زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح

سلام به همه دوستای امید وموفقیت زندگی !!! شاید این داستانی که تو این پست میزارم زیاد ربطی به موضوع وب نداشته باشه و یه زره ای مسیر وبلاگ  رو منحرف کن ولی دلم نیومد بی خیالش بشم خیلی قشنگ بود شما هم بی خیالش نشین . همیشه موفق باشین .

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛ مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند .
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن...یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.
 و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

[ ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

[ ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او….
شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری..
بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.. بهلول برخاست و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی هستی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری… سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی.. پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض کرد آری… چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم،  پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است
که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید گفت: جزاک الله خیراً! و ادامه داد:

در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.

[ ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

دوآتشنشان وارد جنگلی می شوند تا اتش کوچکی را خاموش کنند . اخر کار وقتی از جنگل بیرون می ایند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت ان یکی به شکل معصومانه ای تمیز .
سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟
اشتباه کردید ، ان که صورتش کثیف است به ان یکی نگاه می کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است .
اما ان که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به
خودش می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .
از کتاب زهیر پائولو کوئیلو

حالا فکر کنیم چند بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم

وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی است کمی باید به خودمان شک کنیم
.

[ ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد . نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .شما نجار زندگی خود هستید و  روزها چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .

[ ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 زندگی امید موفقیت

روزی پسر جوانی مشغول تمیز کردن وسایل پدربزرگ مرحومش بود که یک پاکت نامه قرمزرنگ پیدا کرد. روی پاکت با خطی زیبا و درشت ، نوشته شده بود: “ تقدیم به نوه عزیزم “.
پسر که خط پدربزرگش را شناخته بود در پاکت را باز کرد. درون آن نامه ای قرار داشت که در آن چنین نوشته شده بود:

نوه عزیزم ،
سال ها پیش روزی به سراغم آمدی و از من کمک فکری خواستی تا بتوانی در زندگی ات به موفقیت دست یابی . آن روز پرسیدی : “پدربزرگ ، شما چگونه در زندگی تان مرد موفقی بودید؟ شما هنوز با این سن پر از انرژی هستید، در حالی که من در سن جوانی از تلاش خسته شده ام . چگونه می توانم مثل شمادر زندگی ام موفق شوم ؟”
آن روز نتوانستم پاسخ مناسبی به تو بدهم . ولی حالا که روزهای عمرم به شمارش افتاده اند می دانم که پاسخی را به تو مدیون هستم ، و در این نامه پاسخ تو را به سؤال آن روز داده ام :
تصور می کنم موفقیت افراد در زندگی تا حد زیادی به نحو نگرش افراد به موضوعات زندگی وابسته است . من آن را چنین می نامم : “باز نگه داشتن چشم ها به روی زندگی و واقعیات آن “.
اول از همه باید بدانی که زندگی مملو از حوادث پیش بینی نشده ای است که بیشتر آن ها ساده هستند . اگر دائما مراقب آن ها نباشی ، نیمی از شادی و خوشحالی را در زندگی از دست خواهی داد. اگر گاهی درانتظار مواجهه با رخدادهای خوب باشی به سراغت خواهند آمد.
وقتی با چالش های زندگی روبه رو می شوی ، از آن ها استقبال کن . چون این چالش ها تو را از روز قبل ،عاقل تر، با تجربه تر و قوی تر می سازند. اگر مرتکب اشتباهی شدی ، بابت درس هایی که از آن می گیری ،خوشحال باش و از آن درس ها برای رسیدن به اهدافت کمک بگیر.

همیشه تابع قوانین و مقررات باش ، حتی قوانین جزیی و کوچک . وقتی از قوانین تابعیت کنی ، زندگی برایت آسان تر می شود. اگر تصور می کنی که می توانی با تخطی از قوانین به هدف مورد نظرت برسی ،سخت در اشتباه هستی و بدان که فقط خودت را گول می زنی .
به نتیجه رسیدن خواسته های واقعی ات در زندگی ، اهمیت زیادی دارد.
پس فکر و توجهت را روی آن ها متمرکز کن و برای دستیابی به آن ها آماده شو.
ولی آماده باش که سر از جاهایی جدید و ناشناخته در بیاوری . در حالی که بزرگتر می شوی ،مسئولیت های زندگی ات بیشتر می شوند . پس آماده تقبل آن ها باش و خودت را برای مواجهه باچالش های ناشی از آن ها آماده کن .
گاهی باید آن قدر شجاعت به خرج بدهیم تا از مقصدی آشنا به مقصدی ناآشنا برویم . زندگی فقط دررسیدن به قله های پیروزی خلاصه نمی شود. بخشی از آن مربوط به جابجایی از یک قله به قله دیگراست . اگر در مسیر بین دو قله ، بیش از حد تعلل ورزی ، ممکن است وسوسه صرفنظر از رسیدن به قله دیگر، تو را از ادامه راه باز دارد. گذشته ها را در گذشته رها کن . به قله بعدی قدم بگذار و از دیدن مناظر و چشم اندازهای جدید لذت ببر.
موانعی را از سر راه بردار که از نظر معنوی و روحی بر تو سنگینی می کنند . وقتی عقیده ، دلخوری یارفتاری تو را به تنگ می آورد، مسیرت را باز کن و چیزهای اضافی را از سر راهت کنار بزن . آن رفتار، طرزتلقی و افکاری را از وجودت تهی کن که قدم هایت را کند می کنند و انرژی ات را تحلیل می برند.
به یاد داشته باش که انتخاب هایت در زندگی ، تعیین کننده موفقیت ها و شکست های تو هستند. پس همه حق انتخاب های موجود را در نظر بگیر و بعد در مورد برگزیدن آن ها تصمیم بگیر. سپس خود راباور داشته باش ، از جایت بلند شو و پیش برو.
گاه و بیگاه به خودت استراحت و وقفه هایی بده . این وقفه ها احساس مسئولیت احیا شده ای به تومی دهند که بتوانی نسبت به آرزوهایت متعهد باقی بمانی و درکی مثبت و سازنده از چیزهایی داشته باشی که بیشتر از همه برایت اهمیت دارند.
مهم تر از همه ، هرگز از خودت ناامید نشو . فردی در نهایت برنده و پیروز خواهد بود که برای پیروزشدن ، تصمیم قاطع می گیرد. به زندگی همان چیزهایی را اهدا کن که برایت مهم هستند و زندگی نیز درعوض بهترین ها را برایت به ارمغان خواهد آورد.

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند ، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند . پس از خوش و بش اولیه ، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند . استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور ، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند .

پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد ، استاد گفت: « اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت ، داخل سینى برجاى مانده اند . شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است ، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همین است . مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس ، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند .
چیزى که همه شما واقعاً مى خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود ، نه فنجان . امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان هاى یکدیگر نگاه مى کردید. زندگى هم مثل همین چاى است . کار ، خانه، ماشین ، پول، موقعیت اجتماعى و …. در حکم فنجان ها هستند . مورد مصرف آنها ، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است . نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى را مشخص می کند و نه آن را تغییر می دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان ، از چایى که خداوند براى ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی بریم .
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را . از چایتان لذت ببرید . خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست . بلکه بدین معنى است که شما تصمیم گرفته اید آن سوى عیب و نقص ها را هم ببینید. در آرامش زندگى کنید ، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد .

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

الإمام الصادق (علیه السلام) :

  

أکثِرْ مِنَ الدُّعاءِ، فإنّهُ مفتاحُ کلِّ رحمه?، ونجاحُ کلِّ حاجه?، ولا یُنالُ ما عِندَ اللهِ إلاّ بالدُّعاءِ، ولیسَ بابٌ یَکثُرُ قَرعُهُ إلاّ یُوشِکُ أن یُفتَحَ لِصاحِبِهِ .

 

بسیار دعا کن ; زیرا دعا کلید هر رحمتی است و مایه روا شدن هر حاجتی و آنچه نزد خداست جز با دعا به دست نمی آید. هیچ دری نیست که بسیار کوبیده شود مگر آن که بزودی به روی کوبنده باز گردد.

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

داخل قفسی که10 میمون در آن زندگی می کردند . یک نردبان بزرگ قرار دادند و خوشه بزرگی از موز را از قفس آویزان کردند .

 میمونها پس از کلی بازی گوشی متوجه خوشه موز شدند ، میمونها خواستند که از نردبان خود را به موزها برسانند ، به محض اینکه اولین میمون پای خود را روی پله پنجم گذاشت ، آب سردی از بالای قفس بر رویشان پاشیده شد ، میمونها خیلی سریع پایین اومدند ، به محض اینکه اولین میمون بدنش گرم شد ، دوباره از نردبان بالا رفت ، باز هم تا پا روی پله پنجم گذاشت ، آب سردی بر روی تمام میمونها پاشیده شد ، این اتفاق چند بار تکرار شد....

 دیگر میمونی جرأت بالا رفتن از نردبان را نداشت ، نه بخاطر آب سرد بلکه توسط میمونهای دیگه کتک میخورد ...

 تا اینکه یکی از 10 میمون را از قفس خارج و میمون دیگری را در قفس انداختند ، به محض اینکه میمون تازه وارد به سمت موزها حرکت کرد ، توسط میمونهای دیگر تنبیه شد این بود که دیگر موزها را فراموش کرد ، به همین شکل یک یک میمونها را از قفس خارج و میمونهای جدید را در قفس انداختند . کار به جایی رسید که میمونها بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشند ، میمونی را که قصد بالا رفتن از نردبان را داشت ، تنبیه میکردند ....

 نردبانی را که پله پنجم ان به فشار حساس بود را از قفس خارج و یک نردبان معمولی را جایگزین کردند . جالب است بدانید باز هم میمونهای تازه وارد به محض بالا رفتن از نردبان توسط میمونهای دیگر کتک میخوردند ...

ما انسان ها در زندگی شخصی خود هم مثل این مثال بدون آگاهی از مسأله ای اقدام به دادن نظر می کنیم و اطرافیان خود را از انجام کاری منع می کنیم بدون اینکه از آن مسأله آگاهی داشته باشیم موفق کسی است که با ایمان به کار خود پیش برود .

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله‌اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه‌اش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد.

همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می‌رفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره‌هایش کاغذ چسبانده شده است. پیرمرد درست مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی تازه‌ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.»

به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده‌اید! چند لحظه صبر کنید الآن می‌رسیم.

او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد.

شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده‌ام. این که من اتاق را دوست داشته باشم یانداشته باشم به مبلمان و دکور و ... بستگی ندارد بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم.

من پیش خودم تصمیم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم می‌گیرم.

من دو کار می‌توانم بکنم. یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌های مختلف بدنم که دیگر خوب کار نمی‌کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت‌هایی که هنوز درست کار می‌کنند شکرگزار باشم . هر روز، هدیه‌ای است که به من داده می‌شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته‌ام تمرکز خواهم کرد. سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید می‌توانید بعداً برداشت کنید. بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه می‌توانی شادی‌های زندگی را در حساب بانکی حافظه‌ات ذخیره کنی.

از مشارکت تو در پر کردن حسابم با خاطره‌های شاد و شیرین تشکر می‌کنم. هیچ می‌دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟ ...

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

داستان زیبای سگ باهوشقصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید . کاغذ را گرفت . روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدهید " . ۱۰ دلار هم همراه کاغذ بود . قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت . سگ هم  کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود ، تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ درخیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعدازخیابان رد شد . قصاب به دنبالش راه افتاد . سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت . صبر کرد تا اتوبوس بعدی بیاید . دوباره شماره آنرا چک کرد ، اتوبوس درست بود سوار شد . قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد . اتوبوس درحال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد . پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد . قصاب هم به دنبالش . سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد . سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت . مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد . قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد : چه کار می کنی دیوانه ؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم . مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت : تو به این میگوئی باهوش ؟ این دومین بار در این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کند !!!

نتیجه اخلاقی : 

اول اینکه : مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود .

و دوم اینکه : چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است

سوم اینکه : بدانیم دنیا پر از این تناقضات است .

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم .

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

باور

آزمایشی را در « هاروارد یونیورسیتی » انجام دادند :80  پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب
کردند . یک شهرک را به دور از هیاهو مانند با 40 سال پیش ساختند . غذاهای 40 سال پیش
در این شهرک پخته میشد . خط روی شیشه های مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم های
قدیمی ، اخباری که از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش کردند :تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرک بردند ، بعد از گذشت 5 الی 6 ماه کم کم پشتشان صاف شد ، راست می ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشکی شدن کرد ، چین و چروکهای دست و صورت از بین رفت ...علت چه بود ؟
خیلی ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پیش زندگی کردند ، باور کرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .
انسانها همان گونه که باور داشته باشند می توانند بیندیشند . باورهای آدمی است که در هر لحظه به او القا میکند که چگونه بیندیشد . اصولا فرق بین انسانها ، فرق میان باورهای آنان است . انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقیت را برای خود خلق میکنند. انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند که با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال کسب ثروت میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند . قانون زندگی قانون باورهاست
باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است . توانمندی یک انسان را باورهای او تعیین می کند .
انسانها هر آنچه را که باور دارند خلق میکنند . دستاوردهای شما را در زندگی باورهای شما میسازند .
زیرا باورها تعیین کننده کیفیت اندیشه هاست و اندیشه ها عامل اولیه اقدامها.
[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

نعمات خدای مهربان

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

 گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم . چون ایمانمان کم است .

ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم ، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز ، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم .

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد .

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .

 

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

موفقیت چیست؟
موفقیت در زندگی لازمه داشتن دانش بالا، ثروت زیاد، قدرت و مقام اجتماعی نیست. بلکه موفقیت  یعنی خود باشیم ونه دیگری . موفقیت یعنی شناخت ارجحیت های زندگی و عملکرد بر اساس ان. موفقیت یعنی ساختن امروز برای فردای بهتر. موفقیت تجهیز امروز خود برای فردای پر بار .

اگر امروز شما بخواهید الگو یک فرد موفق را در زندگی خود دنبال نمایید آن فرد که خواهد بود ؟  شاید شما در لیست خود افرادی را با ویژگی های زیر انتخاب نمایید: 

بیل گیتس بخاطر ثروت عظمیش
آرنولد شوارتسنگر بخاطر قدرت بدنی بالا
آلبرت انیشتاین بخاطر هوش خارق العاده اش
والت دیسنی بخاطر قدرت تخیل اش
ژاکلین کندی بخاطر وقار و متانت اجتماعی
مادر ترزا بخاطر قلب بزرگ و خدمتکارش

شاید هم هیچکدام از افراد بالا، اما هر که را که انتخاب می کنید سعی نکنید که تبدیل به دیگری گردید زیرا این بزرگترین اشتباه در زندگی می باشد.

                                موفقیت یعنی خود باشیم و نه دیگری
متاسفانه برای بسیاری ازافراد معیار موفقیت تبدیل شدن به فرد دیگری است که بخاطر ویژگی های مخصوص در صدر رسانه های گروهی قرار گرفته است. این موضو ع نه تنها باعث موفقیت نمی گردد بلکه سازنده نگرش غلطی می باشد که زندگی غیر واقع بینانه ای را به فرد القا می کند. 

خود بودن یعنی شناخت هدف زندگی و رشد در آن. هانری کایزر بنیان گذار کایزر الومینیوم و نظام مراقبت های درمانی کاریزر می گوید بدون تعیین هدف انسان نمی تواند از ظرفیت خود به بهترین صورت استفاده کند. همه ما در زندگانی غرض و مقصودی درایم که بخاطر آن آفریده شده ایم. امروز هدف زندگی شما چیست و چقدر در بالندگی آن جهت رشد و شکوفایی تلاش کرده اید؟

 موفقیت یعنی شناخت ارجحیت های زندگی و عملکردی بر اساس آن
متعهد کردن خود به هرچیز به معنی شکست در همه چیز می باشد. بعبارت دیگر فرد همه کاره هیچ کاره است. اگر امروز به شما حق انتخاب دهند تا در بین دو گزینه زیر یکی را انتخاب کنید کدام را بر می گزینید پول و یا وقت؟

متاسفانه اکثر مردم پول را بر وقت ترجیح می دهند بدون اینکه دریابند وقت هدیه ای است گرانبها که چنانچه در آن اشتباه کنیم هرگز قابل بر گشت نیست در جائیکه اشتباهات مالی را می توان تصحیح کرد. این گونه طرز تفکر و ارجحیت بندی غلط میباشد که سد موفقیت در زندگی می گردد. بدست آوردن پول اشتباه نمی باشد ولی قرار دادن ان در رتبه اول ارجحیت غلط میباشد.  شناخت ارجحیت های روزانه است که شما را وامی دارد تا وقت خود را انگونه که لازم است سپری کنید و نتایج عالی را نصیب خود کنید. شناخت ارجحیت های زندگی ربطی به داشتن ساعت های دقیق و یا یادداشت تمام جزئیات زندگی روزانه تا دقیق آخر نیست بلکه مدیریت اجرایی و درک نیاز، بازدهی و نتیجه می باشد. 

 برای اینکه ارزش وقت را در 24  ساعت بدانید از پدری بپرسید که دارای شش فرزند می باشد و مزد روزانه او تامین کننده زندگی اوست

برای اینکه ارزش وقت را در یک ساعت بدانید از عاشقی بپرسید که در انتظار ورود معشوق خود می باشد

برای اینکه ارزش وقت را در یک دقیقه بدانید از فردی بپرسید که آخرین پرواز خود را بدلیل تاخیر از دست داده است.

برای اینکه ارزش وقت را در یک ثانیه بدانید از فردی بپرسید که در تصادف رانندگی جان سالم بدر برده است

برای اینکه ارزش وقت را در یک صدم ثانیه بدانید از قهرمان المپیک سئوال کنید که بخاطر یک صدم . ثانیه که از دست داد می بایست چندین سال دیگر برای بدست اوردن مقام خود زحمت بکشد. اگر چه نمی توان وقت خود را در طول روز اضافه نمود ولی می توان نحوه برخورد با آن را به جهت موفقیت بیشتر تغییر داد. شما با وقت خود چگونه بر خورد می کنید؟

پس در ذهن خود حک کنیم که :

برای موفقیت در زندگی خود باشید و نه دیگری
برای موفقیت در زندگی ارجحیت های زندگی خود را تشخیص دهید و بر اساس آن عمل کنید.
برای موفقیت در زندگی امروز دست بکار شوید تا فردا انرا درو کنید.

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

همه چیز داره بهتر میشه

به یاد داشته باشید راه موفقیت آموختنی است و تنها تفاوت شما با افراد موفق این است که آنها همیشه یک سری عادات خاص را به کار می بندند و این باعث موفقیتشان می شود.

موفقیت بعنی جمع راه و روش های زندگی هوشمندانه. در اینجا به چند مورد از این شیوه ها اشاره می کنیم


ادامه مطلب
[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

همه چیز داره بهتر میشه

اعتماد به نفس، عبارت است از احساس اطمینان نسبت به خود. به عبارت دیگر، اعتماد به نفس یک فرد به نحوه احساس او درباره <‌من> خویش بستگی دارد. شما در مورد خودتان چگونه فکر می‌کنید؟  
  
اعتماد به نفس، عبارت است از احساس اطمینان نسبت به خود. به عبارت دیگر، اعتماد به نفس یک فرد به نحوه احساس او درباره <‌من> خویش بستگی دارد.شما در مورد خودتان چگونه فکر می‌کنید؟ آیا نظر مساعدی نسبت به خودتان دارید و به خودتان احترام می‌گذارید؟ اگرپاسخ شما به سؤالات اخیر مثبت باشد، در این صورت می‌توان گفت که شما از یک من قوی و ایده‌آل، برخوردار هستید، اما اگر شما نظر مساعدی نسبت به خودتان نداشته باشید و برای خودتان احترام قایل نشوید، می‌توان گفت که دارای <من> ضعیفی هستید.  

مع‌الوصف، باید گفت که نظر فرد نسبت به خودش در موقعیت‌های مختلف زندگی یکسان نیست و ممکن است که او در یک موقعیت خودش را خوب و قوی بپندارد، ولی در موقعیت دیگری خودپنداری ضعیفی داشته باشد.‌


ادامه مطلب
[ ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت فاصله میان پول داشتن و نداشتن فقط فاصله بین 2 خواستن است :
1)ابتدا برای پول نامی زیبا بگذارید یعنی هیچ گاه نگویید پول چرک دست است بلکه همواره پول را نمادی از نعمت خدا بدانید که برای ارامش و اسایش ما است.
2)هیچ گاه برای پول خاطرات بد را متصور نشوید مثلا" هر کس که پول داره شب ها اسوده خوابش نمی بره و.....!
ان مقدار پولی را که می خواهید در ذهن خود تصور کنید مثلا"7 میلیارد تومان به این فکر کنید که اگر این مقدار را داشته باشید چه رفتار هایی از شما سر میزند! ایا می روید ان اتومبیل رویایی خود را بخرید .....اه خدای من این بهترین تمرین است.
بعد برای ریال به ریال ان پول برنامه بسیار دقبق بریزید. 
و از همه مهم تر این است که در تمام مدت ان تمرین به نحوی عمل کنید که گویی واقعا" شما همین الان صاحب ان پول شده اید.این خیلی مهمه!!

[ ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان اش را بسنجد .

او پرسید: (( آیا خداوند , هرچیزی راکه وجود دارد ,  آفریده است؟ ))

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : (( بله ))

استاد پرسید: (( هرچیزی را ؟! ))

پاسخ دانشجو این بود: ((  بله ; هرچیزی را. ))

استاد گفت: (( دراین حالت ,  خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد .))

برای این سوال , دانشجو پاسخی نداشت و ساکت  ماند .

ناگهان ,  دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:

(( استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته ))

دانشجو پرسید: (( آیا سرما وجود دارد؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته, آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟ ))

دانشجو پاسخ داد: (( البته آقا, اما سرماوجود ندارد. طبق مطالعات علوم فیزیک, سرما, نبودن

تمام و کمال گرماست و شیء را تنها درصورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد

و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شیء است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون

گرما اشیاء بی حرکت هستند, قابلیت واکنش ندارند ; پس سرما وجود ندارد . ما لفظ سرما را

ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم . ))

دانشجو ادامه داد : ((  وتاریکی ؟ ))

استاد پاسخ دا د : ((  تاریکی  وجود دارد . ))

دانشجو گفت: ((  شما باز هم در اشتباه هستید آقا! تاریکی , فقدان کامل نور است. شما می

توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز,

تنوع رنگ های مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور ,  نور می تواند

تجزیه شود . تاریکی ,  لفظی ست که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم. ))

و سرانجام دانشجو ادامه داد: (( خداوند, شر را نیافریده است . شر ,  فقدان خدا در قلب افراد

است. شر فقدان عشق, انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها

وجود دارند و فقدانشان منجر به  شر می شود. ))

نام این دانشجو (( آلبرت انیشتین ))  بود .

[ ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

از علل عمده شکست و ناکامی این است که در برخورد با مشکلات موقتی متوقف می شویم و دست از تلاش بر می داریم . هر کسی را که بگوئید این را زمانی تجربه کرده است . در روزگاریکه همه در اندیشه طلا بودند یکی از عموهای داربی گرفتار " تب طلا "شد . راهی غرب شد تا با حفاری زمین به ثروت برسد . او هرگز نشنیده بود که در مغز انسان طلایی به مراتب بیش از آنکه او از زمین بیاورد وجود دارد . او با اخذ اجازه نامه با بیل و کلنگ سرگرم کار شد . بعد از هفته ها کار طاقت فرسا به کلوخه های براق طلا رسید . اکنون به وسیله ای نیاز داشت که این کلوخه ها را از دل خاک بیرون بکشد . بی آنکه کسی متوجه شود روی معدن را پوشاند و عازم شهر " ویلیامز برگ " در ایالت مریلندشد تا موضوع را برای بستگان و برخی از همسایگان بازگو کند . آنها دور هم جمع شدند و پول خرید دستگاه حفاری را تدارک دیدند ، آن را خریدند و به محل معدن طلا بردند . آنها سرگرم کار شدند .

نخستین کامیون کلوخه ها را به کوره ذوب و استخراج طلا فرستادند . معلوم شد که یکی از غنی ترین معادن " کلرادو " را یافتند . حمل چند کامیون کلوخ طلا کافی بود تا همه بدهی های آنها را پاک کند و نوبت به سود کلان برسد . مته های حفاری ، زمین را می شکافتند ، امید داربی و عمویش بیشتر می شد ، تا اینکه اتفاقی افتاد ، رگه های طلایی بی مقدمه ناپدیدشدند . آنها به پایان رنگین کمان رسیده بودند . از معدن طلا دیگر اثری نبود . به کندن زمین ادامه دادند ، مایوسانه می خواستند رگه طلا را از نو بیابند ، اما موفق نشدند .

سرانجام تصمیم گرفتند که دست از کار بکشند .دستگاه حفاری را به چند صد دلار فروختند و با قطار به دیارشان برگشتند . کسی که دستگاه را خریده بود از یک مهندس معدن خواست تا به معدن نگاهی بیاندازد و برای او محاسبه کوچکی انجام دهد . مهندس مزبور نظر داد که پروژه حفاری معدن از آن جهت شکست خورده که صاحبان آن به کار معدن و اصول حاکم بر آن آگاه نبودند . تحقیقات این مهندسان نشان داد که رگه در فاصله 90 سانتی متری از محلی که خانواده داربی کارشان را متوقف کرده بودند از نو پدیدار خواهد شد و دقیقا" این اتفاق افتاد . کسی که دستگاه حفاری را خریده بود ، میلیونها دلار ثروت انباشت کرد . او به حقیقت مهمی توجه کرده بود و آن اینکه قبل از تسلیم شدن و دست از کار کشیدن باید با متخصص به مشورت نشست و این که درست فکر کند و درست بیندیشد داربی مدتها بعد ، جبران زیان خود را کرد . او به ثروتی بیش از اینها دست یافت و این زمانی بود که به کشفی بزرگ نایل آمد . او فهمید که اشتیاق می تواند به طلا تبدیل شود داربی به کار فروش بیمه عمر مشغول شد . داربی که می دانست به دلیل آنکه در 90 سانتی متری طلا کارش را رها کرده و سود کلانی را از دست داده است با خود گفت " من در فاصله 90 سانتی متری طلا متوقف شدم . اما از این به بعد ، وقتی به اشخاص روجوع می کنم و از آنها جواب نه می گیرم ، تسلیم نمی شوم ."

داربی در شمار معدود کسانی قرار گرفت که سالانه بیش از یک میلیون دلار بیمه عمر می فروشند . او پیروزی خود را مدیون شکستی می داند که در کار استخراج از معدن طلا متحمل شد . او می داند که قبل از موفقیت باید شکستهای موقتی را پذیرفت . وقتی سایه های شکست از راه می رسند ، ساده ترین و به ظاهر منتقی ترین اقدام دست کشیدن از فعالیت است و این اقدامی است که اغلب می کنند . بیش از 500 نفر ، از موفق ترین افراد می گویند : بزرگترین موفقیت آنها یک قدم فراتر از جایی که شکست خورده بودند نصیبشان شده است.

 

 

[ ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

یک بار 500کیلویی را هیچ کس نمی تواند بغل کرده و آن را جابه جا نماید، ولی اگر همین بار را به 100بار 5کیلویی تقسیم کنیم همه براحتی می توانند آن را جابه جا می کنند. نگرانی ها و فشارهای ذهنی و عینی، مسائل و مشکلات زندگی، همانند یک بار سنگین، انسان را از فعالیت و تلاش مداوم و لازم، باز می دارند، در واقع فلج روحی و جسمی پیش می آورند در حالی که اگر فشارها و نگرانی و مشکلات به قسمت های کوچک تر و قابل تقسیم حل شوند برطرف ساختن و تحمل آن ها امکان پذیر است.

ویلیام جیمز روانشناس معروف توصیه می کند با پیروی از یک برنامه که حاوی افکار مثبت و سازنده و سودمند باشد به جنگ نگرانی ها، فشارها، ترس ها، شکست ها و..... بروید،تا مسائل و فشارها و ترس های جاریروزانه را به حداقل برسانید.

هر روز صبح جملات ده گانه زیر را سه بار بخوانید.

فقط برای امروز خوشحال خواهم بود.

فقط امروز کارهای خود را با شور و شوق صادقانه انجام خواهم داد.

فقط برای امروز، در فکر پرورش روانم خواهم بود.

فقط برای امروز، در فکر تندرستی و انجام ورزش مناسب خواهم بود.

فقط امروز، از هیچ کس انتقاد نکرده و به نظریات دیگران هم احترام خواهم گذاشت.

فقط امروز، سعی خواهم کرد که برای امروز زندگی کنم و نگران فردا و آینده نخواهم بود.

فقط امروز، برنامه کار روزانه را دقیقاَ تنظیم و به اجرا در خواهم آورد.

فقط امروز، نیم ساعت از وقت خود را برای خودم صرف می کنم، با خود خلوت کرده و به راز و نیاز با خدای خود می پردازم.

فقط امروز،نگران هیچ چیز و هیچ کس نخواهم بود.

فقط برای امروز، برای امروز سپاسگذار از برکات و امکانات خود خواهم بود.

شاد باشید و دریایی

 

[ ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شما مستحق شادی هستید            

 پیام‌هایی که به خود می‌‌دهید سمت وسوی زندگی شما را تعیین خواهد کرد.پس اگر دائما‍ به خود بگویید من ارزشی ندارم وشادی در زندگی حق من نیست، چطور انتظار دارید که شاد باشید؟

 خودتان را قبول داشته باشید                            

خوب، بد، زشت یا هرچه هستید، همان را بپذیرید. به هر کاری مشغول هستید بدانید که آن کار نهایت تلاش و کوشش شما بوده، پس کاملا از آن راضی و خوشنود باشید و به دنبال پیشرفت بروید. اگر تنها به نداشته‌های خود فکر کنید مطمئنا از داشته‌های خود هرگز لذت نمی‌‌برید.

   احساس رضایت نمایید                             

نباید همواره به دنبال موقعیتی در آینده باشید تا در آن زمان به خرسندی برسید. شما مطلع نیستید که فردا زندگی چه چیزی را برای شما به ارمغان خواهد آورد، پس امروز از داشته‌ها و موقعیت‌های خود نهایت لذت را ببرید.

    قدر زندگی خود را بدانید                                  

شادبودن در حال حاضر یعنی از زندگی خود سپاسگزاری کردن. شکرگزاری ازسلامتی، شغل، خانه، غذا یا خانواده‌ای که عاشق شماست. آیا اگر متوجه شوید که فقط نود روز از زندگی شما باقی مانده متفاوت عمل نمی‌کردید؟ سرانجام عمر همه یک روز به پایان خواهد رسید. شاید شما حتی نود روز هم وقت نداشته باشید. این را بدانید که تنها سپاسگزاری است که شادی و آزادی را برای شما به ارمغان خواهد آورد، نه سرزنش.

    با دیگران مهربان باشید                                     

شادی واقعی یعنی مفید بودن برای دیگران. اگر شما یاد بگیرید که به مشکلات، بیش از اندازه فکر نکنید آنها در نظر شما کوچک وکوچک‌تر خواهند شد. اگر تنها به خود فکر نکنید، متوجه می‌شوید که زندگی چقدر زیباست.

 

[ ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

راحت بنشینید ، چشم هایتان را ببندید ، تنفس خود را آرام و آسوده کنید.

از انرژی که شما را در بر گرفته ، آگاه شوید . این،هاله ی شماست.
دایره ای از نور ،دور تا دور بدن خود تصور کنید . خط پیوسته ای از نور را که به دورشما حلقه زده ،تصور کنید.

اکنون، شعاعی از نور سفید را به حاشیه ی هاله ی خود،بفرستید.

تصور کنید این شعاع نور،درست مانند یک جاروبرقی،هر نوع آلودگی یا نکته ی منفی را در خود فرو می بلعد. آن هنگام که هاله ی شما،تمیز و درخشان شد،چشم های خود را باز کنید.

با هاله ی تر و تازه ی خود،احساس کنید میلیون ها دلار ثروت دارید.
به طور مرتب،هاله ی خود را پالایش کنید تا پیوسته انرژی مثبت داشته باشید.

 منبع:"شصت گام تا خوشبختی" "لیندا فیلد" ترجمه ی "منصور سجاد"

[ ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

تفکر مثبت

آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که این خود ما هستیم که از طریق بسیاری از اعمالی که انجام می دهیم یا اندیشه هایی که می کنیم و حرف هایی که بر زبان می آوریم ، مجازاتها و تنبیهات خود را تعیین و مشخص می کنیم.

یعنی اگر تفکرات و اندیشه های ما مثبت باشند ما انرژی مثبت موجود در پیرامونمان را به خود جذب می کنیم و اگر تفکرات و اندیشه ای ما منفی باشند ، به تناسب انرژی منفی موجود در ژیرامونمان را جذب می کنیم. راستی انرژی مثبت چیست؟


ادامه مطلب
[ ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

از شروع قرن بیستم فیزیک هسته ای و کانتیک بارها نشان داده اند که ماده از انرژی تشکیل شده
کهکشان مخزن بینهایتی از انرژی است و انسان هم همینطور همانند هر چیزی که از او خارج میشود و به او میرسد
خوراکش حرکاتش و هوایی که تنفس میکند همانند فکرها احساس و کلامش همه شکلهایی از انرژی هستند
و باز فیزیک نشان میدهد که با اینکه ماده انرژی است فقط قسمت ناچیزی از آن مورداستفاده قرار میگیرد مگر با بکار بردن عملیات هسته ای که انرژی موجود را آزاد سازد
پس میتوان گفت که کلمات هم و مخصوصأ کلمات مثبت خیلی بیشتر از استفاده ای که ما انجام میدهیم انرژی دارند
یک کلمه مثبت طبیعتاً مفید است لذت بخش است و تا مدتی اطمینان به نفستان را بالا میبرد
کلمه مثبتی که باز شده باشد بمراتب نیرومندتر است و به هر انسان امکان تحقق خواسته هایش را میدهد امکان کاهش زحمت و نگرانی و امکان بهبود زندگی
تمام استعدادها و نیکویی ها بلقوه در هرکدام از ما موجود است ولی اکثر آنها به اندازه کافی رشد نکرده اند استفاده درست از نیروی کلمات مثبت امکان رشد استعدادها را میدهد
نیروی مثبت خلاقیت شما را در همه ابعاد زندگی گسترش خواهد داد

[ ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند نمی دانیم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقاً وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود.عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید! و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً!  

مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است...

[ ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

 پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او  تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و  زنده بماند و ... چنین هم شد.

 او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».

 پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.

یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.

 با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.

 سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

 سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!

[ ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]


 خدایا شکر من همیشه شاد  سالم  آرام و جذاب هستم.

خدایا شکر خوشحالم  من همیشهخوشبخت و خوش شانس  و پولدار  وثروتمندم.

 خوشحالم وشاکرم امروز یکیازبهترین روزهای زندگی من میباشد.

خوشحالم همه چیز درراه والاترین خیر وصلاح من پیش میرود.

خدایا شکر خوشحالم همیشه هر چه نیاز دارم در اختیارم قرار میگیرد.

خدایا شکر خوشحالم همیشه همه چیز در دنیایم نیکو وعالیست.

خدایا شکر خوشحالم همه  امور زندگیم با نظم الهی پیش میرود.

خدایا شکرخوشحالم من  مبلغ یک میلیارد تومان پول نقد دارم.

خدایا شکر من همیشه شادوخندان و زیبا و جذاب وسالم و قوی وقدرتمند و دانشمند هستم.

خدایا شکرخوشحالم همیشه بر دانایی وآگاهی من افزوده میشود.

خدایا شکر خوشحالم شبها به خوابی عمیق فرو میروم  وصبحها با نشاط وشادمانی برمی خیزم.

خدایا شکرخوشحالم همیشه همه اهدافم از راهی عالی به آسانی وفوری در جهت خیر وشادی وسود همگان برآورده ومتجلی میشود

[ ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شاید برای گذاشتن یه مطلب جدید توی وبلاگ نیاز نباشه ساعتها فکر کنی و اونقدر وسواس به خرج بدی که هفته ها بگذره و نتونی حرفتو بزنی

شاید برای اینکه به دوستهات ابراز علاقه کنی و بگی که وجودشون توی زندگی برات مهمه ، نیاز به واژه چینی و رجوع به کتاب ادبیات و زبان فارسی و مجلات و دیالوگهای توی فیلمها و قصه ها نباشه ...

شاید سخت ترین کارها تو نظرمون ، در واقع آسون ترین ها باشه و ما با افکارمون اونا رو سخت و غیر قابل اجرا میکنیم

شاید برای اینکه یه حرفو بزنی ، نیاز نباشه الکی طولش بدی ؛ تا جایی که خودت هم توی کلمات گم بشی و راه فرار رو پیدا نکنی

شاید ... ، نه . به واقع زندگی جالب تر و شگفت انگیزتر از اونیه که ما فکر می کنیم و گاهی اوقات تو فکرمون اونو محدود و کوچیک میکنیم .

[ ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

رابطت با خدا چطوره ؟ عاشقش هستی؟کی میگه عاشقی شاخ و دم داره؟ کی میگه عاشقی سخته؟ کی میگه عشق به خدا دست نیافتنیه؟ کی میگه عشق و خلوص رو از ظاهر میشه فهمید؟

قلبت برای خدا می تپه؟ فکرت برای خدا کار میکنه؟ دوست داری خدا رو ببوسی؟ دوست داری نگاش کنی و از وجودش لذت ببری؟

اصلا تا حالا با خدا رفتی بیرون تفریح؟

با خدا حال کن. خدا همه هستی رو برای تو ساخته، طبیعت به این زیبایی رو برای تو بوجود اورده که یک لحظه خوشحالی تو رو ببینه. که یک دقیقه باهاش روی اون تخته سنگ بشینی و به دریاچه روحبخشی نگاه کنی که اطرافش پر از درختها رو گیاهای خشگل ومعطره. خدا میخواد عکس آسمونو توی آب ببینی. میخواد به افق نگاه کنی و از ته دلت داد بزنی : « خدا جون عاشقتم ».

خدا عاشق توئه و از ابراز این عشق توسط تو لذت می بره .لبخند

[ ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی پر از پیام است . هر گوشه ، هر جا . در بین مردم ، در سکوت و تنهایی ، در نوشته ای در یک کتاب ، صفحه ای از یکی مجله ، یک وبلاگ ... . در هر آنچه که میبینی و میشنوی ، ممکن است پیامی برای تو نهفته باشد . شاید بخاطر پیام در آن موقعیت قرار گرفته ای ، تا بشنوی و ببینی . ممکن است مسیرت را تغییر دهد . شاید در راهی که برای آن خلق شده ای قرار گیری . راهی که میتوانی در آن به کمال دست یابی . شاید آن پیام به سوالهای تو پاسخ دهد .

پس باید دقیق شوی . وقتی در ایستگاه اتوبوس نشسته ای ، خودت را به امور بی فایده مشغول نکن . بجای کار با موبایل یا توجه به آهنگی که با هندزفری گوش میدهی و ... ، با آرامش گوش به صدای دنیا بسپار . به قدرت بی حد و حصر خداوند توجه کن و سعی کن از هر چیز الهام بگیری برای ادامه راهت . مطمئن باش اگر باور داشته باشی ، توجه تو مسائلت را حل میکند .

شاید پرنده ای که بالای سرت پرواز میکند در حرکات خود پیامی برای تو داشته باشد . شاید پیرمردی که گوشه پیاده رو ایستاده ، در سخنان خود راه حلی بر موردی داشته باشد که ذهنت را مشغول ساخته . شاید کتاب یا حتی اسم کتابی که از دست رهگذر می افتد حامل پیامهایی برای تو باشد . شاید وبلاگ نویس ، جواب سوالت را داده است ....

به قدرت خودت ایمان داشته باش . زندگی فقط بعد مادی اش نیست . عجایبی در آن نهفته است ، خداوند قدرتهایی به انسان بخشیده است ، که با ایمان میتوانی به خواسته ها و آرزوهایت دست پیدا کنی ، و توجه به پیامهای زندگی نیز بخشی از داشتن ایمان به خود و خداست .

[ ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 برای نفوذ بر قلب های افراد نکات زیر را به کار گیرید:


       افراد درهرسنی که باشند تشنه تعریفند.
       در تعریف از دیگران زیاده روی و مبالغه ننمایید.
      خودتان را آنگونه که هستید بنگرید و دیگران را آنگونه که باید باشند بنگرید.

[ ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

بودا به دهی سفر کرد ...
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !
بودا به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده !!!
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن !!!
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ؟!!
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد ، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن ، زنی هرزه ساخته‌اند .

[ ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی .

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…

[ ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

امیری به شاهزاده گفت: من عاشق توام . شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست. شاهزاده گفت: عاشق نیستی ! عاشق به غیر نظر نمی‌کند .

[ ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شخصی را به جهنم می‌بردند . در راه  بر می‌گشت و به عقب خیره میشد . ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.
فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ..... او امید به بخشش داشت .

[ ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند
خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند
و بدین ترتیب همدیگر  را حفظ کنند . ولی خارهایشان یکدیگررا در کنار هم زخمی میکرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند . بخاطر هیمن مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند . و بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند از اینرو مجبور بودند برگزینند . یاخارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین  بر کنده شود . دریافتند که باز گردند و گردهم آیند . آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند.

[ ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

وقتی کم‌ سن و سال‌ تر بودم، گمان می‌کردم جذاب بودن مادرزادی است. یعنی گمان می‌کردم انسان‌ها یا جذاب به دنیا می‌آیند و یا اگر از ابتدا جذاب نبوده‌اند، تا آخر عمر به همانگونه باقی می‌مانند؛ اما اکنون بعد از گذشت سال‌ها می‌دانم که جذابیت می‌تواند کم و زیاد شود؛ می تواند از زمانی به زمان دیگر تغییر کند و با رشد و تکامل آگاهی در فرد دچار تحول گردد. اکنون می‌دانم که انواع جذابیت‌های ظاهری، گرچه در نظر اول تاثیرگذارند، اما در دراز مدت نمی‌توانند جای جذابیت‌های درونی را بگیرند. می‌دانم که هر دختر و پسری فارغ از زیبایی یا عدم زیبایی چهره و اندامش باز هم می‌تواند جذاب باشد و جذابیت را در خود پرورش دهد. در این پست  به این موضوع می‌پردازیم.

عوامل درونی و عمومی برای جذاب شدن
در دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، انواع زیبایی‌های ظاهری جلب نظر می‌کنند و به شکل روزافزونی گسترش می‌یابند. عمل‌های جراحی زیبایی، لباس‌های شیک و مارک‌دار، لوازم پیرایش و آرایش، متخصصان زیبایی و صدها وسیله برای زیبایی ظاهری وجود دارد و روزانه مورد استفاده صدها هزار نفر قرار می‌گیرد. ما در اینجا نمی‌خواهیم درباره این روش‌ها صحبت کنیم؛ زیرا موضوع مهم‌ تر عوامل درونی جذابیت است که مؤثرتر و ماندگار می باشد. حتماً شما هم با افرادی برخورد کرده‌اید که زیبایی آنها در نگاه اول جذب‌تان کرده است، اما با گذشت زمان و اندک شناختی که درباره آنها به دست آورده‌اید، دیگر انگیزه‌ای برای ادامه ارتباط با آنها نداشته‌اید. زیبایی ظاهری گرچه در نگاه اول مهم است، اما برای همیشه نمی‌تواند برای طرف مقابل جذابیت خود را حفظ کند. اما اگر زیبایی ظاهری ماندگاری لازم را ندارد، پس چه عواملی می‌توانند در درازمدت همچنان باعث جذابیت شوند؟


ادامه مطلب
[ ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

معجزهوقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند . فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت :" فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ، فقط 5دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد


ادامه مطلب
[ ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

یک سخنران در مجلسی که تعداد کثیری حضور داشتند یک اسکناس  100دلاری از جیب بیرون آورد و پرسید : چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حضار بالا رفت .  سخنران گفت : بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری کنم سپس اسکناس را مچاله کرد و پرسید : چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟ باز هم دست همه حضار بالا رفت . این بار سخنران اسکناس مچاله شده را بر زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد سپس اسکناس را برداشت و پرسید : خوب ، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟ باز همدست حضار بالا رفت . سخنران گفت : دوستان می بینید !با این بلا هایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید ، و ادامه داد عزیزانم ! در زندگی واقعی هم همین طور است ، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگریم یا با مشکلاتی که مواجه می شویم ، خم می شویم ، مچاله می شویم ، خاک آلود می شویم و  احساس می کنیم که دیگر هیچ ارزشی نداریم ولی هرگز این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده ، هرگز ارزش خود را ازدست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند ، آدم پر ارزشی هستیم ! و از همه مهمتر برای خودمان هدفمند هستیم و آگاه ! و از یاد نبریم که رنج ها نیز پیوسته گذران هستند و این نیز بگذرد .

 

[ ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

دلم نیومد این شعر زیبا رو تو وب نذارم

السلام علیک یا زینب کبری سلام الله علیه

 

خودم دیدم که صحرا لاله گون بود

زمین از خون یاران غرقه خون بود

خودم دیدم فضاى آسمانها

پر از انا الیه راجعون بود

خودم دیدم که نور چشم زهرا

جراحات تنش از حد فزون بود

خودم دیدم که بر هر برگ لاله

نوشته این سخن با خط خون بود

گلى گم کرده ام میجویم او را،

 به هر گل میرسم میبویم او را

خودم دیدم گلوى اصغرش را

خودم در بر کشیدم اکبرش را

اگر چه از کنار نهر علقم

زگریه منع کردم خواهرم را

خودم دیدم که زهرا ناله میکرد

خودم دیدم سرشک مادرم را

مکن منعم اگر با اینهمه داغ

زنم بر چوبه محمل سرم را

گلى گم کرده ام میجویم او را

، به هر گل میرسم میبویم او را

خودم دیدم که دلها مرده بودند

خودم دیدم همه افسرده بودند

خودم دیدم کبوترهاى معصوم

همه در زیر پر، سر برده بودند

خودم دیدم که گلهاى نبوت

زبى ابى همه پژمرده بودند

همان جایى که فرزندان زهرا

بجرم عشق سیلى خورده بودند

گلى گم کرده ام میجویم او را

، به هر گل میرسم میبویم او را

گل من یک نشان در بدن داشت

، یکى پیراهن کهنه به تن داشت

[ ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

نامش فلمینگ بود. کشاورزی فقیر، اهل اسکاتلند . در یکی از روزهای گرم تابستان در مزرعه‌اش مشغول کار کردن بود که ناگهان صدای درخواست کمک از مردابی در آن حوالی توجه او را جلب کرد . داس خود را به گوشه‌ای پرتاب کرد و سراسیمه به طرف مرداب دوید . نفس‌زنان خود را به مرداب رساند و دید که پسری وحشت‌زده در گوشه‌ای از مرداب تا کمر در گل و لای فرو رفته و با صدای بلند گریه سر می‌دهد . آن پسرک سخت در تلاش بود تا خود را نجات دهد. کشاورز خود را به آن پسرک رساند و او را از مرداب بیرون کشید .



ادامه مطلب
[ ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

اللهمَّ ارزقنی شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُروُدِ وَثبِتْ لی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدِکَ مَعَ الحُسَینِ وَ اَصْحابِ الحُسَینِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهْجُهْم دُوْنَ الحُسَینِ عَلَیه السَّلام.


امام حسین (ع) :

« لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب »

جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار ، یا صاحب مروت ، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد
(تحف العقول ، ص 251)

« مَن عَبَدَ اللهَ حَقَّ عِبادَتِهِ آتاهُ اللهُ فَوقَ أمانِیهِ وَ کفایتِهِ »

هر که خدا را ، آن‌گونه که سزاوار اوست ، بندگی کند ، خداوند بیش از آرزوها و کفایتش به او عطا کند.   
(بحار الأنوار، ج 71، ص 183)

أیما اثنَین جَرى بینهما کلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر کانَ سابقة الىَ الجنّة

هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع شده و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود
(محجه البیضاء ج 4،ص 228)
 

أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء

عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند  
(بحارالانوارج/ 93 ص/ 294)

إنَّ شِیعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن کلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ

بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است
(فرهنگ سخنان امام حسین ص/ 476)
[ ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 امام حسین (ع) را منتظرانش کشتند و اینک تویی و این زمانه آخر! این بقیة الله، این الطالب بدم المقتول بکربلا.

سلام خدا بر وارث ....

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)

زندگی امید موفقیت


[ ٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.

او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."

پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.

هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.

" زنش پاسخ داد :" عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."

[ ۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

استیو جابز، لری پیچ، بیل گیتس و… همه اینها افراد موفق و هوشمند در دنیای فناوری به حساب می آیند. تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که این افراد چگونه فکر کرده اند و چطور توانسته اند به موفقیت شان برسند؟

شاید شما هم جزو کسانی باشید که علاقمند هستند پا به درون این دنیای بزرگ برای رقابت و پیشرفت بگذارید. اگر چنین است بد نیست با ۱۲ فرمول مهم برای پیشرفت در این مسیر آشنا شوید.


ادامه مطلب
[ ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…. ، ملکه آینده چین می شود.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

[ ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

۱- کنجکاوی را دنبال کنید.
“من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم”

۲- پشتکار گرانبها است.
“من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی می گذارم”

۳- تمرکز بر حال
“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمی دهد”

۴- تخیل قدرتمند است.
“تخیل همه چیز است. می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود. تخیــل به مراتب از دانش مهم تر است”

۵- اشتباه کردن
“کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی گیرد”

۶- زندگی در لحظه
“من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم، خودش بزودی خواهد آمد”

۷- خلق ارزش
“سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید”

۸- انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید.
“دیوانگی یعنی انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن”

۹- دانش از تجربه می آید.
“اطلاعات به معنای دانش نیست. تنها منبع دانش تجربه است”

۱۰- اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید.
“اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد”

[ ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

در یک شرکت بزرگ ﮊاپنی که تولید وسایل آرایشی را بر عهده داشت ، یک مورد به یادماندنی اتفاق افتاد:

 شکایتی از سوی یکی از مشتریان به شرکت رسید.او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده که آن قوطی خالی است.بلا فاصله با تاکید و پیگیری های مدیر ارشد کارخانه این مشکل بررسی و دستور صادرشد که خط بسته بندی اصلاح شود و قسمت فنی مهندسی نیز تدابیر لازم را برای پیش گیری از تکرار چنین مساله ای اتخاذ کند.

 مهندسان نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه کردند :

     پایش ( مونیتورینگ )  خط بسته بندی با اشعه ایکس

به زودی سیستممذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسان ، دستگاه تولید اشعه ایکس  و مانیتور هایی با رزولوشن بالا و هزینه زیاد نصب و خط مذکور تجهیز شد . سس دو نفر اپراتور متخصص نیز برای کنترل دائمی پشت آن دستگاه ها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطی خالی  جلوگیری کنند.

 نکته جالب توجه این بود کهدر همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاه های کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آن جا یک کارگر معمولی وغیر متخصص آن را به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرج تر حل کرد : تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد!!

 " هر کسی میتواند چیزها را بزرگتر ، پیچیده تر و خشن تر کند . برای حرکت در جهت عکس ، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است"

                                                                                             آلبرت انیشتن

 

نکته 1: همیشه یادتان باشد بهترین پیشنهاد را کسی میدهد که با آن مشکل بیشتر درگیر است.

نکته 2 : خیلی از وسایلی که اختراع  شدند ساختمانی بسیار ساده ساده داشتند ولی کارهای بزرگی در تاریخ انجام دادند . 

 

 --- به اطرافتان خوب نگاه کنید شما هم میتوانید ایده خوب و کارا بدهید-----

[ ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد ، وقتی زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آنها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد . البته هیچ یک را نتوانست حل کند ، اما تمام هفته دست از کوشش برنداشت ، سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد .استاد به کلی مبهوت شد .چون آنها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیر قایل حل ریاضی داده بود.

 اگر دانشجو ، این موضوع را می دانست احتمالا آن را حل نمی کرد . ولی چون به خود  تلقین نکرده بود که مسئله غیر قابل حل است ، بلکه برعکس فکر میکرد باید حتما آن مسئله را حل کند ، سرانجام راهی برای حل مسئله یافت ...

 **در زندگی برای حل مشکلات از بایدها و نبایدها نهراسید. هیچ مرزی برای ذهن خلاق شما وجود ندارد!!**

[ ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

بالاخره پرسید :


ادامه مطلب
[ ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

هر دهه در آمریکا کتابی چاپ میشود بنام ( اشتباهات بزرگ ) "از خاطرات رئیس سازمان ناسا آمریکا " که در این کتاب ثبت شده به این شرح است که وقتی فضانوردان از جو زمین خارج میشدند بعلت عدم وجود جاذبه قادر به نوشتن گزارش نبودند زیرا جوهر خودکار یا خودنوس بر روی کاغذ اثری نمی گذاشت . 

 درسال 1968 رئیس سازمان ناسا تصمیم گرفت این مشکل را حل کند و از تمام شرکتهای تجاری و پژوهشی دعوت به همکاری کرد . سرانجام پس از 5/8 ماه زمان و حدود 11 میلیون دلار سرمایه گذاری یک شرکت پژوهشی موفق شد قلمی را بسازد که در تمامی شرایط جوی از قبیل زیرآب ، در فضا ، در سرمای شدید ،گرمای شدید و خلاصه در تمامی شرایط قابل استفاده باشد .

 زمانی که این محصول رونمایی شد وجشنی در این خصوص گرفته شد .تلگرافی از طرف سازمان فضایی روسیه به دستشان رسید با این متن : کار بسیار خنده داری انجام داده اید ما چندین سال است برای ثبت اطلاعات در فضا از مداد استفاده میکنیم .تمام

به گفته رئیس وقت ناسا بعداز رسیدن این تلگراف 4 ماه دفتر پژوهشی سازمان تعطیل شد . ایشان علت شکست و اشتباه در این مورد را تمرکز بر روی مشکل معرفی کرد در صورتی که روسها بر روی راه حل تمرکز کرده بودند .

[ ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک