارید ، هماره تحت اختیار شماست .

[ ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:

   با افراد تازه ای آشنا شویم

شغلمان را عوض کنیم

مهاجرت کنیم

ازدواج کنیم

 

فکر میکنیم،‌ زندگی بهتر خواهد شد اگر :

ترفیع بگیریم

اقامت بگیریم

با افراد بیشتری آشنا شویم

بچه دار شویم

 

و خسته می شویم وقتی :

می بینیم رئیسمان نمی فهمد

زبان مشترک نداریم

همدیگر را نمی فهمیم

می‌بینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند

بهتر است صبر کنیم ...

 

با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :

رئیسمان تغییر کند، شغلمان را تغییر دهیم

به جای دیگری سفر کنیم

به دنبال دوستان تازه ای بگردیم

همسرمان رفتارش را عوض کند

یک ماشین شیک تر داشته باشیم

بچه هایمان ازدواج کنند

به مرخصی برویم

و در نهایت بازنشسته شویم....

 

حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.

 اگر الآن نه، پس کی؟

 زندگی همواره پر از چالش است.

 بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.

 

به خیالمان می رسد که زندگی ، همان زندگی دلخواه ، موقعی شروع می شود که موانعی که سر راهمان هستند ، کنار بروند:

مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنیم

کاری که باید تمام کنیم

زمانی که باید برای کاری صرف کنیم

بدهی‌هایی که باید پرداخت کنیم

و ...

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!

 

بعد از آن که همه ی این ها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی ، همین چیزهایی است که ما آن ها را موانع می‌شناسیم

این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم که جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی، خود همین جاده است.. بیایید از هر لحظه لذت ببریم.

برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم:

در انتظار فارغ التحصیلی

بازگشت به دانشگاه

کاهش وزن

افزایش وزن

شروع به کار

مهاجرت

دوستان تازه

ازدواج

شروع تعطیلات

صبح جمعه

در انتظار دریافت وام جدید

خرید یک ماشین نو

باز پرداخت قسط ها

بهار و تابستان و پاییز و زمستان

اول برج

پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون

مردن

تولد مجدد

و...

 

خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد .

هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.

زندگی کنید و از حال لذت ببرید.

[ ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

فرمان بردارم سرورم

شما نمی دانید که چگونه این کار انجام می گیرد و جهان هستی چه جوری و چه شکلی به خودش می گیرد . "چگونه" کار کائنات است . او بهترین و کوتاهترین و درست ترین راه را برای رسیدن شما به آرزویتان ایجاد می کند . 

وقتی شما در جهت چیزی هستید که می خواهید ، احساس خوبی خواهید داشت و اگر نا امید شوید دیگر با آن چیز هم جهت نیستید و ناراحت هستید . وقتی ناامید شوید و بگویید " نمی شود" ، کائنات می گوید : فرمان بردارم سرورم و شما به آرزوی خود نمی رسید . وقتی احساس خوبی داشتید و هم جهت هم شدید ، زمان پدید آمدن آن رویا فرا می رسد .

رخداد ها به زمان نیاز دارند اما زمان آن برای شما معلوم نیست ، بیشتر مهم است که چقدر با احساس خود هم جهت هستید . این شما هستید که برای رخدادها زمان تعیین می کنید و فکر می کنید برای چیزهای بزرگ تر زمان بیشتری و برای چیزهای کوچک زمان کمتری صرف می شود . اما برای قانون جاذبه اینگونه نیست .

 قانون جاذبه همان چیزی را که هست به شما می دهد. و این شرایط تکرار می شود . در صورتی که آن چیزی که الان هست همان چیزی بوده که شما قبلا به آن فکر کرده بودید . اگر با چیزی که نمی خواهید مقابله کنید ، ایستادگی می کند. چون روی چیزی تمرکز کرده اید که نمی خواهید . باید روی چیزی تمرکز کنید که می خواهید .
شما خالقین جهان خود هستید . مهم است که به چه فکر می کنید و چه آرزویی دارید ، چون آن چیز پدید می آید . انسان چیزی می شود که به آن می اندیشد . هر کس می تواند دنیای خود را بسازد و محدودیتی ندارد زیرا بیش از نیاز خوبی هست . بیش از نیاز نیرو هست . قانون جاذبه درون شماست و تحت کنترل شما است . چه فکر کنید که "می توانید " و چه فکر کنید که " نمی توانید " در هر صورت حق باشماست و کائنات به شما می گوید : فرمان بردارم سرورم .
با شکر گزاری شروع کنید ، شکرگزاری بابت چیزهایی که دارید و به شما احساس خوب می دهد . اخلاق شکرگزارانه داشته باشید....

[ ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

احساس خوب

احساس به شما کمک می کند که به چه چیزی فکر کنید و چه چیزی را جذب کنید . احساس یا خوب است یا بد . باید جهت گیری به سمت احساس خوب باشد .


همان چیزی که احساس می کنید ، همان چیزی است که به وجود می آورید . چیزی که به آن فکر می کنید همان چیزی است که احساس می کنید .

شما افکاری را به وجود می آورید که تجربه های آینده ی شما را به وجود می آورد . شما خالق زندگی خود هستید .زندگی می تواند رویایی باشد اگر شما از از این راز (قانون جاذبه) استفاده کنید .

همه شما داستان علاءالدین و چراغ جادو را می دانید ، کارتون و یا فیلم آن را دیده اید . علاءالدین آرزو می کرد و غول چراغ جادو ظاهر می شد و به او می گفت فرمان بردارم سرورم و آرزوی علاءالدین برآورده می شد . علاءالدین شما هستید و غول چراغ جادو کائنات (هستی ) . کائنات بر پایه قانون جاذبه شکل گرفته .  شما آرزو می کنید و کائنات   می گوید : فرمان بردارم سرورم.


1. آن چیزی را که می خواهید طلب کنید
2. نیاز به کلمات نیست ، فکر کنید
3. کائنات به احساس درونی شما پاسخ می دهد و شما دریافت می کنید .


شما به جهان هستی دستور می دهید و جهان هستی شکلی به خودش می گیرد که شما به افکارتون برسید . شما باید آن چیزی را که می خواهید تصور کنید و تجسم کنید . وقتی چیزی را تجسم کردید آن را پدید می آورید .

[ ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

" بشر زندانی سرنوشت نیست ، بشر در غل و زنجیر ذهن خویشتن است . "

فرانکلین دی. روزولت (1945-1882)

[ ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

از امروز پست جدیدی رو شروع میکنم که برای خیلی ها ممکن جدید هم نباشه ، به هر حال این موضوع مورد علاقه منه که خیلی دوستش دارم و کم و بیش راجع بهش مطالعه کرده ام ، از دوستان عزیز هم دعوت میکنم برای افزایش آگهی همه توی این ÷ست کمکم کنن.

 

ما همه با یک نیروی بی پایان زندگی می کنیم . و آن نیروی جاذبه است.


راز قانون جاذبه


تمام چیزهایی که وارد زندگی شما می شوند با قانون جاذبه وارد شده اند . تمام چیزهایی که شما در ذهن دارید به طرف خود جذب می کنید .

 

افکار تبدیل به اجسام می شوند . شما باید مشخص کنید چه چیزی را می خواهید ، به آن فکر کنید و بار ها ، بارها آن را در ذهن خود مرور کنید ، چیزی را که فکر می کنید به طرف خود جذب می کنید.

این برای هر کسی رخ می دهد اما افراد به چیزی فکر می کنند که نمی خواهند . قانون جاذبه هر چیزی را جذب می کند ، چیزی را که نمی خواهید و چیزی را که می خواهید .نباید روی چیزی که نمی خواهید تمرکز کنید زیرا قانون جاذبه آن را جذب می کند . تمرکز فکری را باید از روی چیزهایی که نمی خواهید به روی چیزهایی که می خواهید ، تغییر دهید .

کسی که بیشتر از بیماری حرف می زند همیشه بیمار است و کسی که بیشتر از ثروت حرف می زند ، ثروتمند است . یک فکر مثبت صدها بار قوی تر از یک فکر منفی است . افکار را به دقت انتخاب کنید .

مجسمه ای که از خود ساخته اید ، خودتان خواسته اید .  تمام اتفاقاتی که برایتان رخ  می دهد ،  خودتان خواسته اید . باید مراقب افکارتان باشید .

[ ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مایکل شوماخرچندین سال متوالی در مسابقات رالی در دنیا اول شد. وقتی رمز موفقیتش را پرسیدند ،  در جواب گفت : 

 تنها رمز موفقیت من این است که زمانی که دیگران ترمز می گیرند ، من گاز می دهم .

 مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند.

 تصمیم بگیر وقتی که دیگران مـُرددند. 

 خود را آماده کن وقتی که دیگران در خیال پردازیند .

 شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند .

 کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردنند .

 صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردنند .

 گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردنند .

 لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگینند .

 پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردنند .
[ ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

 

خودپسندی زنها بزرگترین علت بدبختی ایشان و نابودی خانواده هاست. هیچ چیز به اندازه خودپسندی زنها بنیان خانواده ها را ویران نکرده است.((چارلی چاپلین)) 
کسی به اندازه یک خودخواه سرش کلاه نمی رود.((هنری وارد بیچر)) 
پنج چیز است که پنج چیز از آن نزاید: دلی که خانه ی غرور است کانون محبت نشود. یاران دوران فرومایگی، نکوخویی ندانند و تنگ نظران ره به بزرگی نبرند. حسودان بر جمال و کمال جز به چشم کین ننگرند و دروغگویان از کسی وفا و اعتماد نبینند.((گوته)) 
وقتی خودخواهی یک فرد به صورت قانون در آمد، فانوس بردارید و در روز روشن به دنبال عدالت و انسانیت بگردید.((؟)) 
[ ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

  اگه امروز لقمان حکیم بود...

اگه شما هم نصیحتی پندی تجربه ای داشتید شاید کمک بقیه بکنه  نظر بدید...

 پسرم! گروهی، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محلیشان کنی از گزندشان بی امانی. پس در احترام، اندازه نگهدار
پسرم! دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از مادرت
پسرم! سخت ترین کار عالم ، محکوم کردن یک احمق است.
پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن
پسرم! با کسی که از روزنامه فقط نیازمندیهایش را میخواند دوستی نکن. آدم بیکار و بی اراده ای است.
پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن.
پسرم! با رئیس ات زیاد گرم نگیر برایت حرف درمی آورند.
پسرم! قرض نگیر. قرض هم نده.
پسرم! شهر ما خانه ما! …نه نه نه! نمی خواد عزیزم. شهرشون خونه خودشون. اول اتاقت رو از این ریخت در بیار.
پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز…
پسرم! قواعد رانندگی را بیخیال. فقط مواظب باش بهت نزنند.
پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن
هان ای پسر! اهل هنر را احترام کن. 
پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروری
فرزندم!هیچ کس تنها نیست.
پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عمیقا خداحافظی کن. کسی نمی داند آیا فردا در همان اداره باشی یا نه. اداره در همان شهر باشد یا نه. شهر در… ولش کن پسرم
پسرم! پیامک های عید نوروزت را همین الان بفرست
پسرم! گوجه را از نارمک بخر، شنیده ام ارزان است!
و در آخر: پسرم اوج نگیر

[ ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید: پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم! پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است! مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد و معامله به این ترتیب انجام می شود نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!!!!

[ ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شما در کودکی چی می گفتید؟


خدای عزیز!

آیا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟
آلفرد

 

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟
سوزی

 

خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود .
رز

 

خدای عزیز!

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
امیلی


ادامه مطلب
[ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.

هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.

بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

[ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شما در حلقه سحر آمیز عشق الهی گام برمیدارید
هیچ چیز منفی نمی تواند میان شما و موهبتی که جسورانه در ذهن خود بر می گزینید و از طریق اندیشه ها و احساسها و کلام وانتظارهایتان باز می تابانید بایستد
بگذارید وجودتان کانون نورانی و هسته درخشان عشق شود آنگاه تمام جهانتان معجزه وار عوض خواهد شد
اگر به عشق اعتماد کنید انجام هیچ کاری برایتان دشوار نخواهد بود
در زندگی به پس که مینگرید ، لحظه هایی که براستی زندگی کرده اید لحظه هایی هستند که با عشق و محبت دست به کاری زده اید
هر کس با عشق الهی متحد شود اندکی از بهشت را در زمین می آفریند
انسان از طریق عشق الهی می تواند خود را از هر گونه تنگنا برهاند
بگذارید وجودتان کانون نورانی و هسته درخشان عشق شود آنگاه تمام جهانتان معجزه وار عوض خواهد شد
درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند؛ حس می کنم این درسته، می‌دانم این یکی غلطه. نه معلمنه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هیچ آدم عاقلی نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط. تنها به صدای درونت گوش کن
دنیا همیشه همونطوری پیش میره که توفکرمیکنی،پس به بهترین ها فکرکن
همیشه از خوبی های آدم ها برای خودت یه دیوار بساز .پس هر وقت در حقت بدی کردند فقط یه آجر از دیوار بردار بی انصافیه اگه دیوارو خراب کنی

[ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

تحقیقی از"ریچارد وایزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شایر.
 
چرا برخی مردم بی‌وقفه در زندگی شانس می‌آورند درحالی که سایرین همیشه بدشانس هستند؟ مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را شانس می‌خوانند، ده سال قبل شروع شد. می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سایرین از آن محروم می‌مانند. به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده دیگر بدشانس هستند؟


ادامه مطلب
[ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

بیا لحظه ای با هم فکر کنیم که طلا ارزش واقعی نداره و با ارزش بودنش یه چیزیه که توی فرهنگ مردم رفته ، نه اینکه واقعاً با ارزش باشه.
بیا لحظه ای با هم فکر کنیم که مدل ماشین آدم ها ، هیچ دلیلی بر بزرگ بودن شخصیت یا انسان بودن اونها نیست.
بیا لحظه ای با هم فکر کنیم که مدل مبل و میز و صندلی و پرده و لباس و هر چیز دیگه هیچ دلیلی بر بالاتر بودن جایگاه افراد نسبت به هم نیست .
و هزاران چیز دیگه که می تونیم با هم فکرش رو بکنیم.

چقدر زندگی راحت تر می شه ،‌ مگه نه؟

چقدر دغدغه های الکی و استرس های بیجای ما  خود به خود از بین می رن. آیا اینکه ما چطوری به زندگی فکر کنیم و چطوری به زندگی نگاه کنیم ، دست خودمون هست یا نه ؟
معلومه که دست خودمونه !
پس اگر متفاوت به زندگی نگاه کنیم ، نتایج متفاوت هم خواهیم گرفت…

××× طلا یک فلزه که به خاطر خاصیت های فیزیکیش و کمتر بودنش در طبیعت نسبت به سایر فلزها ، به صورت قراردادی بین آدم ها با ارزش تلقی می شه. اون هایی که سالیان سال پیش از ما این قرارداد رو گذاشتند ، حواسشون نبوده که چیز بهتری برای سنجش ارزش انتخاب کنند

[ ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولاً دیده نمی شوند ویا لمس نمی گردند، بلکه در دل حس می شوند.
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم . زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.


آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست.
به او گفتم: به نظر مى رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم.
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش می رفتم کمی عصبی بودم.

وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.
با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

وقتی سوار ماشین می شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می روم و آن ها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمی توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم.هیچ چیز غیرعادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پیرامون وقایع جاری بود و آن قدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم.
وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خیلی بیش تر از آنچه که می توانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریع تر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.
کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید.
یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:
نمی دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت.
و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم. در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آن هاست به آن ها اختصاص دهیم.

هیچ چیز در زندگی مهم تر از خدا و خانواده نیست.
زمانی که شایسته عزیزانتان است به آن ها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

[ ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت
-          آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.
    
-          پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.
      
-          آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.


-          آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.


-          گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.


-          هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قایل نیست دل نبند.


-          همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی.


-          با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا احساس کند.


-          هرگز به کسی که حاضر نیست برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده.


-          به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.


-          قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.


-          هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آن ها خواهی بود.


-          وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.


-          به خودت بیاموز هرکسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.


-          هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.


-          همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.


-          هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.


-          عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.


-          آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی.


-          تملق کار ابلهان است.


-          کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.


-          آن که برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.


-          نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است.


-          هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.


-          اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی نکن.


-          از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربیه کنی.


-          دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی.


-          لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش.

[ ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند . فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.  روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا باخود حمل کنند شکایت داشتند .آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی این چنین توضیح داد :

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را دردل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید .پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

[ ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.


ادامه مطلب
[ ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

فقط رکاب بزن

زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است. آدم نمی‌افتد ، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

 اوایل، خداوند را فقط یک ناظر می‌دیدم، چیزی شبیه قاضی دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌ رخم بکشد. به این ترتیب ، خداوند می‌خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم . او همیشه حضور داشت ، ولی نه مثل یک خدا، که مثل مأموران دولتی.
 

ولی بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعی بود که حس کردم زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است، آن هم دوچرخه سواری در یک جاده ناهموار!

 اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب می‌زد.
 آن روزها که من رکاب می‌زدم و او کمکم می‌کرد، تقریباً راه را می‌دانستم، اما رکاب زدن دائمی، در جاده‌ای قابل پیش‌بینی کسلم می‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا می‌کردم.
 

یادم نمی‌آید کی بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولی هرچه بود از آن موقع به بعد،  اوضاع مثل گذشته نبود . خدا با من همراه بود و من پشت سر او رکاب می‌زدم.

 

حالا دیگر زندگی کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبی داشت. او مسیرهای دلپذیر و میانبرهای اصلی را در کوه‌ها و لبه پرتگاه‌ها می‌شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند.

 

او مرا در جاده‌های خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش می‌برد، و من غرق سعادت می‌شدم.

 گاهی نگران می‌شدم و می‌پرسیدم، «داری منو کجا می‌بری؟» او می‌خندید و جوابم را نمی‌داد و من حس می‌کردم دارم کم کم به او اعتماد می‌کنم.
 بزودی زندگی کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایی پر از ماجراهای رنگارنگ شدم. هنگامی که می‌‌گفتم «دارم می‌ترسم» برمی‌گشت و دستم را می‌گرفت.
 او مرا به آدم‌هایی معرفی کرد که هدایایی را به من می‌دادند که به آنها نیاز داشتم. هدایایی چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانی . آنها به من توشه سفر می‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم- سفر ما ؛ سفر من و خدا .
 

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 

حالا هدیه‌ها خیلی زیاد شده بودند و خداوند گفت: « همه‌شان را ببخش . بار زیادی هستند. خیلی سنگین‌اند! » و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمی که سر راهمان قرار می‌گرفتند دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت می‌کنم.

 

حالا دیگر بارمان سبک شده بود. او همه رمز و رازهای دوچرخه سواری را بلد بود. او می‌دانست چطور از پیچ‌های خطرناک بگذرد، از جاهای مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد پرواز کند..

 

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم.. این طوری وقتی چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت می‌بردم و وقتی چشم‌هایم را می‌بستم، نسیم خنکی صورتم را نوازش می‌داد.

 

هر وقت در زندگی احساس می‌کنم که دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم، او لبخند می‌زند و فقط می‌گوید: «رکاب بزن»

[ ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

 

اگر 4 تکه نان خوشمزه باشد  و شما 5 نفر باشید،

کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .

[ ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت


1-آنچه می‌گویید و نحوه بیان آن را کنترل کنید.


آنچه می‌گویید کنترل کنید. به کلماتی که از دهان شما خارج می‌گردد، مدیریت کنید. این حقیقتی شناخته شده است که گوش کردن بیش‌ از سخن گفتن، منفعت دارد(به هر حال ما دو گوش داریم و یک دهان). همچنین به خاطر داشته باشید که سخن گفتن در میان کلام دیگران بی‌ادبانه است. بنابراین باید تصمیم بگیرید چه زمانی بهتر است ساکت باشید و گوش کنید و چه زمانی بر نقطه‌ نظر خود پافشاری کنید. حفظ تعادل ، کلید یک محاوره روان است، اما اگر رعایت این‌کار برایتان دشوار است، ساکت بمانید.


یکی از مشخصات افراد بسیار موفق و مشهور آن‌است که ظاهرا شنونده خوبی هستند. در حقیقت این امر زاده خود‌‌ مدیریتی است. آنان به تعادلی میان شنیدن و سخن گفتن رسیده‌اند.


ادامه مطلب
[ ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

این متن توسط مؤسسه ی آنتونی رابینز برای موفقیت شما فرستاده شده است .

1- به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

2- با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .

3- همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .

4- وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .

5- وقتی می گویید : متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .

6- قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .

7- به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .

8- هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.

9- عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

10- در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

11- مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

12- آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .

13- وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید : چرا می خواهی این را بدانی؟

14- به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .

15- وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید : عافیت باشد .

16- وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

17- این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.

18- اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند.

19- وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .

20- وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .

21- زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید

[ ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

آبدارچی شرکت مایکروسافت

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد . رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید . سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید . آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم . مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم .رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد . به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم . نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید ؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم .

[ ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود

 گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

 

[ ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

استاد وارد کلاس فلسفه شد و، بدون هیچ مقدمه ای، یک  شیشه خالی‌ سس مایونز به دست گرفته و آن را با تعدادی توپ گلف پر کرد. 
پس از آن، از شاگردان خود پرسید که آیا فکر میکنند ظرف پراست؟ پاسخ مثبت بود . استاد تعدادی تیله انگشتی داخل شیشه ریخت و آن را به آرامی  تکان داد. تیله‌ها فضای خالی‌ میان توپ‌ها را پر کردند...
مجددا دانشجویان را خطاب قرار داده و پرسید : حالا چطور، آیا ظرف پر است ؟ بدنبال موافقت  کلاس ، استاد شروع به ریختن ماسه درشیشه کرد تا جایی‌ که بنظر می‌‌آمد که دیگر ظرف  کاملا پر شده باشد.
پس از آن سئوال خود را یکبار دیگر تکرار کرده و در مقابل  "بله" یک صدای شاگردانش دو فنجان قهوه به محتویات شیشه اضافه نموده و گفت : در واقع با اینکار فضای خالی‌ میان ماسه‌ها پر میشود". صدای قهقهه همه جا را فرا گرفت.
وقتی‌ که خنده‌ها فروکش کرد و آرامش به کلاس بازگشت ، استاد با لبخند گفت : "این شیشه نمادی از زندگیست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی هستند : خانواده، فرزندان، سلامتی و دوستان، یعنی‌ مهمترین علایق یک انسان. به عبارتی دیگر چیز‌هایی‌ که باعث میشوند که حتی در صورت نداشتن هیچ چیز دیگر زندگی‌ از هم نپاشد. تیله‌ها موضوعات درجه دو، مانند کار، مسکن و اتومبیل را تشکیل میدهند . ماسه نیز نماد چیزهای بی‌ ارزش و کم اهمیت است " . 

استاد افزود : اگر اول ماسه ها را درون ظرف بریزیم، آنگاه  جایی‌ برای تیله‌ها و توپ‌های گلف باقی‌ نمی ماند. زندگی‌ نیز اینگونه است. چنانچه تمامی وقت و نیروی خود را صرف موضوعات ساده و پیش پا افتاده کنیم ، آنگاه زمان و مکانی برای مسائل مهم نخواهیم داشت . در زندگی‌ بایستی به آنچه برای خوشبختی و سلامت مهم است ، مانند شرکت در بازی فرزندان، مراجعه به پزشک برای چک آپ معمولی‌ ، دید و بازدید‌های خانوادگی و دوستانه و لذت بردن ازمصاحبت آنها  توجه داشت. برای نظافت و تعمیر خانه همیشه وقت هست. در درجه اول، زندگی‌ را با توپ‌های گلف پر  کنید ؛ با آنچه واقعا مهم است . سپس به دنبال دیگر اولویت‌ها بروید. مابقی مسائل مانند ماسه هستند ". 
یکی از دانشجویان دست خود را بالا برده و پرسید:  معنای دو فنجان قهوه چیست؟" پروفسور لبخند زد و گفت:  خوشحالم  که پرسیدی . مهم نیست که زندگی چقدر شلوغ و پر مشغله باشد. همیشه جا برای نوشیدن فنجانی قهوه با دوستان وجود دارد.

[ ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

برای اینکه به طریق خود ایمان داشته باشیم، لازم نیست که ثابت کنیم طریق دیگران نادرست است.
کسی که چنین می پندارد، به گام های خود نیز ایمان ندارد.


سوارکار باید زودتر از اسب فکر کند. وگرنه اسب او را به جایی می برد که خودش می خواهد. (دیوید بوهم)


بعضی ها به خدا پناه می برند و بعضی ها پشت نامش پنهان میشوند.


هرکس بخواهد کاری را انجام دهد راهش را پیدا می کند، و هر کس نخواهد کاری را انجام دهد بهانه اش را.

[ ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

عینک ذهن

گاه یک تصویر چقدر زیبا می تواند، مفاهیمِ عمیق فلسفی و معرفت شناسی را نشان دهد .
نظریه «عینک ذهن» کانت ، همه تلاشش را کرده تا همین نکته کاریکاتور را توضیح دهد .
قصه ی این کرگدن، قصه ی ماست؛
ما شاخی جلوی چشمانمان نداریم که با آن، همه جهان را در دو طرفِ یک شاخ ببینیم اما ذهنمان پر است از پیشفرض ها و پیش داوری ها...
همه ما تصور می کنیم که بی طرفانه قضاوت می کنیم و منطبق با واقع...ا
مثلِ همین کرگدنِ رئالیست!
مثل او تصور می کنیم، که میانِ همه جهان شاخی است زیبا و جهان دو نیمه است: نیمی این سوی شاخ ، نیمی آن سوی شاخ غافل از اینکه به ذهنمان عینکی است ، نادیده !
قضاوت ، کار سختی است...ا
قضاوت در هر کاری...ا
[ ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

 

اگر میخواهی قواعد بازی  را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

 

به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.

 

[ ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!
دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

[ ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

کشتی در بندر امن است...

اما کشتیها برای این ساخته نشده اند...

جان.ان.شد

[ ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

وحرفهایی هست برای نگفتن!

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند

[ ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم


ادامه مطلب
[ ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

اما.......

 تو نیستی عزیز دلم مهرداد

 
وقتی که فکر میکنم که با توام
نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام

[ ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند... 

توی بساطش همه چیز بود : غرور، حرص،‌دروغ  و  جنایت ،‌ جاه‌طلبی و ...

هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد : 

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را !!!

بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را !!!

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد ؛ حالم را به هم می‌زد…

دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم اما انگار ذهنم را خواند .

موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم.  

نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی ! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی !

تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان ، آدم را نجات می‌دهد . اینها ساده‌اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می‌خورند .

از شیطان بدم می‌آمد اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و  او هی گفت و گفت و گفت... 

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود  ، دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم .  

با خودم گفتم : بگذار یک بار هم شده کسی ، چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم اما توی آن جز غرور چیزی نبود !!!

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت ! فریب خورده بودم ، فریب...

دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام ؛ تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا کردم .

می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم .

به میدان رسیدم ، اما شیطان نبود آن وقت نشستم و های های گریه کردم ...

اشک‌هایم که تمام شد،‌ بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را ، و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود…

[ ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

گنجشکی محزون با خدای خود شکوه کرد که :
پروردگارا صبحگاهان طوفانی فرستادی که آشیانم را به زیر افکند. من با تو چه کرده بودم و کدام گوشه سلطنتت را تنگ کرده بودم که مستوجب چنین عقوبتی شدم ؟
خدای فرمود:
ماری بزرگ در کمین تو و جوجه هایت بود در حالیکه تو در خواب خوش بودی . بادی در راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامی واژگون کند تا از نیستی برهی ! 

«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است» بقرة آیه 216

[ ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت


به رویای خود سخت بچسبید , اگر رویاها از بین بروند , زندگی  پرنده ی بال و پرشکسته

ای است که نمی تواند پرواز کند !

[ ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

نور

فکر کن ...

تا حالا عادت داشتی اشیائ بی مصرف رو انبار کنی ؟ و فکر کنی یه روزی (کی میدونه چه وقت ) شاید به دردت بخوره ؟

تا حالا شده پول هاتو جمع کنی و بخاطر اینکه فکر میکنی در آینده شاید بهش محتاج بشی خرجش نکنی ؟

تا حالا شده که لباسهات ، کفشهات ، لوازم منزل و آشپزخونه و چیزهای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردی ، انبار کنی  ؟

درون خودت چی ؟

تا حالا شده خاطره سرزنش ها ، خشم ها ، ترس ها و چیزهای دیگه رو به خاطر بسپاری ؟

دیگه نکن !

تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت میکنی !   باید جا باز کنی ... یه فضای خالی تا اجازه بده چیزهای تازه به زندگیت وارد بشه .

باید خودت رو از شر چیزهای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی ، تا سعادت به زندگیت وارد بشه .

تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگه داری ، نمیتونی جای خالی برای موقعیتهای تازه بوجود بیاری .

خوبی ها باید در چرخش باشن ...کشوها ، قفسه ها ، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن .

هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور .میل به نگه داشتن چیزهای بی مصرف ، زندگی رو پر پیچ و تاب میکنه . این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ...

وقتی انبار میکنیم ، احتمال خواستن رو تصور میکنیم ، احتمال تنگدستی رو ...

فکر میکنیم که فردا شاید لازم بشن و نتونیم دوباره اونها رو فراهم کنیم ...

با این فکر دوتا پیغام به مغزت و زندگی ات میفرستی :   که به فردا اعتماد نداری ...  و اینکه تو شایسته چیزهای خوب و تازه نیستی .

خودت رو از قید هر چیزی که رنگ و روشنایی باخته رها کن ... ، بذار نور به زندگی ات وارد بشه .

[ ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

کعبه

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جـدایی

چــه کنم که هست اینها گل باغ آشنــــایــی

 

همه‌شب نهاده‌ام سر، چو سگان بر آستانت

کــــه رقـیـب در نیـایـد به بهانــهء گدایـــــــــی

 


ادامه مطلب
[ ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

«کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت...! چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم ...

شریعتی

[ ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]


 

مردان مردد هرگز موفق نمی‌شوند.
ناپلئون

[ ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند!

کسی ده سال علم آموزد، چراغی برنیفروزد. درویشی حرفی بگوید، خلقی در آن بسوزد. این کار نه به جهد و کوشش است بلکه به عطا و بخشش است. این کار نه به طاعت است بلکه محض توفیق و عنایت است. این کار نه به رنگ و پوست است بلکه به عنایت دوست است. خواجه‏ای آفتاب خواست و نیافت، بنده‏ای خفته بود برو تافت. یکی می‏دود و نمی‏رسد، یکی خفته به او می‏رسد.

خواجه عبد الله انصاری

[ ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم ...

حضرت عیسی مسیح علیه السلام

 

هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند اعلام را بر شانه خویش احساس کرده ام...

"چارلز مورگان"

[ ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

در بغداد روزی مستی افتاده بود و طاقت رفتن نبودش از مستی.

شیخ جنید بر او برگذشت. چشم آن مست بر شیخ افتاد و شیخ را نظر بر وی افتاد.

مست شرم داشت، گفت: یا شیخ! چنین که هستم، می‌نمایم! تو چنان که می‌نمایی، هستی؟ گریه بر شیخ افتاد به سبب این صدق.

[ ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

یادش بخیر

 

یادش بخیر

یادش بخیر

[ ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

این دیوانگیست ...  

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است
متنفر باشیم ...
که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

این دیوانگیست ...  

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است  

این دیوانگیست ...  

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم 

این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم  

و به یاد داشته باشیم که همیشه ...

شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند

تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و
شادتر از روزهای پیش باشیم ...

[ ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

معلم و شاگرد

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.


خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.

 خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.


ادامه مطلب
[ ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

پسرک و توله سگ

مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد:

 

"توله های فروشی"

 

چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد واز او خواست تا توله ها را به او نشان دهد مغازه دار صوت زد و با صدای صوت او یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپهای پشمی کوچولو بودند پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت پسر کوچولو توله لنگان را نشان داد و گفت:

 "اون توله چشه؟ "

 مغازه دار توضیح داد که اون توله:

 از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند اما تا آخر عمرش همین جوری خواهد لنگید .

 پسر کوچولو گفت من همونو می خوام. مغازه دار موافقت نکرد ...

 اما پسر کوچولو پاچه شلوارش رو بالا زد و پای چپش رو که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود به مغازه دار نشون داد و گفت:

 من خودم خوب نمی تونم بدوم

 این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو درک کنه ...

 ============

 چه بسیار انسانهای که از نظر جسمی سالمند

 اما ... از جهت عقلی و روانی معلولند

[ ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟

 پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم

و با صدای بلند به مردم بگویم:

ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید؟

[ ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم، نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟

سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم . ولی نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحویل دادم، درحالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه ، یکی ازدانشجویان از استاد پرسید: استاد ، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟

استادجواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه ومراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد.

[ ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

نشریه فوربس که هر سال فهرست ثروتمندترین افراد جهان را معرفی می‌کند، در جدیدترین فهرست خود که در برگیرنده 1062 میلیاردر جهان می‌باشد، پییر امیدیار ایرانی الاصل را با دارایی 7/7 میلیارد دلاری در رتبه 120 جهانی اعلام کرد.
 
به گزارش سرویس اقتصاد و صنعت آفتاب،‌ روزنامه سرمایه در شماره روز یکشنبه خود با انتشار این خبر افزوده است:‌ «امیدیار همچنین در فهرست میلیاردرهای آمریکایی نیز رتبه 54 را بدست آورد. پی‌یر امیدیار مدیر سایت ebay در ژوئن سال 1967 در فرانسه و از پدر و مادر ایرانی به دنیا آمد. او که در شش سالگی به آمریکا رفته و در واشنگتن سکنی گزیده است از همان ابتدا به رایانه علاقه زیادی داشت که همین علاقه منجر به فارغ التحصیل شدن او در رشته علوم رایانه از دانشگاه ترفس شد. امیدیار در 28 سالگی در تعطیلات طولانی پایان هفته، کدهای رایانه‌ای اولیه‌ای را که در نهایت منجر به راه اندازی سایت معروف ebay شد را نوشت؛ سایتی که در حال حاضر 84 میلیون کاربر به آن مراجعه می‌کنند».


ادامه مطلب
[ ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

خلاقیت

شما خلاق هستید

خلاقیت به معنی اختراع یک چیز کاملاً جدید نیست، بلکه بوجود آوردن یک سری ارتباطات همسو است. لازم نیست که حتماً یک فرد خاص باشید تا خلاق باشید هر کسی می تواند خلاق باشد. این مهم نیست که شما کی هستید، مهم این است که چگونه عمل می کنید. تنها چیزی که احتیاج دارید این است که برای مشکل خود چندین راه حل پیدا کنید نه این که خود را به اولین راه حلی که به نظرتان می رسد یا از همه ساده تر است محدود کنید. به خود اجازه بدهید که سر زنده کنجکاو و انعطاف پذیر باشید.

یک پیش شرط مهم

همچنان که به بررسی افراد خلاق می پردازید یک چیز مشترک در همه آنها خواهید یافت و آن عشق به کاری است که انجام می دهند.

 

آموزش و پروراندن خلاقیت

یک خبر خوب این است که خلاقیت یک مهارت و استعداد است که قابل یادگیری و پروراندن است پس برای افزایش مهارت خود تمرین کنید. با این مهارت می توانید رشد شخصی و حرفه ای خود را شتاب ببخشید. با افزایش مهارت های فکری و انجام تمرین های لازم برای شکوفایی خلاقیت می توانید ارزش فعالیتهای خود را چند برابر کنید و به سرعت کمیت و کیفیت دستاورد هایتان افزایش می یابد.

 

هر روز تمرین کنید

اگر بخواهید جام قهرمانی تنیس را ببرید. هر چند وقت تمرین می کنید؟ ماهی یکبار؟ هفته ای یکبار؟ روزی یکبار؟

هر چند وقت یکبار باید عضلات خلاقیت مغز خود را تمرین دهید تا دارای قدرت خلاقیت بالایی باشید؟ ماهی یکبار؟ هفته ای یکبار؟ یا هر روز؟

 

با یک دیدگاه متفاوت به قضایا بنگرید

همیشه یک دیدگاه متفاوت منجر به یک نوع آوری شده است. حال برای کارها و مسائل موجود می خواهید یک راه حل بهتر پیدا کنید پس آنها را بازسازی کنید یعنی اول کار یا حرفه یا مشکل خود را به اجزای کوچکتر تقسیم کنید و برای حل مشکل یا یافتن راه بهتر برای انجام کار از یک راه متفاوت این اجزا را کنار هم بچینید.

 

بدنبال سئوالات جستجوگر باشید

برای خلاق بودن یک ذهن کنجکاو نیاز دارید بدون تعداد زیادی سئوالات چرا؟ و چه می شد اگر؟ نمی توانید یک دید خلاق بوجود آورید. برای بوجود آوردن چنین دیدی که اکثر افراد در همین زمینه دجار مشکل هستند مطمئن شوید که علاوه بر ظاهر هر چیزی به زیر پوسته و ماهیت آن هم نگاهی داشته باشید هیچ کاری را برای امتیاز گرفتن و مورد توجه قرار گرفتن انجام ندهید. سعی کنید به دنیا با چشمهای کنجکاو تری بنگرید. سعی کنید نظریاتی پویا ارائه دهید و به آنها اکتفا نکنید سعی کنید هر چیز مهمی را از خود بپرسید چرا؟ و ببینید چه اتفاقی می افتاد اگر اینچنین می شد؟


[ ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود :

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی ازاین سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...

پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید.

 


ادامه مطلب
[ ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

چند تفاوت در نحوه فکر و زندگی کردن آدمهای فقیر و ثروتمند

1- آدمهای ثروتمند معتقدند: من زندگی خویش را می سازم آدمهای فقیر معتقدند: زندگی من تصادفی پیش می رود.

2- آدمهای ثروتمند بر روی فرصتها تمرکز می کنند. آدمهای فقیر بر روی موانع تمرکز می کنند.

3- آدمهای ثروتمند، افراد موفق و ثروتمند را ستایش می کنند. آدمهای فقیر از آدمهای ثروتمند بیزار و متنفرند.

4- آدمهای ثروتمند با آدمهای مثبت و موفق معاشرت می کنند. آدمهای فقیر با آدمهای منفی و شکست خورده معاشرت می کنند.

5- آدمهای ثروتمند ترجیح می دهند تا بر اساس دستاوردها به آنها پول پرداخت شود. آدمهای فقیر ترجیح می دهند تا بر اساس زمان به آنها پول پرداخت شود.

6- ثروتمندان پول و سلامتی را با هم می خواهند. فقیران می پرسند که پول یا سلامتی را بخواهند.

7- آدمهای ثروتمند برخلاف ترسی که دارند دست به عمل می زنند. آدمهای فقیر به ترس اجازه می دهند که متوقفشان کند.

8- آدمهای ثروتمند همیشه در حال رشد کردن و یاد گرفتن هستند. آدمهای فقیر فکر می کنند که همه موارد را می دانند.

[ ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

نیروی خلاقیت در وجود شما هست ؟

خلاقیت

برخی تصور می کنند که نیروی خلاقیت تنها در وجود انسانهای خاص مانند مخترعین یا هنرمندان یافت می شود، درحالی که نیروی خلاقیت در همه انسانها وجود دارد و در واقع یکی از وجوه تمایز انسان و سایر موجودات زنده همین نیروی خلاقیت است.

دانش آموزی که برای توجیه عدم انجام تکالیف درسی، داستان خیالی بیماری مادرش را برای معلم تعریف می کند درواقع از نیروی خلاقیت خویش بهره می گیرد. همه داستانهای خیالی که ما از زندگی خود برای دیگران تعریف می کنیم، محصول نیروی خلاقیت ما هستند. این نیروی عظیم در وجود همه ما انسانها هست، تنها باید بیاموزیم که آن را بخوبی پرورش دهیم و در جهت رسیدن به اهداف عالی خود هدایتش کنیم. مخترعان، هنرمندان و کارآفرینان موفق بخوبی بر این امر واقفند و با هدایت نیروی خلاقیت بسوی هدفهای خود، دستاوردهایی بدیع به جامعه بشری عرضه می کنند.


ادامه مطلب
[ ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

(Don Hrold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه کوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف کرد. بخوانید:
"البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد. 


اگر عمر دوباره داشتم،
مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم.
همه چیز را آسان مى گرفتم.
از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم.
فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.
اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم.
به مسافرت بیشتر مى رفتم.
از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم.
بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر.
مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى.
آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام.
اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم.
من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم. اما اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. 
از مدرسه بیشتر جیم مى شدم.
گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى کردم.
سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم.
دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم.
بیشتر عاشق مى شدم.
به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم.
پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم.
سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم.
به سیرک بیشتر مى رفتم.
در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید: "شادى از خرد عاقل تر است".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم ...

پس بیاین تا تموم نشده یک بار دیگه یه جور دیگه نگاهش کنیم شاید بهتر باشه یه جوری زندگی کنیم  که تا وقتی زنده ایم آدمها دلشون واسمون تنگ شه نه وقتی که عمرمون تموم شد . 

[ ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک