زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح

نشانه های عاقل

امام حسین (ع) فرمود :

عاقل ، با کسی که می ترسد او را دروغگو پندارد هم سخن نمی شود ، از کسی که می ترسد او را رد کند درخواستی نمی کند ، به کسی که می ترسد او را بفریبد تکیه نمی نماید و به کسی که به امید او اطمینانی نیست امید نمی بندد.

 

[ ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 زندگی امید موفقیتاگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم. بازی با بادکنک خیلی چیزها رو به بچه یاد می‌ده.

 

بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره .

 

بهش یاد می‌ده که چیزهای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی وبدون هیچ مقصری از بین برن ، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه

 

و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.

[ ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

لشگر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می شود، می تواند لشگر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می شود، شکست دهد.
"نارسیس"


برای کشتن یک پرنده، یک قیچی کافیست. لازم نیست که آن را در قلبش فرو کنی، یا گلویش را بشکافی.
پرهایش را بزن... خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند!

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم.
"هلن کلر"

[ ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

اگر قرار باشد جمله‌ای را انتخاب کنم تا با آن تمامی ‌پند و اندرزم را بیان کرده باشم،

فقط خواهم گفت:

هرگز نگــذار افکار بد به ذهنت راه یا‌بد!


 کنفوسیوس

[ ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

زمانی که  بچه بودم ، مادرم گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست میکرد  و  به خاطر می آورم شبی را  که  پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار ، غذا تهیه کرده بود . در آن شب ، مادرم یک بشقاب تخم مرغ ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت .

یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا متوجه شده است ! با این وجود ، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.

وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که  بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:  ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))

زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر– و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد. 

و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.

چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.

ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!  

((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))

بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

* مردم کم درامد و اقشار میانی , برای پول کار می کنند اما برای پولدارها , پول است که برای آنها  کار می کند .

 

* اکثر مردم به دلیل ترس و حرص در چرخه زندگی گرفتار می شوند . چرخه ای که شامل بیدار شدن , سرکار رفتن , بیدار شدن , سرکار رفتن , پرداخت مخارج و ... است .

 

* اکثر مردم , تمام عمرشان را به دلیل احساس ترس به دنبال شغل ثابت , کسب حقوق , افزایش درآمد و امنیت کاری می گردند .

 

* پولدارها دارایی می اندوزند , حال آنکه بی پول ها و اقشار متوسط , بدهی می اندوزند و به اشتباه تصور می کنند که دارایی است .

 

* شانس به ذهن خلاق روی می آورد .

 

* مشکل اصلی ترس نیست , بلکه چگونگی مقابله با ترس است , مخصوصا ترس از دست دادن پول .


* بازنده ها از شکست ناامید می شوند و برنده ها الهام میگیرند .

 

پدر بی پول در مقایسه با پدر پولدار

من برای پول کار می کنم پول برای من کار میکند
عشق به پول ریشه همه شرارت ها است فقدان پول , ریشه همه شرارت ها است
نمی توانم از عهده مخارج برآیم چگونه میتوانم از عهده مخارج برآیم
من علاقه ای به پول ندارم و هرگز ثروتمند نخواهم شد پول قدرت است و من مرد ثروتمندی هستم
در مورد مسایل مالی با احتیاط رفتار کن و از ریسک کردن بپرهیز یاد بگیر که چگونه با پول ریسک کنی
به خاطر داشتن فرزند , نمی توانم پولدار شوم به خاطر فرزندانم باید پولدار شوم
تنها تحصیلات عالیه دانشگاهی , لازم است برخورد از دانش مالی به اندازه تحصیلات دانشگاهی , اهمیت دارد
خوب درس بخوان تا یک شرکت خوب برای کار کردن پیدا کنی خوب درس بخوان تا بتوانی یک شرکت خوب , درست کنی
[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

دوستان خوبم خواندن کتاب پدر پولدار و پدر فقیر رو به شما توصیه میکنم ، کتابی که ممکن زندگیتون رو عوض کنه ....

خلاصه ای کوتاه وگذرا از این کتاب آموزنده

من دو تا پدر داشتم ، یکی پولدار و یکی فقیر ( البته منظور از فقیر، نه فقیر واقعی بلکه زندگی متوسط )؛ یکی تحصیلکرده و باهوش و درجۀ دکترا داشت و دورۀ کارشناسی ( لیسانس ) را در عرض دو سال گذرانده بود و سپس با کمک هزینه های تحصیلی برای ادامۀ تحصیلات به دانشگاه استانفورد، دانشگاه شیکاگو و دانشگاه شمال غربی آمریکا رفته بود ( پدر فقیر ). پدر دیگرم حتی کلاس هشتم را نیز به پایان نرسانده بود ( پدر پولدار ).

 هر دو مرد در حرفۀ خود موفق بودند و سراسر زندگیشان را با جدیت تلاش می کردند. یکی از آنان امکان داشت ثروتمندترین مرد هاوائی باشد و در حالیکه ده ها میلیون دلار برای خانواده اش، مؤسسۀ خیریه و کلیسایش ارثیه گذاشت، دار فانی را وداع گفت و دیگری صورتحساب هائی بر جای گذاشت که می بایستی پرداخت شود. یکی از نصایح پدر پولدار و یکی از نصایح پدر بی پول را انتخاب می کردم؛ بیشتر سعی می کردم بیندیشم و آنها را ( نصیحت پدران ) با هم مقایسه کنم و سپس راه زندگی خود را برگزینم.

مثلا ً پدری می گفت: عشق به پول سرچشمۀ بدی هاست و دیگری عقیده داشت نبود پول، باعث همۀ بدیهاست. مثلا ً یکی می گفت استطاعت ( توانائی ) مالی اش را ندارم و دیگری گفتن این کلمات را غدغن کرده بود، او به من تأکید می کرد که بگویم چگونه استطاعت مالی فلان کار را داشته باشم تا از عهدۀ انجام دادنش برآیم ( پدر پولدار ). مثلا ً یکی می گفت درس بخوان تا بتوانی در شرکتی به کار مشغول شوی ( پدر فقیر ) و دیگری می گفت درس بخوان تا بتوانی شرکتی تأسیس کنی ( صاحب شرکت شوی ). اگر چه هر دو پدر به جدیت کار می کردند، متوجه شدم که یکی از آنان عادت داشت در مورد مسائل مالی ذهنش را سکون نگه دارد ( پدر فقیر ) ولی دیگری عادت داشت که مغزش را به فعالیت وا دارد ( پدر پولدار ). من تصمیم گرفتم به نصایح پدر فقیر  که دارای بزرگترین مدرک علمی بود گوش نکنم...

شش درس عمده در مدت سی سال از عمرم تکرار شد.

آدم ثروتمند برای پول کار نمی کند. ( پول برای شما کار می کند... )

 سواد مالی بیاموزیم. ( بدون شعور و عقل مالی پول از دست می رود... )

سرتان به کار خودتان باشد ( حرفۀ روزانۀ خود را حفظ کنید - کارمند رتبۀ بالا و فعالی باشید... )

آدم ثروتمند پول را سرمایه گذاری می کند...

برای آموختن کار کنید نه برای پول...  ( یاد گیری یعنی همه چیز )

 آنچه را می دانم برایم پول می سازد، هر زمانی مغرور شدم پولم را از دست دادم زیرا ! زمانی مغرور می شوم که واقعا ً باور می کنم آنچه را نمی دانم، مهم نیست...

          آقای رابرت کیو ساکی نکاتی رو در رابطه با پولدار شدن بیان می کنه؛ این آقا هر کاری رو انجام داده، سرمایه نداشته ولی با پشتکار و تلاش خودش و مهمتر از همه به این نکته اشاره داره: دو موهبت ( هدیۀ ) الهی  فکر و زمان، سرمایۀ شما هستند. ایشون خیلی تأکید داره که با فکر کردن و وقت میشه پولدار شد. شاید این فکر کردن هفته ها طول بکشه پس بازم اشکالی نداره... و مهم نیست که سرمایۀ شما کمه، مهم اینه عقل شما خیلی از سرمایۀ شما بیشتره. شما می تونید موفق باشید به شرط اینکه نظم و  ترتیب به کارتون بدید. آقای رابرت اشاره داره به سرمایه گذاری در سهام و املاک. این آقا با جمع آوری تیوپ خمیر دندون کارشو شروع کرد که موفق نشد و شکستهای زیاد خورد تا تونست لقب معلم میلیونر شدن رو بهش بدن...

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

رابرت کیوساکی :

" علت عمده ای که باعث می شود اغلب مردم در تنگناهای مالی به سر ببرند این است که سالهای زیادی از عمر خود را در مدارس می گذرانند اما در خصوص پول چیزی یاد نمیگیرند . نتیجه این است که مردم فقط یاد می گیرند برای پول کار کنند اما هیچ گاه یاد نمی گیرند چه کنند تا پول برایشان کار کند . "

 رابرت در هاوایی به دنیا آمد وهمانجا بزرگ شد . او چهارمین نسل یک خانواده بزرگ دورگه ژاپنی – آمریکایی بود . پدرش رییس آموزش و پرورش ایالت هاوایی بود . او پس از اتمام دوره دبیرستان در نیویورک به ادامه تحصیل پرداخت و پس از به پایان رساندن دانشگاه به نیروی تفنگداران دریایی آمریکا پیوست و به عنوان افسر و خلبان هلیکوپترهای سنگین و مسلح نظامی راهی ویتنام شد .

در بازگشت از ویتنام زندگی مالی و تجاری رابرت آغاز شد . در سال 1977 او شرکتی را بنیان نهاد که نخستین کیف های پول مردانه ای که مخلوطی از نایلون و ولکرو بود به بازار عرضه کرد . که این محصول بعدها به یک فراورده مولتی میلیون دلاری جهانی تبدیل شد . او و محصولاتش در مجلات معتبر جهانی حضور داشتند و دارند .

با بازنشسته شدن در سن 47 سالگی در سال 1996 رابرت به سرمایه گذاری یعنی آنچه بیش از همه مورد علاقه اش بود روی آورد .

در این سال رابرت در سه شرکت سهامی عام کشف نفت , طلا و نقره سرمایه گذاری کرد که شرکت های نقره و طلا برای سرمایه گذارانش پول زیادی به ارمغان آورد . وی هنچنین در این سال کتاب " پدر پولدا , پدر بی پول " با کمک شارون لچتر (یک حسابدار حرفه ای و تاجر) را نوشت . این کتاب به مدت سه سال پرفروشترین کتاب نیویورک تایمز و وال استریت ژورنال بود .

 در این کتاب رابرت در مورد دو پدر خود توضیح می دهد . یکی بی پول و دیگری پولدار , اولی بسیار باهوش , تحصیلکرده و دارای مدرک دکترا از دانشگاه استنفورد و دیگری که در اصل پدر دوستش بود و رابرت او را پدر خود می خواند تا هشت کلاس تحصیل نکرده بود . هر دوی آنها در حرفه هایشان موفق بودند و تمام عمرشان را به سختی کار کرده بودند اما یکی وقتی مرد , ده ها میلیون دلار برای خانواده و سازمان های خیریه به جا گذاشت , حال آنکه دیگری پس ازمرگش مقروض بود .

همچنین از دیگر مباحث بنیادی مطرح شده در این کتاب تفاوت دارایی و بدهی است . از نظر رابرت اگر شما دست از کار بکشید باید دارایی هایتان , پول به جیب شما وارد کند , در حالی که بدهی هایتان , پول از جیب شما خارج می کند . موفقیت کتاب "پدر پولدار , پدر بی پول " سبب شد تا شرکت " پدر پولدار " تاسیس شود . این شرکت یک موسسه بین المللی آموزشی است که به آموزش تجارت و سرمایه گذاری در هفت کشور جهان مشغلول است و ده ها هزار دانشجو دارد .

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

در زمستانی سرد کلاغی غذا نداشت تا جوجه هایش را سیر کند؛ گوشت بدن خودش را میکند و به جوجه هاش میداد... زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند : خوب شد مرد ؛ راحت شدیم از این غذای تکراری ! این است واقعیت تلخ روزگار ما...!

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

باربارا  دی  آنجلیس 

 خود را به لحظه اکنون بسپار و امکانات آن را در خود راه بده
تصویر ذهنی خود را از آن چه باید باشد رها کن
تعابیر ، پیش فرض ها و پیش داوری های خود را رها کن
دست از کنترل وقایع و رویدادها بردار و آن ها را به حال خود رها کن. رها کن
حال شرایطی فراهم آورده ای تا اعجاز در آن ظهور کند
حال دریچه ای گشوده ای تا ناشناخته ها امکان ورود پیدا کنند
حال در قلب خود جایی برای عشق و شور زندگی باز کرده ای

 


باربارا  دی  آنجلیس :

آخرین بار که به عشق و شور زندگی نهفته در وجود خود اجازه دادید تا بیرون آید و کمی بازیگوشی کند کی بود؟
آخرین باری که از بازی با بچه هایتان به همان اندازه ی آنها لذت بردید ، کی بود؟
آخرین باری که از زنده بودن خود به هیجان آمدید کی بود؟
نگران نباشید دیگران درباره شما چه فکر می کنند.
به این فکر نکنید که آن چه را دوست دارید انجام بدهید چقدر عملی ، مفید ، یا موثر است.
مضحک باشید ، عاشق باشید ، با شور و حال زندگی کنید . خودتان باشید.


ادامه مطلب
[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

بسیار نادر هستند کلماتی که ارزششان بیشتر از سکوت باشد.

"هانری دونومتر"

 

هرگاه که خود را کامل تسلیم«شکر گزار بودن» میکنید لحظه های ناب را درک خواهید کرد

 

به گونه ای از عشق و شور خود مراقبت و پاسداری کنید که گویی گرانبها ترین دارایی شماست

 

هرگز اجازه ندهید ترس شما را به  " بی تفاوتی " سوق دهد

 

عشق همان چیزی است که به شما امکان می دهد بارها و بارها متولد  شوید

 

عاشق بودن به همان اندازه طبیعی است که نفس کشیدن و زنده بودن

 

هنگامی که منتظرید دیگران هیجان را به زندگی شما بازگردانند ، برای تولید عشق و شور و نشاط به آنان وابسته می شوید و تماس خود را با منبع عشق درون خود از دست می دهید

 

عشق و شور زندگانی را از درون خودتان جست و جو کنید . سرزندگی و زنده بودن را تنها از درون خودتان جویا شوید

 

آنان که از خود عشق ساطع می کنند ، با عشق زندگی می کنند و با عشق نیز نفس می کشند دیگران را به سمت خود می کشانند

 

هر چه بیشتر عشق و شور زندگی را از خود ابراز کنید ، برای دیگران مقاومت ناپذیر تر خواهید شد و آن ها کمتر می توانند شما را نادیده بگیرند.

 

باربارادی  آنجلیس

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عمل کردنش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

عجیبه . واقعا عجیبه . خوب شایدم اینقدر عجیب نباشه ، فقط کمی فکر لازم داره . همیشه وقتی یه چیزی ذهنمو مشغول میکنه ، توی زندگی روزمره هر جا میرم و هر کاری میکنم اون چیز همش جلوی چشمم میاد . مثلا موقعی که زبان رو شروع کردم ، همه جا روی در و دیوار تبلیغات کلاسهای زبان میدیدم . یا توی تلویزیون همش زبان نشون میداد . یا مثل اون موقعی که تازه به این نتیجه رسیده بودم که همیشه انسانهای بزرگی سر راه زندگیم سبز میشن . درست توی همون دوران بود که توی اتوبوس کناریم سر صحبتو باز میکرد و از افکار بزرگش صحبت میکرد . از برنامه دقیقی که برای کار و ادامه زندگیش ریخته . یه بارم یه معلم کنارم نشسته بود و از زندگیش حرف میزد . یادمه نشونی یکی از بهترین معلمهای زندگیمو بهش دادم و اون گفت که میشناستش و من خیلی خوشحال شدم . یا زمانی که دنبال کارهای سربازیم بودم . هر جا میرفتم یه سرباز میدیدم . توی خیابون ، توی اتوبوس ، همش از کنار پادگانها رد میشدم . توی تلویزیون ، توی اخبار . مراتب تصویری از سربازها جلوی چشمم بود .

 این قضیه مطمئنا توی زندگی تو هم پیش اومده . میدونی علتش چیه ؟
 

وقتی ذهن ما پیرامون یه مسئله میچرخه ، دقت یا حساسیتمون در مورد اون زیاد میشه . خیلی زیاد . بخاطر همین توی دنیای بیرون چیزایی که مربوط به اون میشه ، توجه ما رو بیشتر از هر چیز دیگه ای جلب میکنه .

در واقع  اطراف ما همیشه یک اتفاق میافته . همه انسانها زندگی خودشونو میکنن و همه چیز روال عادی خودشو داره . ولی این دید ماست که عوض شده . دقت ماست که روی موضوع خاصی زوم میکنه .

اگه دید ما نسبت به امور مثبت باشه ، همه چیزهای مثبتو میبینیم و انرژی میگیریم . اگه منفی نگر باشیم به هر چا نگاه میکنیم عیب اون رو میبینیم و همش ایراد میگیریم . از کنار یه رودخونه بزرگ و زیبا که رد میشیم ، فقط لجن هایی رو میبینیم که روی آبو گرفته . صبح که از خونه میایم بیرون ، هوای خنک و انرژی صبح رو ول میکنیم و به دود ماشینها گیر میدیم . چرا ؟ چون دید و ذهن خودمون رو طوری تربیت کردیم که فقط امور منفی رو میبینه و خودمونو از همه زیباییها محروم میکنیم .

 فکرشو بکن . یه روز از خونه بیرون میای و همه زیباییها رو میبینی . تا شب چقدر حافظه و ذهن و روحت شاداب و از زیباییهای دنیا غنی میشه . اون موقعه که همه از بودن در کنارت لذت میبرن . چون مردم ، آدمای شاد و مثبت اندیش و موفق رو دوست دارن .
[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مردی از میان جمع بلند شد و گفت: چه کنیم که دعایمان مستجاب شود؟

حضرت پاسخ داد: با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید.

مرد متعجب و ناراحت گفت: یا رسول الله (ص) همه ما زبانی آلوده به گناه داریم!
 
حضرت فرمودند: زبان تو برای تو گناه کرده است نه برای برادر تو . پس زبان تو نسبت به برادرت بی‌گناه است و زبان او نسبت به تو .
 برای یکدیگر دعا کنید تا مستجاب شود.
[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

قدر یک یک لحظات زندگی را بدانیم چرا که با هیچ ثروتی قابل خرید نیست!!

 

کسیکه هزار سال زیست!!

 

دوروز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

 

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." 

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..." 

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.." 

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند .... 

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... 

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید،

روی چمن خوابید،

کفش دوزدکی را تماشا کرد،

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد

و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد،

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،

لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. 

او در همان یک روز زندگی کرد. 

فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!" 

 

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است. 

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟ 


لطفا این داستان را برای دیگر عزیزانتان بیان کنید ، کسانی که برایتان ارزشمند هستند ، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را برای شنیدن و خواندن این مطلب داشته باشد.

[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

فرد موفقی به من یاد داد ابتدا هدفم را بنویسم

و بعد هیچگاه نگاهم را از روی آنچه نوشته ام برندارم مگر اینکه گام مثبتی در جهت رسیدن به آن بردارم .

[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

زن و مرد جوانی به محلۀ جدیدی اسبا‌ب ‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه ‌اش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: ...

          لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید. احتمالا ً باید پودر لباسشوئی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد امّا چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شسته ‌اش را برای خشک شدن آویزان می ‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می ‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس ‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده ‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده! مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره ‌هایمان را تمیز کردم...!

          زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می ‌کنیم، آنچه می ‌بینیم به درجۀ شفافیت پنجره ‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به ‌جای قضاوت کردن فردی که می ‌بینیم در پی دیدن جنبه ‌های مثبت او باشیم؟

[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مُهر ادارۀ پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود...

          او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: « امیلی عزیز، عصر امروز به خانۀ تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا... »

          امیلی همانطور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرائی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ » امیلی جواب داد: « متأسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. » مرد گفت: « بسیار خوب خانم، متشکرم » و بعد دستش را روی شانۀ همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرائی از خدا نداشت. همانطور که در را باز می کرد، پاکت نامۀ دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

          « امیلی عزیز، از پذیرائی خوب و کت زیبایت متشکرم، با عشق، خدا »...

[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

  از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشۀ بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند...


ادامه مطلب
[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد! می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم در حالیکه داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم...!!

[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن آگهی وفاتش را بخواند!

حتما می‌دانید که نوبل مخترع دینامیت است . زمانی که برادرش لودویگ فوت شد ، روزنامه‌ها اشتباها فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است .
 آلفرد وقتی صبح روزنامه‌ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول میخکوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ‌آورترین سلاح بشری مرد». آلفرد خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد آیا خوب است که مرا پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیتنامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
 

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

 یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است
[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]
 
آرامش ، رهایی ازطوفان نیست بلکه آرام زندگی کردن در میان طوفان است .
[ ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 عبارات تاکیدی کتاب  چشم دل بگشا  ( کاترین پاندر )

« هر آنچه که از خداوند طلب کنید او بیش از آن چه که فکر کنید با آغوش باز به شما اعطا می کند »

1.اکنون میدانم که خداوند میخواهد صاحب همه چیز باشم همه چیزهایی که دوست دارم و زندگی ما در این دنیا شکوفاتر می سازد.

2. قدرت کامیاب بخش خدا یکا یک ثانیه های امروز برکت می دهد تا هم اکنون و همین جا به عالیترین ثمرات نیکو  برسم.

3.خداوند منشا همه موهبت ها هست و همه انسان ها و اوضاع زندگی و جامعه وسیله ای برای رساندن موهبت های الهی هستند.

4. اکنون چیز های پوسیده و اوضاع و شرایط کهنه و روابط فرسوده را رها میکتم اکنون نظم الهی بر جهانم استقرار می یابد و پایدار می مانم.

5. من به خدا چشم میدوزم و هدایت او را می طلبم و توانگر می شوم. من از نظم الهی سرشارم من اکنون در نظم متعالی قرار دارم.

6.     هر دم و بازدم زندگی ام سرشار از نظم الهی است من آرام و متوازعم لبریز از آرامش و تعادل هست

7.     خدای درون من رهایی بخش من است خدای درونم قدرتی است که آزادم می کند  من اکنون همه کس گذشته و اکنون را که دیگر جزئی از طرح الهی نیستند رها می کنم خدای درونم هم اکنون جای راستین  و مردمان راستین و توانگری راستین مرا متجلی می سازند.

8.خدای درون من هم اکنون مرا از هر چیز و هر کس  که دیگر جزئی از طرح الهی زندگیم نیست می رهاند اکنون هر چیز و هر کس که دیگر جزئی از طرح الهی زندگیم نیست مرا می رهاند خدای درونم هم اکنون طرح الهی زندگی ام را آشکار و شکوفا می سازد.

9. من همه کس که مرا آزار داده می بخشم و هر کس که نیازمند به بخشش من است می بخشم.

10. من همه کس و همه چیز را می بخشم در حال گذشته و آینده ،من آزادم و دیگران نیز آزادند اکنون همه چیز میان من و دیگران پاک شده و تا ابد پاک خواهند ماند. چه احساس نیکو و دلپذیر دارم همه کسانی را که می شناختم بخشیدم.

11. خدای درونت اکنون تو را از وابستگی ودلبستگی به افراد و مکان واشیاء و موضوعات گذشته تاکنون می رهاند خدای درونت اکنون قدرت رهایی بخش توست

12. من هم اکنون در میان روابط درست ،افراد درست ،اوضاع و شرابط درست قرار دارم.

13. این وضع راه حل دارد راه حل الهی والاترین راه حل است سپاس می گزارم که راه حل الهی هم اکنون متجلی می شود.

14. اکنون همه این مشکلات را به دست خدا می سپارم خودم قادر به حل هیچ کدام از آن ها نیستم.

15. من اکنون در خانه ای زیبا و باز سازی شده با حیاطی پر از گل های زیبا در خانه چوبی که از جوهر غنی خدا ساخته شده زندگی می کنم.

16. خدایا این آرزو یا چیزی بهتر برآورد شود بگذارنیکی و برکت بیکرانت تجلی یابد واکنون این فهرست را به اراده متعال آگاهی الهی می سپارم.

17. خداوند اکنون به هر طریقی که خودش صلاح میداند این موهبت را به من میدهد تا در نهایت شادمانی برای خودم استفاده کنم.

18. به یمن جوهر غنی بی کران کائنات من هم اکنون صاحب معشوقی زیبا و نازنین و دوست داشتنی هستم.

19. به یمن جوهر غنی بی کران کائنات من هم اکنون صاحب ثروت و برکت بی کران هستم.

20. به یمن جوهر غنی بی کران کائنات من هم اکنون خانه ای بزرگ  و دلپزیر و راحت دارم.

21. به یمن جوهر غنی بی کران کائنات من هم اکنون دارای سلامتی روح و جسمی کامل هستم.

22. طرح الهی هم اکنون برایم سلامت و ثروت و دولت و عشق و سعادت به ارمغان می آورد.

23. من هم اکنون از درآمدی مدام و قابل توجه و فراوان بر خوردارم .

24. از افزایش در آمدم که هم اکنون پیش می آید و به طرزی قابل ملاحظه به من رضایت می بخشد سپاسگذارم.

25. من به جوهر الهی احاطه شدم و این جوهر الهی هم اکنون به شکلی غنی و مناسب و شایسته به سویم می آید.

26. خدایا به تو و قانون عدالت تو توکل می کنم میدانم که آنچه متعلق من است نمی تواند از من باز گرفته شود پس آرام و آسوده بر جا می مانم.

27. زندگی من از نظر  مالی و روحی روز به روز بهتر و در آمد و عشق من بیشتر می شود.

28. حکمت کامل از آن من است من فهم هستم و قوت از آن من است دولت و جلال  و توانگری جاودانی و عدالت با من است .

29. خرد لایتنهای در این وضع سرگرم کار است  بی درنگ عالیترین ثمرات را می آفریند.

30. عشق الهی در این وضعیت سرگرم کار است و عالیترین ثمرات را برای من می آفریند عشق الهی هم اکنون زندگیم را متحول می سازد.

31. در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد هم اکنون شیئی گمشده یا معادل آن به من باز می گردد.

32. همه موهبت های گذشته و اکنونم که بنا به حق الهی به من متعلق هستند هم اکنون متجلی می شوند تا برایم شادمانی و رضایت کامل بیاورند.

33. موهبتم را از دست نداده ام، موهبتم با قدرتی بیشتر و عظیم تر می تواند پدیدار شود و از راه حکیمانه خدا تجلی یابد.

34. اکنون همه در ها و دروازه ها گشوده شده اند اکنون همه راهها باز  و آزاد هستند همه جهان به من پاسخ مثبت می دهد.

35. خداوندا ، این موهبت  یا موهبتی برتر را از خزانه بی کرانت به من عطا فرما ، نیکی نامحدودت هم اکنون انجام خواهد پذیرفت.

36. خداوندا من هم اکنون به یمن جوهر غنی کائنات صاحب این موهبت  هستم و خدا را شکر می کنم.

37. خداوندا من را به معشوقم روز به روز نزدیک تر و مرا هر روز لایق تر از دیروز بگردان.

38. خداوندا من برای خودم و خانواده ام سلامتی و برکت جاوید می طلبم واز نظر مالی روز به روز درآمد ما بیشتر می شود.

39. من از نظر روحی و معنوی آمادگی کامل را برای پذیرا شدن موهبت های الهی را دارم.

40. من بدون هیچ  وابستگی ، همه مردم را دوست دارم و همه مردم نیز بدون هیچ گونه وابستگی، مرا دوست دارند.  

[ ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۱ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

نمیدونم عنوانی که انتخاب کردم " و گاهی یک حرف تو را .... " برا این داستان مناسبه یانه پیشتر این عنوان رو برا جملات تاثیر گذار استفاده می کردم به هر حال داستان زیباییه که به همه دوستای امیدوار هدیه میکنم ، امید به اینکه یاد خدا همیشه تو دلامون باشه....

حج اکبر

آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.

زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت...!

عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.

چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !

مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم .

عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.

گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است . او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.

عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست . بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد...

هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.

چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !

عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.

در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...
 

 

[ ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

کاشف تلقین به خود، دانشمندی فرانسوی به نام امیل کوئه است. او قدرت تلقین  را کشف کرد.
داستان کشف تلقین :
یک روز پسر 13 ساله او دیر از خواب بیدار می شود و بدین جهت مورد سرزنش و برخورد شدید پدر قرار می گیرد. عصر آن روز وقتی پسر کوئه از مدرسه به خانه بر می گردد؛ امیل متوجه می شود که هنوز اثر صحبت های صبح در چهره پسر مشخص است. مدتی بعد مجدد این ماجرا تکرار شد تا اینکه جرقه ای در ذهن کوئه پدید آمد .

او از خود این سئوال را پرسید که چرا اثر تنبیه یا تشویق از صبح تا عصر همان روز باقی می ماند. پس از تحقیق و آزمایش بسیار در این خصوص به این نتیجه رسید که انسان ها 10 الی 15 دقیقه بعد از خواب و به همین مقدار قبل از خواب رفتن در شرایطی قرار میگیرند که هر نوع فکر حرف و تصویری را که در رویا یا واقعیت با ان مواجه شوند در طول روز عینا برای خود شبیه سازی می کنند.
همه افراد نوع بشر قبل و بعد از خواب به حالت رخوت و خواب الودگی هیپنوتیزمی وارد می شوند؛ در این وضعیت پذیرش افزایش می یابد. کوئه توضیح می دهد که شخص در حالت هیپنوز نباید بخوابد بلکه باید تنها خواب آلود باشد. رمز هیپنوتیزم این است که فرد فقط و فقط خواب آلودگی داشته باشد. از آنجا که نسل بشر هنگام صبح که از خواب بر می خیزند دچار رخوت و خواب آلودگی اند، پس بهترین زمان ارائه تلقین های صبح زود می باشد.
اولین اصل در تلقین امیل کوئه خواب آلودگی است.
دومین اصل در تلقین امیل کوئه آرامش عضلانی است.
سومین و مهمترین اصل تلقین امیل کوئه تمرکز فکری و خلا ذهنی است که در اصل کانونی کردن ذهن است؛ فقط و فقط بر روی یک موضوع ویژه.
امیل کوئه پس از تحقیق و آزمایش یر روی افراد و حالات گوناگون آنان به این نتیجه رسید که این سه حالت پیش از بیدار شدن از خواب به انسان دست میدهد چرا که در صبح هنگام انسان هم خواب آلود هم رلکس و هم در حالتی از تمرکز فکری و ذهنی میباشد. پس از اعلام این نتیجه روز به روز به مشتریان و بیماران امیل کوئه اضافه شد ، او هر روز بیماران را در سالنی جمع می کرد و به آنها آموزش میداد که چگونه در ضمیر ناخودآگاه خود نفوذ کنند و تلقین های عملی و کاربردی لازم را بر لوح ضمیر نفس یا خویشتن خویش نقش زنند. او می گوید : مهم این است که تلقین ها وارد ناخودآگاه شوند؛ بعد از آن دیگر کاری نکنید بلکه منتظر معجزات درمانی باشید .
روش های کوئه در دهه 1920 شهرتی جهانی پیدا کرد مخصوصا جمله ابدایی او :


‍‍"
من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر می شوم"


امیل کوئه پرده از بزرگترین راز قرن در خصوص هیپنوتیزم برداشته و بیان کرد که قدرت، عامل ایجاد یک حالت هیپنوتیزمی نیست بلکه مهم تر از آن مشارکت، همکاری و پذیرش بی چون و چرای تلقین های از طرف آزمودنی می باشد و همچنین عقیده دارد که هیپنوتیزم چیزی نیست جز مجموعه ای از تلقین به نفس و تلقین به نفس نیز در اصل همان هیپنوتیزم می باشد.
اگر اندیشه ای برای مدت مدید در ذهن باقی بماند فرد آن را واقعی فرض کرده و حاضر نیست هیچ گونه مطلبی بر خلاف آن را قبول نماید. از دید روان شناسی هرگاه افراد نوع بشر تمام ظرفیت فکری خود را بر روی عقیده ای متمرکز سازند و هر روز بر وسعت دامنه آن بیافزایند این اعتقاد آن شخص در جهان بیرون جنبه واقعی پیدا خواهد کرد.
قوانین کوئه:
کوئه پس از گذشت حدود 20 سال تحقیق در خصوص تلقین های هیپنوتیزمی به قوانین سه گانه زیر دست یافت:
1.  قانون توجه و تمرکز : زمانی که ذهن در مدت مدیدی بر روی موضوعی متمرکز شود آن موضوع بتدریج جنبه واقعی پیدا می کند.
  .2
قانون اثر متضاد : مادامی که در خیال خود ببینید که قادر به انجام کاری نیستید با تلاش بیشتر موفقیت کمتری کسب میکنید. به عبارت دیگر تفکر منفی + کوشش بیشتر = موفقیت کمتر.
3. قانون اثر احساسی عاطفی : پندار قویتر از تلقین است. به عبارت دیگر زمانی که یک تلقین از روی اشتیاق و احساسهای عاطفی درون باشد و همراه با تصاویر ذهنی باشد. این تلقین قویتر از سایر افکار و القائات ظاهر شده و بر دیگر افکار غلبه پیدا می کند.
تلقین چیست؟
تلقین همانند بذری است که در خاک وجود انسان ها کاشته میشود. اگر به موقع به آبیاری و باغبانی آن بپردازیم، از آن دانه کوچک کم وزن درخت قطور و تنومندی ایجاد خواهیم کرد که با بالا رفتن از آن درخت از فراز قله های موفقیت خواهیم گذشت. تلقین همانند تیغ جراحی است که تنها افراد متخصص بهترین بهره برداری را از آن به عمل می آورند.
اگر تلقین به نفس در مدت زمانی طولانی مثلا چند ماه (3 الی4) ادامه داشته باشد بعد از تاثیر گذاری بر ضمیر ناخودآگاه بصورت خودکار، ناخودآگاه در پی بدست آوردن موارد ذکر شده در تلقینات بر می آید؛ در آن موقع زمانی است که اعجاز ناخودآگاه را میبینیم.

"من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر می شوم"

این رو مطمئن باشید که تلقین قدرتی داره که میتونه از شما انسان دیگری بسازه میتونه شخصیت وجودتون رو که سالهای دراز شکل گرفته رو در مدتی کم چنان تغییر بده که باعث تعجب همگان بشه و میتونه شما رو به جائی از قله های موفقیت برسونه برای دیگران باور نکردنی باشه و اینو بدونین که:
"
تلقین یکی از مهمترین مهمترین و مهمترین رموز موفقیت است. "

[ ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
                                                        و معنای خداحافـظ، تا فردا بود.....!
[ ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

تصویر ذهنی معجزه می‌کند ، هر آن‌چه فکر کنید اتفاق می‌افتد . موج‌های مثبت روزگارتان را شیرین می‌کند.

[ ٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

بر مبنای قانون جذب ، شما همان اموری را به زندگی تان جذب خواهید کرد که بر آنها متمرکز می شوید.

قانون جذب رازی در خود دارد و آن اینکه اگر انرژی و توجه تان را برای هر امری صرف کنید ؛ همان را جذب زندگی تان خواهید کرد . اگر بر امور مثبت و بر خوبی ها متمرکز بمانید ؛ به طور خودکار ، اموری مثبت و خوبی های بیشتری را جذب زندگی تان می کنید و اگر بر امور منفی و بر کمبودها متمرکز شوید ؛ همان ها را جذب زندگی تان خواهید کرد .

 
[ ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

اختصاصی زندگی امید موفقیت : قانون نارگیل رو رها کن از زندگیت لذت ببر .

در جائی خواندم که : بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند بدینصورت که نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند ، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از آن عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند تا اینطوری میمون نتواند جر بزند و نارگیل را با خودش ببرد. سپس توی نارگیل خالی شده چند تا سنگریزه میاندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد ... تله آماده است.

میمون ها که شهوت کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند ، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند ، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند. آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی (عین آب خوردن) جمع می کند و توی قفس می اندازد.

این میمون ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند . اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند باز هم برای کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویغ اند. ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد ، آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند باز همین میمون ها گیر میافتند و جیغ و ویغشان در می آید. این داستان قرن هاست که در جریان استاما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این دام ها می افتند ، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود.

اگر خوب فکر کنیم ... آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند؟

آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه، چندین و چند بار در هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم ؟ آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و ویغ می کنیم و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم ؛ در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم افکار قدیمی و تعصبات خشک را کنار بگذاریم و برویم خوش و شاد روی درخت ها ، بی دغدغه این جور چیزها ، تاب بازیمان را بکنیم ؟ آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه اکثر دور و بری هایمان که خودشان را اسیر کرده اند را نمی شنویم؟

آیا ...؟!

[ ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
 زندگی امید موفقیت

چشمانت را آلوده نکن که چشم ، روزنه ای است مستقیم به روح . چشم هر چه می بیند ، مستقیما روح از آن تاثیر می پذیرد . با زیبایی ها شاد می شود و امیدوار و با بدی ها مخوف می شود و نا امید و دلسرد و خسته .

 

گناه چشم ، فکر را مشغول می کند . کافی است چشم یکبار ببیند . آنگاه است که ذهن احمق ، آن را هزاران بار بر صفحه خیال ، نمایان می کند و فکر به آن شاخ و برگ می دهد و آنقدر پیش می رود که چنگال نابودی اش را در سینه ات فرو کند .

 

اگر نهال غریزه را بها دهی رشد می کند و به احمقانه ترین شکل ، رشد می کند . تا جایی که با قطع قامت تنومندش باز خرده ها سر از خاک وجود بیرون می زنند و باعث رنجش می شوند .

 برکن اولین نهال را که باغ زندگی ات هرزگی نداشته باشد . برکن !
[ ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
یادمان باشد که زمان ما محدود است،
پس زمانمان را با زندگی کردن در زندگی دیگران هدر ندهیم

استیو جابز
[ ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

زندگی امید موفقیت

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: ' کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالیه ! '

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم .

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرف تر ، ‌روی چمنها پرت شد . سرش را که بالا آورد ، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم . بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم . در حالیکه به دنبال عینکش می گشت ، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم .

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم ، گفتم : ' این بچه ها یه مشت آشغالن !'

او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم ؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود . پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من  تعدادی از کتابهایش را برایش آوردم .

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد . من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند ؟ و او جواب مثبت داد .

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم ، بیشتر از او خوشم می‌آمد . دوستانم هم چنین احساسی داشتند .

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی ،‌ با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری !' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد ، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم . وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم ، هر دو به فکر دانشکده افتادیم . مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک .

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند . مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد .

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم .

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند . من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

 مارک را دیدم... او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد . همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر ، گاهی من بهش حسودی می کردم !

امروز یکی از اون روزها بود . من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است ، بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم : ' هی مرد بزرگ ! تو عالی خواهی بود !'

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد : ' مرسی' .

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد : ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه ، دوستانتان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن ، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد . به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم . دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

 

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید : برای بهتر شدن یا بدتر شدن . 

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

دنبال خدا ، در وجود دیگران بگردیم .

[ ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

   زندگی امید موفقیت

 کلمات می تواند ما را بسیار هیجان زده، متأثر یا خوشحال کند. پس دقت کنید کلماتتان را در جهت مثبت و زیبا کردن افکار و احساساتتان به کار ببرید.

چیزی که نحوه زندگی انسانها را مشخص می کند، تفسیر و نوع دیدشان نسبت به وقایع بیرونی است نه خود آن وقایع .                                                        

 سرمنشأ مثبت اندیشی از باورهای ما می آید. باورها و اعتقادات هر فرد و نوع برداشتش از زندگی و وقایع آن است که او را به سمت و سوی خوشبختی و یا بدبختی می برد.

هر اتفاقی که در زندگی ما پیش می آید از نظر ما یا خوشایند است یا ناخوشایند. پس هرامری می تواند باعث خوشحالی و خوشبختی ما و یا باعث ناکامی و ناراحتی ما شود.مثبت اندیشی به ما کمک می کند که بتوانیم تغییرات مفیدی در رفتار، گفتار، کار و زندگی خود ایجاد کنیم .
کلمات نیز تأثیر بسیاری بر افکار و احساسات ما می گذارند. کلمات می تواند ما را بسیار هیجان زده، متأثر یا خوشحال کند. پس دقت کنید کلماتتان را در جهت مثبت و زیبا کردن افکار و احساساتتان به کار ببرید.
به کاربردن واژه ها و عبارات تأکیدی مثبت در زیباتر شدن افکار و اعمال ما و بهبود کیفیت زندگیمان تأثیر بسیار زیادی دارد و باعث ایجاد شور و شوق در زندگی می شود. مثل این جمله: «من شایسته موفقیت هستم و همیشه به اهدافم می رسم.»
هیچگاه مشکلات و سختیهای زندگیتان را لعنت و نفرین نکنید. این فکر که دنیا سرشار از مشکل است را دور بریزید و در عوض هرگاه موقعیت نامطلوب یا مسئله ناخوشایندی در زندگیتان پیش آمد، به دنبال راههای مثبت و طلایی برای حل آن مسائل باشید. به کار بردن این روش باعث ایجاد رضایت در شما و حل شدن مسائل زندگیتان به گونه ای مثبت و خوب می شود.
نحوه اظهار نظر کردن در مورد دیگران و کارهایشان نیز بسیار مهم است. سعی کنید سریع و منفی در مورد چیزی اظهار نظر نکنید. ابتدا در مورد آن فکر کنید بعد نظر خود را از جنبه مثبت مطرح کنید تا تأثیر بیشتری بر مخاطبتان داشته باشد.

 در اطراف همگی ما افراد منفی بافی هستند که با افکار و گفتار منفی شان سعی دارند، باعث تضعیف روحیه ما شوند. سعی کنید تا حد امکان با چنین افرادی همنشین نشوید.

بسیاری از مردم افکار منفی را در زندگیشان مد نظر قرار داده و به آنها بها می دهند. حتی در صحبتهایشان با یکدیگر مدام از سختیهای کارشان، کم خوابیهای شبانه، نداشتن استراحت گله می کنند و همین امر تأثیر منفی بر فکر آنها گذاشته و باعث خستگی و ناامیدی شان می شود.
مطمئن باشید که اطرافیانتان هیچ علاقه ای به شنیدن سخنان منفی شما ندارند. سعی کنید در مورد جنبه های مثبت زندگی و کارتان برای دیگران صحبت کنید. زیرا شنیدن آنها می تواند برای دیگران هم جالب باشد.
به نظر شما بهتر نیست که ما به جای اینکه فقط به مشکلات، بی عدالتی ها، گرانی و تورم، بی پولی، بیکاری و هزاران فکر منفی دیگر تمرکزکنیم، به اینکه در زندگیمان بسیاری از اوقات کارها درست و خوب پیش می روند فکر کنیم و از این موضوع شگفت زده شویم و به جای گله و شکایت از زندگی و کار، هر جا که هستیم از وفور نعمت و ثروت و خوش اقبالی صحبت کنیم؟
ممکن است شما در آخرین سفرتان از اینکه هواپیما چند ساعت تأخیر داشته و مجبور شده اید چند ساعت از وقتتان را در فرودگاه بگذرانید، بسیار ناراحت و معترض باشید و تا چند روز از تأخیر پرواز و خستگی مفرط خود به خاطر معطلی در فرودگاه، با ناراحتی و دلخوری برای دوستان و همکارانتان تعریف کنید. ولی آیا تا به حال از پروازهای خوب، راحت، به موقع و به سلامت خود بسیار خوشحال شده اید و آیا آنها را بارها برای دوستانتان تعریف کرده اید؟
وقتی از شما می پرسند آیا امروز روز خوبی داشته اید، چه جوابی می دهید؟ آیا جواب می دهید: «روز بسیار سخت و طاقت فرسایی بود.» یا می گویید: «روز خوبی داشتم. خدا را شکر همه چیز بر وفق مراد بود.»
اگر به تمام لحظات زندگیمان فکر کرده و آنها را مرورکنیم، می بینیم که در طول زندگی لحظات خوشایند و لذت بخش زیادی برای ما رخ داده است. پس چرا به جای فکر کردن به لحظات شاد و زیبای زندگیمان به لحظات سخت فکر کنیم؟
فراموش نکنید که افکار منفی می تواند یک روز سفید را خاکستری نشان دهد و افکار مثبت حتی یک روز خاکستری را زیبا و سفید می کند.
به طورکلی مثبت اندیشی و افکار منفی هر دو به صورت مسری از فردی به فرد دیگر سرایت می کند. شما می بایست سعی کنید به جای اینکه اجازه دهید افکار منفی دیگران بر شما تأثیر بگذارد و روحیه شما را تضعیف کند، با گفتار مثبت خودتان اندیشه ها و افکار مثبت را به دیگران منتقل کنید و به آنها بیاموزید که افکار منفی شان را کنار گذاشته و اندیشه های مثبت را جایگزینش کنند. با این کار شما می توانید هم به اطرافیان خود کمک کرده و هم روحیه مثبت اندیشی خود را تقویت کنید.
هرگاه حادثه ناراحت کننده ای در زندگیتان پیش آمد، به جای اینکه مأیوس و نگران شوید، آن را به فال نیک گرفته و به این فکر کنید که قطعا” راه دیگری برای سعادت و خوشبختی شما گشوده شده و می بایست آن راه را بیابید.

 

سعدی در بیت زیر به زیبایی این موضوع را بیان می کند:
«خدا گر به حکمت ببندد دری / به رحمت گشاید در دیگری»


به فرض اگر شما شغلتان را از دست داده اید، پیشنهاد می کنم به جای تأسف و ناراحتی، خوشحال باشید زیرا این مسئله پیام مثبتی برای شما دارد. از دست دادن شغلتان بدین معناست که شما باید وارد کار جدید و بهتری شوید و فراموش نکنید که در هر امری حتی به ظاهر ناراحت کننده، جایی برای خوشحالی و موفقیت وجود دارد.
نوع نگرش و تفکرات هر انسانی نشاندهنده شخصیت، اعتقاد و باورهای او می باشد و ناشی از نحوه توجیه و تفسیر تجربیاتش است.
خوش بینی نیز می بایست عاقلانه باشد . نباید خوش بینی را با اعتماد کورکورانه به هر کسی یا چیزی اشتباه بگیریم. مثلا” در سرمایه گذاری در هر نوع فعالیتی بهتر است هم خوش باشیم و هم در کنار آن با نگاهی نقادانه و دقیق جلو برویم. نظر نقادانه به شما کمک می کند که جلوی هدر رفتن سرمایه تان را بگیرید و دقیق ترو بهتر تصمیم بگیرید. اگر قرار است در کاری سرمایه گذاری کنید بهتر است، ۷۰% با دید خوشبینانه و ۳۰% با دید نقادانه جلو بروید و در مورد آن کار تفکر و بررسی کرده و سپس تصمیم گرفته و اقدام کنید.

[ ۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک