زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح
 سوار  تاکسی در حال رفتن به فرودگاه بودم.  در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون آمد . راننده تاکسی محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی  فقط لبخند زد و برای آن شخص دستی تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
بنابراین پرسیدم: ((چرا شما اینگونه رفتار کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد ! )) در آن هنگام بود که راننده تاکسی  درسی را به من داد که اینک به آن می  گویم: (( قانون کامیون حمل زباله .))
او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو.....
((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))
زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.
[ ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

سه یا چهار ساله بودم که فیلم " دزد عروسک ها " رو دیدم . فکر می کردم همه دزد های عالم مثل آقا دزده تو فیلم هستند .

هفت سالم که بود، دزد شکل بچه کلاس پنجمی بود که آبنباتم رو به زور از دستم گرفت.

دوازده ساله که شدم ، دزد شکل همسایه بالاییمون شد که یه روز پلیس دستبند به دست اون رو برد .

به بیست سالگی که رسیدم ،  دزد شکل صاحب مغازه ای بود که من پیشش کار می کردم . اجناس رو دوبرابر قیمت می فروخت و حقوق من هم نصفه می داد .

یه شب که داشتم به آیینه نگاه می کردم پیش خودم گفتم : یعنی ممکنه دزد این شکلی هم باشه ؟

[ ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

من در برخی از امتحاناتم مردود شدم اما دوستم تمام درسهایش را با موفقیت گذراند 
اکنون او یک مهندس در شرکت مایکروسافت است و من فقط مالک مایکروسافت هستم ...
بیل گیتس
[ ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

   انسانها زمانی نا امید میشوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده


[ ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

دست به دامن خداکه میشوم....

 

چیزی آهسته درون من به صدا میاید که ...نترس!

 

از باختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست ....!

[ ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند... او نزدیکتر می شود و می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من ! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد . تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست . نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "ببین, برای این صدف , اوضاع فرق کرد."

[ ٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

نفس خود را هفت بار نکوهش کردم

اولین بار : هنگامی که می خواستم باپایمال کردن ضعیفان خودم را بالا ببرم

دومین بار : هنگامی که در مقابل کسانی که ناتوان بودند خود را به ناخوشی زدم

سومین بار : هنگامی که انتخاب را به عهده من گذاشتند به جای امور مشکل  امور سهل و آسان را برگزیدم

چهارمین بار : هنگامی که مرتکب اشتباهی شدم وخود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم

پنجمین بار : هنگامی که از ترس سر به زیر بودم و آن وقت ادعا میکردم که بردبار و صبورم

ششمین بار : هنگامی که جامه خود را بالا میگرفتم تا با سختی ها و ناملایمات زندگی تماس پیدا نکنم

هفتمین بار : هنگامی که در مقابل خدا ایستادم و آنگاه سروده های خویش را فضیلت دانستم

جبران خلیل جبران

[ ٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

من همه چیزم را به گرسنگی و مشقت های ایام جوانی مدیونم.

(ناپلئون بناپارت)

[ ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

گروهی از ما، آنچنان حواسمان به چیزهایی که نداریم معطوف است که دیگر

نمی توانیم از آنچه داریم لذت ببریم.

(جودی تاتل مام)

[ ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

 

 

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...

 

 


[ ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 آدم های ساده را دوست دارم

      همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند
      همان ها که برای همه لبخند دارند
      همان ها که همیشه هستند...برای همه هستند

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد
                                                                          عمرشان کوتاه است ...
بس که هر کسی از راه میرسد
                  یا ازشان سوء استفاده میکند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان میدهد

آدم های ساده را دوست دارم
                                              بوی ناب آدم میدهند .
[ ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

کاش میدونستم شاعر این شعر کیه؟ هر کسی می دونه لطفا بگه.

سلام

حال همه‌ ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم


که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ری‌را جان! نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است.......... اما تو باور نکن .

[ ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

بدترین و خطرناکترین کلمات اینست: «همه این جورند».

تولستوی

[ ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

به یادت

 

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه

               خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟
                                           روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
                                                 پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
                                                                                   خاطرات خوب و رنگین ...
در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟
                            کودک خوشحال دیروز ،غرق در غمهای امروز

                     یاد باران رفته از یاد ،آرزوها رفته بر باد
                                            ... ... ... ... ... ... ... ...
                                   باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه

                                   بی ترانه ٬بی بهانه، شایدم گم کرده خانه
[ ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

یادم باشد که: او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.


یادم باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.


یادم باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.


یادم باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.


یادم باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.


یادم باشد که: باورهایم شاید دروغ باشند.


یادم باشد که: لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.


یادم باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.


یادم باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.


یادم باشد که: محبتی که به دیگری می‌کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.


یادم باشد که: دلخوشی‌ها هیچکدام ماندگار نیستند.


یادم باشد که: تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز رو به راه است.


یادم باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.


یادم باشد که: آرامش جایی فراتر از ما نیست.


یادم باشد که: برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!


یادم باشد که: در خسته‌ترین ثانیه‌های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!


یادم باشد که: لازم است گاهی با خودم رو راست‌تر از این باشم که هستم.


یادم باشد که: سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته‌اند، هر کسی سهم خودش را می‌آفریند.


یادم باشد که: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.


یادم باشد که: پیشترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.


یادم باشد که: آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.


یادم باشد که: نیازمند کمک‌اند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.


یادم باشد که: هرگز به تمامی ناامید نمی‌شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.


یادم باشد که: غیر قابل تحمل وجود ندارد.


یادم باشد که: گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.


یادم باشد که: خوبی آنچه که ندارم این است که نگران از دست دادن‌اش نخواهم بود.


یادم باشد که: وظیفه من این است؛ حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.



یادم باشد که: همیشه چند قدم آخر است که سخت‌ترین قسمت راه است.


یادم باشد که: امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.


یادم باشد که: به جستجوى راه باشم، نه همراه.

 

 

یادم باشد که: زخم نیست آنچه درد می‌آورد، عفونت است.

[ ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی/ و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد/ و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ات کوتاه باشد/ و پس از تنهایی‌ات، نفرت از کسی نیابی/ آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد/ بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.


برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی/ از جمله دوستان بد و ناپایدار/ برخی نادوست و برخی دوستدار/ که حداقل یکی در میانشان/ بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.


و چون زندگی بدین‌گونه است/ برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی/ نه کم و نه زیاد، درست به اندازه/ تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد/ که دست‌کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد/ تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی/ نه خیلی غیرضروری/ تا در لحظات سخت/ وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است/ همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.


همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی/ نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند/ چون این کار ساده‌ای است/ بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند/ و با کاربرد درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.


و امیدوام اگر جوان هستی/ خیلی به تعجیل، رسیده نشوی/ و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی/ و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی/ چرا که هر سنی خوشی‌ها و ناخوشی‌های خودش را دارد/ که لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.


امیدوارم دست نوازشگری داشته باشی/ به پرنده‌ای دانه بدهی و به آواز یک سَهره گوش کنی/ وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌‌دهد/ چرا که به این طریق/ احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی/ هرچند خُرد بوده باشد/ و با روییدنش همراه شوی/ تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.


به‌علاوه، آرزومندم پول داشته باشی/ زیرا در عمل به آن نیازمندی/ و برای اینکه سالی یک بار/ پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»/ فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.


و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی/ و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی/ که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان/ باز هم از عشق سخن برانید تا از نو آغاز کنید.

[ ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. 
... 
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم! 

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم . 

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. 

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
یاد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم . 

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست
و همه راستگو و خوب هستند. 

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم . 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . . 

این دسته چک من، کلید ماشین،
کارت اعتباری و بقیه مدارک،
...مال شما... 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

[ ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک