زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح

دوست دارم روزهایی را
که تنها دغدغه‌ام این است
که بین چای و قهوه یکی را انتخاب کنم

زندگی امید موفقیت

 

[ ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 مناجات شعبانیه

 فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ مُسْتَکِینا لَکَ مُتَضَرِّعا إِلَیْکَ رَاجِیا لِمَا لَدَیْکَ ثَوَابِی

من از همه به سوی تو گریخته و در پیشگاه تو ایستاده‏ام،در حالی که دلشکسته و نالان درگاه توام و به پاداش تو امیدوار.

مناجات شعبانیه

سلام بر ماه بخشش

 التماس دعا

[ ۳٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
 
زندگی امید موفقیت
 
حذف می کنم آدم ها را

 آدم های خوش بی ادب و بی مزه را

به همراه آنهایی که زانوی غم بغل کرده اند و خودشان هم نمی دانند از دنیا چه می خواهند .

همین طور عصا قورت داده هایی را که پیششان خندیدن جرات زیادی می خواهد

آدم هایی را که بدی افتخارشان است و خوبی را مسخره می دانند و افسانه

سر هم کلاه می گذارند و به اسمش را زرنگی می گذارند

همین طور آدم هایی که خوبند تا دیگران تاییدشان کنند و به این فکر نمی کنند که هیچ خوبی به تایید دیگری نیاز ندارد.

تو خیالشان از همه سرند و هر که موفق شده حق آنها را خورده

نه هوش داشته و نه ذره ای فهم ، نه اصلا آدم بوده

و حیف آنها که با همه درک و فهم از او کم آورده اند

و آدم هایی را که تنها برای داشتن نگاهی اندکی متفاوت تر به دنیا در همه به دیده ی تحقیر می نگرند.

باز هم می گردم

حذف می کنم تک تک آنهایی را که یک عمر از ته دل دوستشان بودم اما از ته دل با من نبودند

حذف می کنم آدم ها را

من می مانم و یک خالی بزرگ

پاهایم را دراز می کنم و نفس راحتی می کشم

حذف می کنم آدم ها را

منی که حذف شده ام سالهاست

[ ۱٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

و چقدر دیر می فهمیم

که زندگی

همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم

[ ۱٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند ،

یک زندگی به پایان می رسد.

 وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند ،

 یک زندگی آغاز می شود

 تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود

 

[ ۱٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

بگذار منتـظـر بمانند ....

می دانی


یک وقت هایی باید


روی یک تکه کاغذ بنویسی


تـعطیــل است


و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند ....

حسین پناهی

 

[ ٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

 از قدرت و زیبایی جوانیت لذت ببر

از قــــدرت و زیبایی جوانیت لذت ببر و یادت باشه قدر قدرت و زیبایی جوانیت رو نمی فهمی تا وقتی رنگ ببازه ! اما باور کن ۲۰ سال دیگه وقتی به عکسات نگاه کنی متوجه میشی چه امکاناتی در برابرت قرار داشته و چقدر ظاهر دل انگیزی داشتی !

 اینو الان متوجه نیستی !

تواونقدر که فکر می کنی چاق نیستی !!

دل نگران آینده نباش ، نگران نگرانیهای اونایی باش که به فکر مشکلاتی هستند که حل کردنش برای تو مثل آب خوردنه !

مشکلات واقعی زندگیت چیزایی هستند که هرگز به خاطر نگرانت خطور نمیکنه ! مثل مشکلاتی که در یه ساعت معمولی در یه روز معمولی هفته تو رو به خودت میپیچونه !

هر روز حداقل دست به کاری بزن که ازش میترسی .... آواز بخون ....

با احساسات دل مردم با بی احتیاطی برخورد نکن ! و با کسانی که با تو اینطور برخورد میکنن کنار نیا !

راحت باش ...

وقتت رو با حسادت تلف نکن ! گاهی انسان پیشه و گاهی عقب تر از دیگرانه ،  این یک قاعده ست و در انتهای راه به خودت ایمان داشته باش . تعریف هایی که ازت میشه به خاطر بسپار و اهانت ها رو فراموش کن و اگه در این مورد موفق شدی به منم یاد بده !

محبت و دلدادگی ها رو حفظ کن و عملکرد حساب بانکیت رو بریز دور !!!!

سعی کن اگه نمی دونی با زندگیت چی کار کنی احساس گناه به خودت راه نده ، خیلی ها رو میشناختم که در ۲۲ سالگی هنوز نمی دونستند و خیلی ها رو میشناسم که ۴۰ سال دارن و هنوز نمی دونن ! ولی تلاش کن ، زیاد مشورت کن !

با زیر دستات مهربان باش روزی دلت براشون تنگ میشه ...

شاید ازدواج کنی شایدم نکنی ، شاید بچه دار شی شایدم نشی ... شاید درهفتاد و پنجمین سالگرد ازدواجت بلند شی و برقصی ! به هر حال هر کاری می کنی زیاد به خودت غره نشو ! زیادی هم خودت رو سرزنش نکن .

انتخابای تو در زندگیت مثل دیگران فقط رو شانس و فرصته ...

از بدنت لذت ببر و هر طور میتونی ازش بهره بگیر ! از نظر دیگران درباره بدنت نترس ، جسم تو با ارزش ترین ابزاریه که در اختیار توست . به هر حال از خوندن مجلات زیبایی پرهیز کن چون باعث میشه حس کنی زشتی ...

پدر و مادرت رو بشناس ،

هرگز نمی دونی اونارو کی از دست میدی ... با خواهر و برادرات مهربان باش ، اونا بهترین رابط تو با گذشته هستن و به احتمال فراوان در آینده نیز همراه تو خواهند بود .اینو درک کن که دوستات میان و میرن ولی معدودی رو که ارزش دارن نگه دار .... 

 سعی  کن فواصل جغرافیایی و تفاوت دید و نگاه ها رو کم کنی چون هر چه از سنت بگذره بیشتر به کسانی که در جوانی میشناختی نیاز پیدا می کنی ...

میتونی تو نیویورک زندگی کنی ولی قبل از اینکه بهت فشار بیاد اونجا رو ترک کن . میتونی در شمال کالیفرنیا زندگی کنی اما قبل از اینکه زیاد بهت خوش بگذره اونجا رو هم ترک کن ... سفر کن ....

 زیاد با موهات ور نرو ! و گرنه در ۴۰ سالگی ۸۵ ساله به نظر میای !

دقت کن به کی نصیحت می کنی اما همیشه در برابر نصیحت صبور باش ! پند به دیگران مانع از نابودی زندگی میشه اون رو جلا میده ، زشتی ها شو از بین میبره و باعث میشه بیش از ارزش واقعیش از اون لذت ببری

 و به هر حال در تند باد حوادث مواظب خودت باش ...

[ ۸ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
هذا ذخیره الحسین " یعنی چه ؟

حسین لبخند بزن عباس آمد

ام البنین چه می کنی ؟ این نوزاد کیست ؟ که دور سر حسین می گردانی ، چقدر زیبا و پر فروغ است ؟ ام البنین تو از احوال همسرت علی آگاهی ، چرا به بازوان این نوزاد خیره شده است ؟ تو هم همان چیزی را حدس می زنی که حسن و حسین و زینب حدس میزنند ؟ مولا چه می گوید ؟ هذا ذخیره الحسین یعنی چه ؟

سلام خدا بر عباس


ادامه مطلب
[ ٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

میلاد امام حسین (ع)

یا حسین (ع)

 هیچ چیز و هیچ کسی قابل قیاس با تو نیست

                                           پدر و مادرم فداى تو باد

 

اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

آمین

[ ٤ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 رشد و پیشرفت ما مدیون حمایت و فداکاری دیگرانی در زندگی مان بوده است که ممکن است فراموششان کرده ایم ....

در  دهکدهء کوچکی نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش خانواده بزرگ ، پدر می‌بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می‌شد تن می‌داد.  در همان وضعیت اسفناک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می‌پروراندند. هر دوی آنها آرزو می‌کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می‌دانستند که پدرشان هرگز نمی‌تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یک شب پس از مدت زمان درازی بحث ، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می‌بایست برای کار در معدن به جنوب می‌رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می‌کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می‌کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد...

 آن ها در صبح روز یک شنه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می‌کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

 وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست ، تو حالا می‌توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم.

 تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت . اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه ! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می‌کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی‌توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می‌کنم، به طوری که حتی نمی‌توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی‌توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

 بیش از 450 سال از آن قضیه می‌گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.

 آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتشان را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.

[ ٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک