زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح

 

پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت .
بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کارافتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم .

دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت : من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانها هاست و شما میخواهید من 16ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟

یکی از کارکنان گفت : جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید میتونید یک ماشین کرایه کنید ، تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است  ، دکتر ایشان با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوری که ادامه دادن برایش مقدور نبود .

ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه راگم کرده خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد .

کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد ، صدای پیرزنی راشنید : بفرما داخل هرکه هستی ، در باز است …

دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند .
پیرزن خنده ای کرد و گفت : کدام تلفن فرزندم ؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ، ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تاخستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری .

دکتر از پیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن شد ، درحالی که پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود .
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود ، که هرازگاهی بین نمازهایش او را تکان میداد .

پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر به او گفت :
بخدا من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی شما شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.

پیرزن گفت : و اما شما ، رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش شما را کرده است .
ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا

دکتر ایشان گفت : چه دعایی ؟

پیرزن گفت : این طفل معصومی که جلو چشم شماست نوه من است که نه پدر دارد و نه مادر ، به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز هستند .
به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که او قادر به علاجش هست ، ولی او خیلی از مادور هست و دسترسی به او مشکل است و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم .

میترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتار شود پس از الله خواسته ام که کارم  را آسان کند .
دکترایشان در حالی که گریه میکرد گفت :

به والله که دعای تو ، هواپیماها را ازکار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت . تا اینکه من دکتر را بسوی تو بکشاند و من بخدا هرگز باور نداشتم که الله عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا میکند. و بسوی آنها روانه میکند.

وقتی که دستها از همه اسباب کوتاه میشود ، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می ماند .

[ ٢٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زنگی امید موفقیت

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ
زندگی رویایی است، مثل رویای یک کودک ناز
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست
زندگی راز دل مادر من ،زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر است

[ ٢٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

[ ۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

[ ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مادر

به خاطر سنگی که تو غذام بود

دندانم شکست .....

گریه کردم ...!!!  نه به خاطر درد دندانم

برای کم سویی چشمان

مادرم

[ ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

یا امام حسین (ع)

 آرزوم برآورده کن  دیر میشه .

[ ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

 

 

[ ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

آتشی نمى سوزاند " ابراهیم " را ،

و دریایى غرق نمی کند " موسى " را ؛

مادری ،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان "نیل" می سپارد ،

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش ؛

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ،

سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد !

مکر زلیخا زندانیش می کند ،

اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند...

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ،

و خدا نخواهد ؛

نمی توانند ...

او که یگانه تکیه گاه من و توست !

[ ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

هر چقدر هم که ضعیف باشی

 گاهی اوقات
 می توانی تکیه گاه باشی
[ ٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شاید امروز نه
اما سرانجام
همه چیز درست خواهد شد...

به یک مسئله فکر کنید که دوست دارید واقعاً درست شود. آیا باور دارید که درست می‌شود؟ شاید وقتش رسیده که اعتماد کنید .

واقعیت این است که همه چیز بالاخره درست می‌شود. زندگی بلد است از خودش مراقبت کند، چه شما بخواهید چه نخواهید. اگر نگاهی به زندگیتان بیندازید متوجه می‌شوید که همه اتفاق‌های آن در آخر درست شدند و به بهترین نتیجه رسیدند.
اعتماد یعنی نتیجه را فراموش کنید. باید باور کنید که اهداف و آرزوهایتان اگر اعتماد به تحقق آنها داشته باشید، به حقیقت می‌پیوندند. اعتماد مجانی است و اجازه می‌دهد زندگی مسیر خود را طی کند، حتی اگر از آینده واهمه داشته باشید. اگر فقط کمی بیشتر اعتماد می‌کردید، زندگیتان چطور بود؟
دوست دارید اعتماد بیشتری به زندگی‌تان داشته باشید ؟ این مراحل ساده را دنبال کنید:

ادامه مطلب
[ ٩ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 یا صاحب الزمان

این دیده نیست ، لایق دیدارِ رویِ تو

چشمی دگر بده ، که تماشا کنم تو را ...
 
                                                                        
 
                                                                            ترسم که شعر سنگ مزارم این شود :

                                                                           " او جمال یوسف زهرا ندید و رفت... "

[ ٩ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

حس خوب
                                      بعضی از آدمها

پر از مفهوم هستند
پر از حس های خوبند
پر از حرفهای نگفته اند
چه هستند، هستند
و چه نیستند، هستند
یادشان
خاطرشان
حس های خوبشان
آدمها
بعضی هایشان
سکوتشان هم پر از حرف هست
پر از مرحم به هر زخم است .

[ ٢٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

انسان هم میتواند دایره باشد و هم خط راست . انتخاب با خودتان هست :

تا ابد دور خودتان بچرخید یا تا بینهایت ادامه بدهید...

[ ٢٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

یا مهدی

یادمان باشد : اگه تنگی دل غوغا کرد، مهدی فاطمه تنهاست . از او یــــــاد کنیم،،، صلوات

[ ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

بنام خدا

پایانی به امید شروعی تازه

هرچیزی فصل آخری داره ، می خواستم حرف بزنم از فصل آخر .... ، فصلی که خیلی ها فرصت پیدا نمی کنند ازش بگن . چون هیچوقت آخرش دست من و شما نیست . عاقبت را فقط او رقم م . فقط خواستم گذری بر این مدتی که سعی کردم دلی را شادکنم داشته باشم آنچنان که رسول خدا (ص) فرمود 


ادامه مطلب
[ ۱٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

زندگی معنایی که به تعبیر ما انسان ها گاهی تلخ و گاهی شیرین است، اما به واقع زندگی به مانند هدیه ای است که هر روز باید روبان های دور آن را به آرامی باز کنیم و با دلی خوش از لحظه های آن بهره ببریم.نباید به سختی ها و مشکلات به مانند سدی بنگریم، بلکه باید از آن ها پلی بسازیم برای رسیدن به زیبایی ها.


ادامه مطلب
[ ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

"کمتر بترسید؛ بیشتر امیدوار باشید.

کمتر بخورید، بیشتر بجوید.

 کمتر آه بکشید، بیشتر نفس بکشید.

 کمتر متنفر باشید، بیشتر عشق بورزید.

و بعد خواهید دید که همه چیزهای خوب از آنِ شما خواهد شد."

[ ٢٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

 زندگی امید موفقیت

 

بزرگی را گفتند: ذکری عنایت فرمایید. فرمود:«به ذکر شریف سکوت مشغول باشید! »

....................................................................

بزرگی را گفتند: اینها که عرفاء می گویند یافته اند، یا بافته اند؟ فرمود:« اگر یافتند که خوب یافتند و اگر بافتند هم خوب بافتند!»

......................................................................................

تو در مقام فتوت کم از درخت مباش      که سنگ میزنندش و او میوه می ریزد

...........................................................

بزرگی فرمود:« مردم سه گروه اند: دسته ی اول آنانکه نیازاریشان و بیازارندت، دسته ی دوم آنانکه گر بیازاریشان، بیازارندت و دسته ی سوم آنانکه بیازاریشان و نیازاراندت و می بخشند.

............................................................

 از تو به یک اشارت       از ما به سر دویدن

.........................................................................................

گر می روی بی حاصلی       گر می برندت واصلی

................................................................

جمعی از یکی از اولیاء خدا درخواست نصیحت کردند. فرمود:« هر کدامتان  می داند کی می میرد دستش را بالا برد!» کسی دست بالا نبرد. سپس فرمود:« هر که برای مرگ کاملاً آماده است دست بالا گیرد!» باز هم کسی نبود. فرمود:« در حیرتم از گروهی که نه وقت رفتنشان را می دانند و نه آماده ی سفرند!!!»

..................................................................................

در راه سلوک الی الله باید جان بر لب آید تا جام بر لب آید

مرا تا جان بود در تن بکوشم        مگر از جام او یک جرعه نوشم

.................................................................................................

اسیر بطن اهل باطن نمی شود!

..........................................................................................

آدمی را سر برود، ولی سحر نرود!

................................................................................

«اقرأ کتابک، کفی بنفسک...» « کتاب وجودت را بخوان و حقیقت نفست تو را کافیست!(آیه 14 سوره اسراء)»

.....................................................................................................................

مرا به هیچ کتابی روانه مدار        که من حقیقت خود را کتاب می بینم

..............................................................................................

سحرگه به ره یکی پیر دیدم         سوی خاک خم گشته از نا توانی

بگفتم چه گم کرده ای اندر این ره؟        بگفتا  جوانی،  جوانی،  جوانی!!!

[ ۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

دوست دارم روزهایی را
که تنها دغدغه‌ام این است
که بین چای و قهوه یکی را انتخاب کنم

زندگی امید موفقیت

 

[ ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی ، پرواز رابیاموز

 راه رفتن بیاموز ، زیرا راههایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند .

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی ، دیر


ادامه مطلب
[ ۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

دیروز بهار آمد و من جایی پشت خاطرات عیدی های تا نشده ام خودم را مرور می کردم


ادامه مطلب
[ ٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

   انسانها زمانی نا امید میشوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده


[ ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند... او نزدیکتر می شود و می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من ! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد . تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست . نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "ببین, برای این صدف , اوضاع فرق کرد."

[ ٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.

هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.

بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

[ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

بیا لحظه ای با هم فکر کنیم که طلا ارزش واقعی نداره و با ارزش بودنش یه چیزیه که توی فرهنگ مردم رفته ، نه اینکه واقعاً با ارزش باشه.
بیا لحظه ای با هم فکر کنیم که مدل ماشین آدم ها ، هیچ دلیلی بر بزرگ بودن شخصیت یا انسان بودن اونها نیست.
بیا لحظه ای با هم فکر کنیم که مدل مبل و میز و صندلی و پرده و لباس و هر چیز دیگه هیچ دلیلی بر بالاتر بودن جایگاه افراد نسبت به هم نیست .
و هزاران چیز دیگه که می تونیم با هم فکرش رو بکنیم.

چقدر زندگی راحت تر می شه ،‌ مگه نه؟

چقدر دغدغه های الکی و استرس های بیجای ما  خود به خود از بین می رن. آیا اینکه ما چطوری به زندگی فکر کنیم و چطوری به زندگی نگاه کنیم ، دست خودمون هست یا نه ؟
معلومه که دست خودمونه !
پس اگر متفاوت به زندگی نگاه کنیم ، نتایج متفاوت هم خواهیم گرفت…

××× طلا یک فلزه که به خاطر خاصیت های فیزیکیش و کمتر بودنش در طبیعت نسبت به سایر فلزها ، به صورت قراردادی بین آدم ها با ارزش تلقی می شه. اون هایی که سالیان سال پیش از ما این قرارداد رو گذاشتند ، حواسشون نبوده که چیز بهتری برای سنجش ارزش انتخاب کنند

[ ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

برای اینکه به طریق خود ایمان داشته باشیم، لازم نیست که ثابت کنیم طریق دیگران نادرست است.
کسی که چنین می پندارد، به گام های خود نیز ایمان ندارد.


سوارکار باید زودتر از اسب فکر کند. وگرنه اسب او را به جایی می برد که خودش می خواهد. (دیوید بوهم)


بعضی ها به خدا پناه می برند و بعضی ها پشت نامش پنهان میشوند.


هرکس بخواهد کاری را انجام دهد راهش را پیدا می کند، و هر کس نخواهد کاری را انجام دهد بهانه اش را.

[ ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

 

اگر میخواهی قواعد بازی  را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

 

به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.

 

[ ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت


به رویای خود سخت بچسبید , اگر رویاها از بین بروند , زندگی  پرنده ی بال و پرشکسته

ای است که نمی تواند پرواز کند !

[ ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

نور

فکر کن ...

تا حالا عادت داشتی اشیائ بی مصرف رو انبار کنی ؟ و فکر کنی یه روزی (کی میدونه چه وقت ) شاید به دردت بخوره ؟

تا حالا شده پول هاتو جمع کنی و بخاطر اینکه فکر میکنی در آینده شاید بهش محتاج بشی خرجش نکنی ؟

تا حالا شده که لباسهات ، کفشهات ، لوازم منزل و آشپزخونه و چیزهای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردی ، انبار کنی  ؟

درون خودت چی ؟

تا حالا شده خاطره سرزنش ها ، خشم ها ، ترس ها و چیزهای دیگه رو به خاطر بسپاری ؟

دیگه نکن !

تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت میکنی !   باید جا باز کنی ... یه فضای خالی تا اجازه بده چیزهای تازه به زندگیت وارد بشه .

باید خودت رو از شر چیزهای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی ، تا سعادت به زندگیت وارد بشه .

تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگه داری ، نمیتونی جای خالی برای موقعیتهای تازه بوجود بیاری .

خوبی ها باید در چرخش باشن ...کشوها ، قفسه ها ، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن .

هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور .میل به نگه داشتن چیزهای بی مصرف ، زندگی رو پر پیچ و تاب میکنه . این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ...

وقتی انبار میکنیم ، احتمال خواستن رو تصور میکنیم ، احتمال تنگدستی رو ...

فکر میکنیم که فردا شاید لازم بشن و نتونیم دوباره اونها رو فراهم کنیم ...

با این فکر دوتا پیغام به مغزت و زندگی ات میفرستی :   که به فردا اعتماد نداری ...  و اینکه تو شایسته چیزهای خوب و تازه نیستی .

خودت رو از قید هر چیزی که رنگ و روشنایی باخته رها کن ... ، بذار نور به زندگی ات وارد بشه .

[ ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم ...

حضرت عیسی مسیح علیه السلام

 

هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند اعلام را بر شانه خویش احساس کرده ام...

"چارلز مورگان"

[ ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 زندگی امید موفقیت

روزی پسر جوانی مشغول تمیز کردن وسایل پدربزرگ مرحومش بود که یک پاکت نامه قرمزرنگ پیدا کرد. روی پاکت با خطی زیبا و درشت ، نوشته شده بود: “ تقدیم به نوه عزیزم “.
پسر که خط پدربزرگش را شناخته بود در پاکت را باز کرد. درون آن نامه ای قرار داشت که در آن چنین نوشته شده بود:

نوه عزیزم ،
سال ها پیش روزی به سراغم آمدی و از من کمک فکری خواستی تا بتوانی در زندگی ات به موفقیت دست یابی . آن روز پرسیدی : “پدربزرگ ، شما چگونه در زندگی تان مرد موفقی بودید؟ شما هنوز با این سن پر از انرژی هستید، در حالی که من در سن جوانی از تلاش خسته شده ام . چگونه می توانم مثل شمادر زندگی ام موفق شوم ؟”
آن روز نتوانستم پاسخ مناسبی به تو بدهم . ولی حالا که روزهای عمرم به شمارش افتاده اند می دانم که پاسخی را به تو مدیون هستم ، و در این نامه پاسخ تو را به سؤال آن روز داده ام :
تصور می کنم موفقیت افراد در زندگی تا حد زیادی به نحو نگرش افراد به موضوعات زندگی وابسته است . من آن را چنین می نامم : “باز نگه داشتن چشم ها به روی زندگی و واقعیات آن “.
اول از همه باید بدانی که زندگی مملو از حوادث پیش بینی نشده ای است که بیشتر آن ها ساده هستند . اگر دائما مراقب آن ها نباشی ، نیمی از شادی و خوشحالی را در زندگی از دست خواهی داد. اگر گاهی درانتظار مواجهه با رخدادهای خوب باشی به سراغت خواهند آمد.
وقتی با چالش های زندگی روبه رو می شوی ، از آن ها استقبال کن . چون این چالش ها تو را از روز قبل ،عاقل تر، با تجربه تر و قوی تر می سازند. اگر مرتکب اشتباهی شدی ، بابت درس هایی که از آن می گیری ،خوشحال باش و از آن درس ها برای رسیدن به اهدافت کمک بگیر.

همیشه تابع قوانین و مقررات باش ، حتی قوانین جزیی و کوچک . وقتی از قوانین تابعیت کنی ، زندگی برایت آسان تر می شود. اگر تصور می کنی که می توانی با تخطی از قوانین به هدف مورد نظرت برسی ،سخت در اشتباه هستی و بدان که فقط خودت را گول می زنی .
به نتیجه رسیدن خواسته های واقعی ات در زندگی ، اهمیت زیادی دارد.
پس فکر و توجهت را روی آن ها متمرکز کن و برای دستیابی به آن ها آماده شو.
ولی آماده باش که سر از جاهایی جدید و ناشناخته در بیاوری . در حالی که بزرگتر می شوی ،مسئولیت های زندگی ات بیشتر می شوند . پس آماده تقبل آن ها باش و خودت را برای مواجهه باچالش های ناشی از آن ها آماده کن .
گاهی باید آن قدر شجاعت به خرج بدهیم تا از مقصدی آشنا به مقصدی ناآشنا برویم . زندگی فقط دررسیدن به قله های پیروزی خلاصه نمی شود. بخشی از آن مربوط به جابجایی از یک قله به قله دیگراست . اگر در مسیر بین دو قله ، بیش از حد تعلل ورزی ، ممکن است وسوسه صرفنظر از رسیدن به قله دیگر، تو را از ادامه راه باز دارد. گذشته ها را در گذشته رها کن . به قله بعدی قدم بگذار و از دیدن مناظر و چشم اندازهای جدید لذت ببر.
موانعی را از سر راه بردار که از نظر معنوی و روحی بر تو سنگینی می کنند . وقتی عقیده ، دلخوری یارفتاری تو را به تنگ می آورد، مسیرت را باز کن و چیزهای اضافی را از سر راهت کنار بزن . آن رفتار، طرزتلقی و افکاری را از وجودت تهی کن که قدم هایت را کند می کنند و انرژی ات را تحلیل می برند.
به یاد داشته باش که انتخاب هایت در زندگی ، تعیین کننده موفقیت ها و شکست های تو هستند. پس همه حق انتخاب های موجود را در نظر بگیر و بعد در مورد برگزیدن آن ها تصمیم بگیر. سپس خود راباور داشته باش ، از جایت بلند شو و پیش برو.
گاه و بیگاه به خودت استراحت و وقفه هایی بده . این وقفه ها احساس مسئولیت احیا شده ای به تومی دهند که بتوانی نسبت به آرزوهایت متعهد باقی بمانی و درکی مثبت و سازنده از چیزهایی داشته باشی که بیشتر از همه برایت اهمیت دارند.
مهم تر از همه ، هرگز از خودت ناامید نشو . فردی در نهایت برنده و پیروز خواهد بود که برای پیروزشدن ، تصمیم قاطع می گیرد. به زندگی همان چیزهایی را اهدا کن که برایت مهم هستند و زندگی نیز درعوض بهترین ها را برایت به ارمغان خواهد آورد.

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

الإمام الصادق (علیه السلام) :

  

أکثِرْ مِنَ الدُّعاءِ، فإنّهُ مفتاحُ کلِّ رحمه?، ونجاحُ کلِّ حاجه?، ولا یُنالُ ما عِندَ اللهِ إلاّ بالدُّعاءِ، ولیسَ بابٌ یَکثُرُ قَرعُهُ إلاّ یُوشِکُ أن یُفتَحَ لِصاحِبِهِ .

 

بسیار دعا کن ; زیرا دعا کلید هر رحمتی است و مایه روا شدن هر حاجتی و آنچه نزد خداست جز با دعا به دست نمی آید. هیچ دری نیست که بسیار کوبیده شود مگر آن که بزودی به روی کوبنده باز گردد.

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند نمی دانیم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقاً وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود.عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید! و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً!  

مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است...

[ ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

 پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او  تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و  زنده بماند و ... چنین هم شد.

 او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».

 پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.

یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.

 با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.

 سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

 سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!

[ ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شخصی را به جهنم می‌بردند . در راه  بر می‌گشت و به عقب خیره میشد . ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.
فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ..... او امید به بخشش داشت .

[ ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 ژرالدین دخترم: اینجا شب است، یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تو خیلی دورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گل هایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی، شب های دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ،قصه اژدهای بیدار در صحرا، خواب که به چشمان پیرم می آمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .من در رویای دختر خفته ام .


ادامه مطلب
[ ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که گفتند : فروختی ؟

 گفت : نخریدند ، ولی تمام شد !

میگی نه ! بخون :

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیّک ، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی ، همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

بخدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد

که به روی نا امیدی ، در بسته باز کردن

[ ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

آیا هرگز درباره خود و نوع نگاهتان به زندگی به قضاوت نشسته اید که چگونه فردی هستید؟ خوش بین یا بدبین، امیدوار یا نا امید؟ نسبت به آشنایان و اطرافیان خود چه احساس و برداشتی دارید؟ مثبت یا منفی؟ آیا همه چیز و همه کس را تار و تهدید کننده می بینید یا دلپذیر و قابل اعتماد؟ آیا بر این باورید که در گیر و دار زندگی پر چالش امروز، خوش بینی و امیدواری، ساده لوحی و سطحی اندیشی است؟ آیا در زندگی احساس خستگی و شکست می کنید و نسبت به توانمندی های خود برای حل مشکلات و نسبت به آینده دچار نگرانی و تردید جدی هستید؟ به خداوند چطور؟ به رحمت بی کران خداوندی و امدادهای غیبی او به چه میزان امیدوار و خوش گمان هستید؟


ادامه مطلب
[ ٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک