زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح

 

تقدیم به همه کسانی که دعا کردند ....

خدایا... دریافته ام کسی که میگوید "برایم دعا کن" از روی عادت نمیگوید..!

کم آورده است...

دخل و خرجش دیگر باهم نمیخواند...

صبرش تمام شده است...

ولی دردهایش هنوز باقی مانده است...

مهربانم...! کاش میدانستی چقدر دردناک است شنیدن جمله "برایم دعا کن" خدایا کمکش کن... هنوز هم به معجزه کرامتت ایمان دارد....

برگرفته از نظرات یکی از دوستان خوبم

[ ٢ دی ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

آتشی نمى سوزاند " ابراهیم " را ،

و دریایى غرق نمی کند " موسى " را ؛

مادری ،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان "نیل" می سپارد ،

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش ؛

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ،

سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد !

مکر زلیخا زندانیش می کند ،

اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند...

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ،

و خدا نخواهد ؛

نمی توانند ...

او که یگانه تکیه گاه من و توست !

[ ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]
خدا
 
روی پرده ی کعبه

این آیه حک شده است:

نَبِّیٌ عِبادِی أننی أنَا الغَفُورُ الرَّحِیمُ

و من...

هنوز و تا همیشه

به این آیه
دلــــــــخوشم

"بندگانم را آگاه کن من بخشنده ی مهربانم"

[ ٧ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

حاجتی در دل بی تابم  داشتم...

به دل گفتم : لیاقت برآورده شدن خواسته ات را نداری وگرنه از

تو حرکت و از خدا برکت و خدا  هم برایت برآورده اش میکرد.

دل گفت : مگر آنچه را که تا بحال  خدا به تو داده است  لیاقتش را

داشته ای ! و مگر او تا بحال در بذل نعمت هاش به لیاقت تو نگاه

می کرده است ؟!

 .... و قسم می خورم که راست می گفت .

شاید چیزی را ناخوش بدارید و در آن خیر شما باشد و شاید

چیزی را دوست داشته باشید و به رایتان ناپسند افتد. خدا میداند

و شما نمیدانید.

                                                       ( بقره، ۲۱۶٫)

[ ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

 مناجات شعبانیه

 فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ مُسْتَکِینا لَکَ مُتَضَرِّعا إِلَیْکَ رَاجِیا لِمَا لَدَیْکَ ثَوَابِی

من از همه به سوی تو گریخته و در پیشگاه تو ایستاده‏ام،در حالی که دلشکسته و نالان درگاه توام و به پاداش تو امیدوار.

مناجات شعبانیه

سلام بر ماه بخشش

 التماس دعا

[ ۳٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

ذوالنون مصری که یکی از عارفان بزرگ بود نقل کرده که در صحرا بودم و شیطان را دیدم که چهل روز در حال سجده بود و سر از سجده بر نداشت!

به او گفتم : ای مسکین! بعد از این که مورد بیزاری و لعنت خداوند قرار گرفتی ، این همه عبادت برای چیست؟

شیطان جواب داد ای ذوالنون ! اگر من از بندگی عزل شده ام ، او که از خداوندی معزول نیست...

[ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

دست به دامن خداکه میشوم....

 

چیزی آهسته درون من به صدا میاید که ...نترس!

 

از باختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست ....!

[ ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مُهر ادارۀ پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود...

          او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: « امیلی عزیز، عصر امروز به خانۀ تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا... »

          امیلی همانطور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرائی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ » امیلی جواب داد: « متأسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. » مرد گفت: « بسیار خوب خانم، متشکرم » و بعد دستش را روی شانۀ همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرائی از خدا نداشت. همانطور که در را باز می کرد، پاکت نامۀ دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

          « امیلی عزیز، از پذیرائی خوب و کت زیبایت متشکرم، با عشق، خدا »...

[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

زندگی امید موفقیت

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: ' کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالیه ! '

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم .

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرف تر ، ‌روی چمنها پرت شد . سرش را که بالا آورد ، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم . بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم . در حالیکه به دنبال عینکش می گشت ، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم .

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم ، گفتم : ' این بچه ها یه مشت آشغالن !'

او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم ؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود . پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من  تعدادی از کتابهایش را برایش آوردم .

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد . من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند ؟ و او جواب مثبت داد .

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم ، بیشتر از او خوشم می‌آمد . دوستانم هم چنین احساسی داشتند .

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی ،‌ با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری !' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد ، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم . وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم ، هر دو به فکر دانشکده افتادیم . مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک .

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند . مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد .

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم .

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند . من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

 مارک را دیدم... او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد . همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر ، گاهی من بهش حسودی می کردم !

امروز یکی از اون روزها بود . من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است ، بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم : ' هی مرد بزرگ ! تو عالی خواهی بود !'

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد : ' مرسی' .

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد : ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه ، دوستانتان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن ، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد . به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم . دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

 

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید : برای بهتر شدن یا بدتر شدن . 

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

دنبال خدا ، در وجود دیگران بگردیم .

[ ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شما در کودکی چی می گفتید؟


خدای عزیز!

آیا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟
آلفرد

 

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟
سوزی

 

خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود .
رز

 

خدای عزیز!

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
امیلی


ادامه مطلب
[ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

فقط رکاب بزن

زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است. آدم نمی‌افتد ، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

 اوایل، خداوند را فقط یک ناظر می‌دیدم، چیزی شبیه قاضی دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌ رخم بکشد. به این ترتیب ، خداوند می‌خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم . او همیشه حضور داشت ، ولی نه مثل یک خدا، که مثل مأموران دولتی.
 

ولی بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعی بود که حس کردم زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است، آن هم دوچرخه سواری در یک جاده ناهموار!

 اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب می‌زد.
 آن روزها که من رکاب می‌زدم و او کمکم می‌کرد، تقریباً راه را می‌دانستم، اما رکاب زدن دائمی، در جاده‌ای قابل پیش‌بینی کسلم می‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا می‌کردم.
 

یادم نمی‌آید کی بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولی هرچه بود از آن موقع به بعد،  اوضاع مثل گذشته نبود . خدا با من همراه بود و من پشت سر او رکاب می‌زدم.

 

حالا دیگر زندگی کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبی داشت. او مسیرهای دلپذیر و میانبرهای اصلی را در کوه‌ها و لبه پرتگاه‌ها می‌شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند.

 

او مرا در جاده‌های خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش می‌برد، و من غرق سعادت می‌شدم.

 گاهی نگران می‌شدم و می‌پرسیدم، «داری منو کجا می‌بری؟» او می‌خندید و جوابم را نمی‌داد و من حس می‌کردم دارم کم کم به او اعتماد می‌کنم.
 بزودی زندگی کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایی پر از ماجراهای رنگارنگ شدم. هنگامی که می‌‌گفتم «دارم می‌ترسم» برمی‌گشت و دستم را می‌گرفت.
 او مرا به آدم‌هایی معرفی کرد که هدایایی را به من می‌دادند که به آنها نیاز داشتم. هدایایی چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانی . آنها به من توشه سفر می‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم- سفر ما ؛ سفر من و خدا .
 

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 

حالا هدیه‌ها خیلی زیاد شده بودند و خداوند گفت: « همه‌شان را ببخش . بار زیادی هستند. خیلی سنگین‌اند! » و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمی که سر راهمان قرار می‌گرفتند دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت می‌کنم.

 

حالا دیگر بارمان سبک شده بود. او همه رمز و رازهای دوچرخه سواری را بلد بود. او می‌دانست چطور از پیچ‌های خطرناک بگذرد، از جاهای مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد پرواز کند..

 

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم.. این طوری وقتی چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت می‌بردم و وقتی چشم‌هایم را می‌بستم، نسیم خنکی صورتم را نوازش می‌داد.

 

هر وقت در زندگی احساس می‌کنم که دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم، او لبخند می‌زند و فقط می‌گوید: «رکاب بزن»

[ ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان اش را بسنجد .

او پرسید: (( آیا خداوند , هرچیزی راکه وجود دارد ,  آفریده است؟ ))

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : (( بله ))

استاد پرسید: (( هرچیزی را ؟! ))

پاسخ دانشجو این بود: ((  بله ; هرچیزی را. ))

استاد گفت: (( دراین حالت ,  خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد .))

برای این سوال , دانشجو پاسخی نداشت و ساکت  ماند .

ناگهان ,  دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:

(( استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته ))

دانشجو پرسید: (( آیا سرما وجود دارد؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته, آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟ ))

دانشجو پاسخ داد: (( البته آقا, اما سرماوجود ندارد. طبق مطالعات علوم فیزیک, سرما, نبودن

تمام و کمال گرماست و شیء را تنها درصورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد

و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شیء است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون

گرما اشیاء بی حرکت هستند, قابلیت واکنش ندارند ; پس سرما وجود ندارد . ما لفظ سرما را

ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم . ))

دانشجو ادامه داد : ((  وتاریکی ؟ ))

استاد پاسخ دا د : ((  تاریکی  وجود دارد . ))

دانشجو گفت: ((  شما باز هم در اشتباه هستید آقا! تاریکی , فقدان کامل نور است. شما می

توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز,

تنوع رنگ های مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور ,  نور می تواند

تجزیه شود . تاریکی ,  لفظی ست که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم. ))

و سرانجام دانشجو ادامه داد: (( خداوند, شر را نیافریده است . شر ,  فقدان خدا در قلب افراد

است. شر فقدان عشق, انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها

وجود دارند و فقدانشان منجر به  شر می شود. ))

نام این دانشجو (( آلبرت انیشتین ))  بود .

[ ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

رابطت با خدا چطوره ؟ عاشقش هستی؟کی میگه عاشقی شاخ و دم داره؟ کی میگه عاشقی سخته؟ کی میگه عشق به خدا دست نیافتنیه؟ کی میگه عشق و خلوص رو از ظاهر میشه فهمید؟

قلبت برای خدا می تپه؟ فکرت برای خدا کار میکنه؟ دوست داری خدا رو ببوسی؟ دوست داری نگاش کنی و از وجودش لذت ببری؟

اصلا تا حالا با خدا رفتی بیرون تفریح؟

با خدا حال کن. خدا همه هستی رو برای تو ساخته، طبیعت به این زیبایی رو برای تو بوجود اورده که یک لحظه خوشحالی تو رو ببینه. که یک دقیقه باهاش روی اون تخته سنگ بشینی و به دریاچه روحبخشی نگاه کنی که اطرافش پر از درختها رو گیاهای خشگل ومعطره. خدا میخواد عکس آسمونو توی آب ببینی. میخواد به افق نگاه کنی و از ته دلت داد بزنی : « خدا جون عاشقتم ».

خدا عاشق توئه و از ابراز این عشق توسط تو لذت می بره .لبخند

[ ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

آرتور اش

قهرمان افسانه ای تنیس


هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"

 

[ ۱٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک