زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح
((نظر یکی از دوستان در قسمت نظرات))
مادرانی که در قید حیات نیستنند ..خدایا آنان را با حضرت زهرا محشور کن مادرم روحت شاد..
نویسنده: شعله
پاسخ:
در قسمت نظرات
[ ٢۳ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مادر

به خاطر سنگی که تو غذام بود

دندانم شکست .....

گریه کردم ...!!!  نه به خاطر درد دندانم

برای کم سویی چشمان

مادرم

[ ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

هر چقدر هم که ضعیف باشی

 گاهی اوقات
 می توانی تکیه گاه باشی
[ ٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

آدما

 

بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند . بعضی ضخیم و بعضی جلد نازک . 

بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی . 

بعضی از آدم ها ترجمه شده اند . 

بعضی از آدم ها  تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند . 

بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند .

بعضی از آدم ها تیتر دارند ٬ فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند : حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است . 

بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند . بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند وبعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند . 

بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند . 

بعضی از آدم هافقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند . 

بعضی از آدم ها خطخوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند . 

از روی بعضی از آدم هاباید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت . 

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.

به نظر شما ( اگه کسی نظر بده ! ) آدما چه جوری هستن . خودتون چه جوری هستین !

در مورد خودم  دارم فکر میکنم !

[ ٧ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

 یا صاحب الزمان

این دیده نیست ، لایق دیدارِ رویِ تو

چشمی دگر بده ، که تماشا کنم تو را ...
 
                                                                        
 
                                                                            ترسم که شعر سنگ مزارم این شود :

                                                                           " او جمال یوسف زهرا ندید و رفت... "

[ ٩ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

انسان هم میتواند دایره باشد و هم خط راست . انتخاب با خودتان هست :

تا ابد دور خودتان بچرخید یا تا بینهایت ادامه بدهید...

[ ٢٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

بنام خدا

پایانی به امید شروعی تازه

هرچیزی فصل آخری داره ، می خواستم حرف بزنم از فصل آخر .... ، فصلی که خیلی ها فرصت پیدا نمی کنند ازش بگن . چون هیچوقت آخرش دست من و شما نیست . عاقبت را فقط او رقم م . فقط خواستم گذری بر این مدتی که سعی کردم دلی را شادکنم داشته باشم آنچنان که رسول خدا (ص) فرمود 


ادامه مطلب
[ ۱٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

زندگی معنایی که به تعبیر ما انسان ها گاهی تلخ و گاهی شیرین است، اما به واقع زندگی به مانند هدیه ای است که هر روز باید روبان های دور آن را به آرامی باز کنیم و با دلی خوش از لحظه های آن بهره ببریم.نباید به سختی ها و مشکلات به مانند سدی بنگریم، بلکه باید از آن ها پلی بسازیم برای رسیدن به زیبایی ها.


ادامه مطلب
[ ۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

دوست دارم روزهایی را
که تنها دغدغه‌ام این است
که بین چای و قهوه یکی را انتخاب کنم

زندگی امید موفقیت

 

[ ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

و چقدر دیر می فهمیم

که زندگی

همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم

[ ۱٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند ،

یک زندگی به پایان می رسد.

 وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند ،

 یک زندگی آغاز می شود

 تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود

 

[ ۱٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی معلم بزرگی است . درس هایی می آموزد که در هیچ کتابی نیست و در هیچ دانشگاهی تدریس نمی شود . آنها که به کتاب ها و نوشته ها بسنده کردند و مغرور شدند از درس های بزرگ زندگی محروم شدند و بسیار آسیب دیدند .

[ ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضی‌هاشعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال کتابند،
بعضی‌ها بقال کتابند،
بعضی‌ها انباردارکتابند،
بعضی‌ها کلکسیونرکتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی‌ها به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
بعضی‌ها هزار لایه دارند 


ادامه مطلب
[ ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

پائولا معتقد بود آمادگی برای مرگ ضروری است و نیاز به توجه مستقیم دارد. او که سرطان همه ی بدنش را گرفته بود برای پسرش نامه ای نوشت :

" در جنین انسان ، نه ریه ها نفس می کشند و نه چشم ها می بینند . پس جنین برای هستی ای آماده می شود که برایش قابل تصور نیست . "

او در ادامه نوشته بود: "آیا ما هم نباید خود را برای هستی ای فراتر از فهممان و حتی فراتر از رؤیاهامان آماده کنیم ؟ "

در همین روزها بود که در مراسم خاکسپاری مادر یکی از دوستانم ، کشیش برای تسلی خاطر بازماندگان داستانی تعریف کرد . او از مردمانی گفت که بر ساحل مانده بودند و برای کشتی رهسپار دریا با اندوه دست تکان می دادند. کشتی کوچک و کوچک تر شد تا جایی که دیگر فقط دکلش نمایان بود. وقتی که آن هم به طور کامل از نظر پنهان شد، مشایعت کنندگان زمزمه کردند : "رفت" ، ولی در همان لحظه جماعت دیگری که در جایی بسیار دورتر افق را می جستند، با دیدن نوک دکل بانگ برآوردند : " دارد می آید ."

پائولا زن پر انرژی ای بود و برای همه ی دوستانی که با سرطان دست و پنجه نرم می کردند وقت می گذاشت و به آنها انرژی می داد . با اینکه همه ی دکتر ها از سلامتی او قطع امید کرده بودند و حداکثر عمر او را 6 ماه تخمین زده بودند، او تا 10 سال بعد زنده ماند.

  برگرفته از کتاب: "مامان و معنی زندگی"، نوشته: "اروین د.یالوم"، ترجمه: "سپیده حبیب"

[ ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

 

تمام سپاس من ؛
برای کسی که به من نیاز ﻧﺪﺍﺷﺖ ؛
ﺍﻣﺎ .... ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﮑﺮﺩ ... !

 

یادتـــــــــان باشد که ، اعتماد المثنی ندارد ، خرابش نکنید. گمش نکنید ....

بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد
پاهایش تاریکی را تجربه میکند،
گاهی برای رسیدن به نور
باید از تاریکی عبور کرد …

 

ما همیشه صداهای بلند را میشنویم،
پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم.
غافل ازینکه خوبها آسان می آیند،
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!!!

 

قله ای که یک بارفتح شود، تفریحگاه عمومی خواهد شد!
مواظب قله ات باش ...!

 

آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است...

 

گوشهایم را می گیرم ...
چشم هایم را می بندم ...
و زبانم را گاز می گیرم ...
ولــــی ...
حـــریـــفِ افکارم نمی شوم ...
چقـــدر دردنــــاک است ...
فــهــمــیــدن !

 

تولد انسان روشن شدن کبریتی است
و مرگش خاموشی آن!
بنگر در این فاصله چه کردی؟!!
گرما بخشیدی...؟!
یا سوزاندی...؟!!

 

یکبار هم وقتی منتظرت نیستم .... به سراغم بیا..... بگذار خیالم غافلگیر شود ....

 

 

تَــرک کردنِ آدمــــها هـم آدابـی دارد !
اگـــــر آدابِ ماندن نمیدانید،
حدِاَقــــــــــــــــــــل
درست ترکـشان کنـید،
تا تـــــــَـــــــــرَک برندارند...

 

با زندگی قهر نکن! دنیا منت هیچ کس را نمی کشد...

 

آدمـ هـا کـه " عــوض " می شـونـد ...
از " سـلام " و " شـب بـخیـر " گـفتـنشان
مـی شود ایـن را فـهمیـد !
از " حـرف هـا " و " نـگاه هـا "
از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه
بیـن ِ تــو و خـودشان می کـنـند
و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند ...!

 

ما که یقین داریم روزی پروانه خواهیم شد
بگذار روزگار هرچه میخواهد پیله کند

 

قوی کسی است که ، نه منتظر میماند خوشبختش کنند و نه اجازه میدهد بدبختش کنند .

[ ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد! می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم در حالیکه داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم...!!

[ ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

زندگی امید موفقیت

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: ' کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالیه ! '

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم .

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرف تر ، ‌روی چمنها پرت شد . سرش را که بالا آورد ، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم . بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم . در حالیکه به دنبال عینکش می گشت ، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم .

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم ، گفتم : ' این بچه ها یه مشت آشغالن !'

او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم ؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود . پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من  تعدادی از کتابهایش را برایش آوردم .

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد . من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند ؟ و او جواب مثبت داد .

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم ، بیشتر از او خوشم می‌آمد . دوستانم هم چنین احساسی داشتند .

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی ،‌ با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری !' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..

در چهار سال بعد ، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم . وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم ، هر دو به فکر دانشکده افتادیم . مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک .

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند . مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد .

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم .

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند . من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

 مارک را دیدم... او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد . همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر ، گاهی من بهش حسودی می کردم !

امروز یکی از اون روزها بود . من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است ، بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم : ' هی مرد بزرگ ! تو عالی خواهی بود !'

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد : ' مرسی' .

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد : ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه ، دوستانتان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن ، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد . به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم . دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

 

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید : برای بهتر شدن یا بدتر شدن . 

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

دنبال خدا ، در وجود دیگران بگردیم .

[ ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شما در کودکی چی می گفتید؟


خدای عزیز!

آیا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟
آلفرد

 

خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟
سوزی

 

خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود .
رز

 

خدای عزیز!

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
امیلی


ادامه مطلب
[ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.

هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.

بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

[ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

فقط رکاب بزن

زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است. آدم نمی‌افتد ، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

 اوایل، خداوند را فقط یک ناظر می‌دیدم، چیزی شبیه قاضی دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌ رخم بکشد. به این ترتیب ، خداوند می‌خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم . او همیشه حضور داشت ، ولی نه مثل یک خدا، که مثل مأموران دولتی.
 

ولی بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعی بود که حس کردم زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است، آن هم دوچرخه سواری در یک جاده ناهموار!

 اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب می‌زد.
 آن روزها که من رکاب می‌زدم و او کمکم می‌کرد، تقریباً راه را می‌دانستم، اما رکاب زدن دائمی، در جاده‌ای قابل پیش‌بینی کسلم می‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا می‌کردم.
 

یادم نمی‌آید کی بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولی هرچه بود از آن موقع به بعد،  اوضاع مثل گذشته نبود . خدا با من همراه بود و من پشت سر او رکاب می‌زدم.

 

حالا دیگر زندگی کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبی داشت. او مسیرهای دلپذیر و میانبرهای اصلی را در کوه‌ها و لبه پرتگاه‌ها می‌شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند.

 

او مرا در جاده‌های خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش می‌برد، و من غرق سعادت می‌شدم.

 گاهی نگران می‌شدم و می‌پرسیدم، «داری منو کجا می‌بری؟» او می‌خندید و جوابم را نمی‌داد و من حس می‌کردم دارم کم کم به او اعتماد می‌کنم.
 بزودی زندگی کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایی پر از ماجراهای رنگارنگ شدم. هنگامی که می‌‌گفتم «دارم می‌ترسم» برمی‌گشت و دستم را می‌گرفت.
 او مرا به آدم‌هایی معرفی کرد که هدایایی را به من می‌دادند که به آنها نیاز داشتم. هدایایی چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانی . آنها به من توشه سفر می‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم- سفر ما ؛ سفر من و خدا .
 

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 

حالا هدیه‌ها خیلی زیاد شده بودند و خداوند گفت: « همه‌شان را ببخش . بار زیادی هستند. خیلی سنگین‌اند! » و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمی که سر راهمان قرار می‌گرفتند دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت می‌کنم.

 

حالا دیگر بارمان سبک شده بود. او همه رمز و رازهای دوچرخه سواری را بلد بود. او می‌دانست چطور از پیچ‌های خطرناک بگذرد، از جاهای مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد پرواز کند..

 

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم.. این طوری وقتی چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت می‌بردم و وقتی چشم‌هایم را می‌بستم، نسیم خنکی صورتم را نوازش می‌داد.

 

هر وقت در زندگی احساس می‌کنم که دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم، او لبخند می‌زند و فقط می‌گوید: «رکاب بزن»

[ ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

 

اگر 4 تکه نان خوشمزه باشد  و شما 5 نفر باشید،

کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .

[ ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

برای اینکه به طریق خود ایمان داشته باشیم، لازم نیست که ثابت کنیم طریق دیگران نادرست است.
کسی که چنین می پندارد، به گام های خود نیز ایمان ندارد.


سوارکار باید زودتر از اسب فکر کند. وگرنه اسب او را به جایی می برد که خودش می خواهد. (دیوید بوهم)


بعضی ها به خدا پناه می برند و بعضی ها پشت نامش پنهان میشوند.


هرکس بخواهد کاری را انجام دهد راهش را پیدا می کند، و هر کس نخواهد کاری را انجام دهد بهانه اش را.

[ ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

کشتی در بندر امن است...

اما کشتیها برای این ساخته نشده اند...

جان.ان.شد

[ ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم


ادامه مطلب
[ ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

در بغداد روزی مستی افتاده بود و طاقت رفتن نبودش از مستی.

شیخ جنید بر او برگذشت. چشم آن مست بر شیخ افتاد و شیخ را نظر بر وی افتاد.

مست شرم داشت، گفت: یا شیخ! چنین که هستم، می‌نمایم! تو چنان که می‌نمایی، هستی؟ گریه بر شیخ افتاد به سبب این صدق.

[ ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

یادش بخیر

 

یادش بخیر

یادش بخیر

[ ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

پسرک و توله سگ

مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد:

 

"توله های فروشی"

 

چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد واز او خواست تا توله ها را به او نشان دهد مغازه دار صوت زد و با صدای صوت او یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپهای پشمی کوچولو بودند پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت پسر کوچولو توله لنگان را نشان داد و گفت:

 "اون توله چشه؟ "

 مغازه دار توضیح داد که اون توله:

 از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند اما تا آخر عمرش همین جوری خواهد لنگید .

 پسر کوچولو گفت من همونو می خوام. مغازه دار موافقت نکرد ...

 اما پسر کوچولو پاچه شلوارش رو بالا زد و پای چپش رو که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود به مغازه دار نشون داد و گفت:

 من خودم خوب نمی تونم بدوم

 این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو درک کنه ...

 ============

 چه بسیار انسانهای که از نظر جسمی سالمند

 اما ... از جهت عقلی و روانی معلولند

[ ٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد . نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .شما نجار زندگی خود هستید و  روزها چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید .

[ ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 زندگی امید موفقیت

روزی پسر جوانی مشغول تمیز کردن وسایل پدربزرگ مرحومش بود که یک پاکت نامه قرمزرنگ پیدا کرد. روی پاکت با خطی زیبا و درشت ، نوشته شده بود: “ تقدیم به نوه عزیزم “.
پسر که خط پدربزرگش را شناخته بود در پاکت را باز کرد. درون آن نامه ای قرار داشت که در آن چنین نوشته شده بود:

نوه عزیزم ،
سال ها پیش روزی به سراغم آمدی و از من کمک فکری خواستی تا بتوانی در زندگی ات به موفقیت دست یابی . آن روز پرسیدی : “پدربزرگ ، شما چگونه در زندگی تان مرد موفقی بودید؟ شما هنوز با این سن پر از انرژی هستید، در حالی که من در سن جوانی از تلاش خسته شده ام . چگونه می توانم مثل شمادر زندگی ام موفق شوم ؟”
آن روز نتوانستم پاسخ مناسبی به تو بدهم . ولی حالا که روزهای عمرم به شمارش افتاده اند می دانم که پاسخی را به تو مدیون هستم ، و در این نامه پاسخ تو را به سؤال آن روز داده ام :
تصور می کنم موفقیت افراد در زندگی تا حد زیادی به نحو نگرش افراد به موضوعات زندگی وابسته است . من آن را چنین می نامم : “باز نگه داشتن چشم ها به روی زندگی و واقعیات آن “.
اول از همه باید بدانی که زندگی مملو از حوادث پیش بینی نشده ای است که بیشتر آن ها ساده هستند . اگر دائما مراقب آن ها نباشی ، نیمی از شادی و خوشحالی را در زندگی از دست خواهی داد. اگر گاهی درانتظار مواجهه با رخدادهای خوب باشی به سراغت خواهند آمد.
وقتی با چالش های زندگی روبه رو می شوی ، از آن ها استقبال کن . چون این چالش ها تو را از روز قبل ،عاقل تر، با تجربه تر و قوی تر می سازند. اگر مرتکب اشتباهی شدی ، بابت درس هایی که از آن می گیری ،خوشحال باش و از آن درس ها برای رسیدن به اهدافت کمک بگیر.

همیشه تابع قوانین و مقررات باش ، حتی قوانین جزیی و کوچک . وقتی از قوانین تابعیت کنی ، زندگی برایت آسان تر می شود. اگر تصور می کنی که می توانی با تخطی از قوانین به هدف مورد نظرت برسی ،سخت در اشتباه هستی و بدان که فقط خودت را گول می زنی .
به نتیجه رسیدن خواسته های واقعی ات در زندگی ، اهمیت زیادی دارد.
پس فکر و توجهت را روی آن ها متمرکز کن و برای دستیابی به آن ها آماده شو.
ولی آماده باش که سر از جاهایی جدید و ناشناخته در بیاوری . در حالی که بزرگتر می شوی ،مسئولیت های زندگی ات بیشتر می شوند . پس آماده تقبل آن ها باش و خودت را برای مواجهه باچالش های ناشی از آن ها آماده کن .
گاهی باید آن قدر شجاعت به خرج بدهیم تا از مقصدی آشنا به مقصدی ناآشنا برویم . زندگی فقط دررسیدن به قله های پیروزی خلاصه نمی شود. بخشی از آن مربوط به جابجایی از یک قله به قله دیگراست . اگر در مسیر بین دو قله ، بیش از حد تعلل ورزی ، ممکن است وسوسه صرفنظر از رسیدن به قله دیگر، تو را از ادامه راه باز دارد. گذشته ها را در گذشته رها کن . به قله بعدی قدم بگذار و از دیدن مناظر و چشم اندازهای جدید لذت ببر.
موانعی را از سر راه بردار که از نظر معنوی و روحی بر تو سنگینی می کنند . وقتی عقیده ، دلخوری یارفتاری تو را به تنگ می آورد، مسیرت را باز کن و چیزهای اضافی را از سر راهت کنار بزن . آن رفتار، طرزتلقی و افکاری را از وجودت تهی کن که قدم هایت را کند می کنند و انرژی ات را تحلیل می برند.
به یاد داشته باش که انتخاب هایت در زندگی ، تعیین کننده موفقیت ها و شکست های تو هستند. پس همه حق انتخاب های موجود را در نظر بگیر و بعد در مورد برگزیدن آن ها تصمیم بگیر. سپس خود راباور داشته باش ، از جایت بلند شو و پیش برو.
گاه و بیگاه به خودت استراحت و وقفه هایی بده . این وقفه ها احساس مسئولیت احیا شده ای به تومی دهند که بتوانی نسبت به آرزوهایت متعهد باقی بمانی و درکی مثبت و سازنده از چیزهایی داشته باشی که بیشتر از همه برایت اهمیت دارند.
مهم تر از همه ، هرگز از خودت ناامید نشو . فردی در نهایت برنده و پیروز خواهد بود که برای پیروزشدن ، تصمیم قاطع می گیرد. به زندگی همان چیزهایی را اهدا کن که برایت مهم هستند و زندگی نیز درعوض بهترین ها را برایت به ارمغان خواهد آورد.

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند ، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند . پس از خوش و بش اولیه ، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند . استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور ، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند .

پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد ، استاد گفت: « اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت ، داخل سینى برجاى مانده اند . شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است ، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همین است . مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس ، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند .
چیزى که همه شما واقعاً مى خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود ، نه فنجان . امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان هاى یکدیگر نگاه مى کردید. زندگى هم مثل همین چاى است . کار ، خانه، ماشین ، پول، موقعیت اجتماعى و …. در حکم فنجان ها هستند . مورد مصرف آنها ، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است . نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى را مشخص می کند و نه آن را تغییر می دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان ، از چایى که خداوند براى ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی بریم .
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را . از چایتان لذت ببرید . خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست . بلکه بدین معنى است که شما تصمیم گرفته اید آن سوى عیب و نقص ها را هم ببینید. در آرامش زندگى کنید ، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد .

[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

باور

آزمایشی را در « هاروارد یونیورسیتی » انجام دادند :80  پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب
کردند . یک شهرک را به دور از هیاهو مانند با 40 سال پیش ساختند . غذاهای 40 سال پیش
در این شهرک پخته میشد . خط روی شیشه های مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم های
قدیمی ، اخباری که از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش کردند :تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرک بردند ، بعد از گذشت 5 الی 6 ماه کم کم پشتشان صاف شد ، راست می ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشکی شدن کرد ، چین و چروکهای دست و صورت از بین رفت ...علت چه بود ؟
خیلی ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پیش زندگی کردند ، باور کرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .
انسانها همان گونه که باور داشته باشند می توانند بیندیشند . باورهای آدمی است که در هر لحظه به او القا میکند که چگونه بیندیشد . اصولا فرق بین انسانها ، فرق میان باورهای آنان است . انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقیت را برای خود خلق میکنند. انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند که با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال کسب ثروت میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند . قانون زندگی قانون باورهاست
باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است . توانمندی یک انسان را باورهای او تعیین می کند .
انسانها هر آنچه را که باور دارند خلق میکنند . دستاوردهای شما را در زندگی باورهای شما میسازند .
زیرا باورها تعیین کننده کیفیت اندیشه هاست و اندیشه ها عامل اولیه اقدامها.
[ ٢٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شما مستحق شادی هستید            

 پیام‌هایی که به خود می‌‌دهید سمت وسوی زندگی شما را تعیین خواهد کرد.پس اگر دائما‍ به خود بگویید من ارزشی ندارم وشادی در زندگی حق من نیست، چطور انتظار دارید که شاد باشید؟

 خودتان را قبول داشته باشید                            

خوب، بد، زشت یا هرچه هستید، همان را بپذیرید. به هر کاری مشغول هستید بدانید که آن کار نهایت تلاش و کوشش شما بوده، پس کاملا از آن راضی و خوشنود باشید و به دنبال پیشرفت بروید. اگر تنها به نداشته‌های خود فکر کنید مطمئنا از داشته‌های خود هرگز لذت نمی‌‌برید.

   احساس رضایت نمایید                             

نباید همواره به دنبال موقعیتی در آینده باشید تا در آن زمان به خرسندی برسید. شما مطلع نیستید که فردا زندگی چه چیزی را برای شما به ارمغان خواهد آورد، پس امروز از داشته‌ها و موقعیت‌های خود نهایت لذت را ببرید.

    قدر زندگی خود را بدانید                                  

شادبودن در حال حاضر یعنی از زندگی خود سپاسگزاری کردن. شکرگزاری ازسلامتی، شغل، خانه، غذا یا خانواده‌ای که عاشق شماست. آیا اگر متوجه شوید که فقط نود روز از زندگی شما باقی مانده متفاوت عمل نمی‌کردید؟ سرانجام عمر همه یک روز به پایان خواهد رسید. شاید شما حتی نود روز هم وقت نداشته باشید. این را بدانید که تنها سپاسگزاری است که شادی و آزادی را برای شما به ارمغان خواهد آورد، نه سرزنش.

    با دیگران مهربان باشید                                     

شادی واقعی یعنی مفید بودن برای دیگران. اگر شما یاد بگیرید که به مشکلات، بیش از اندازه فکر نکنید آنها در نظر شما کوچک وکوچک‌تر خواهند شد. اگر تنها به خود فکر نکنید، متوجه می‌شوید که زندگی چقدر زیباست.

 

[ ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند نمی دانیم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقاً وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود.عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید! و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً!  

مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است...

[ ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

At least 5 people in this world love you so much they would die for you

حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

 

At least 15 people in this world love you, in some way

حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

 

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you

تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

 

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you

یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود

حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند

 

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep

هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

 

You are special and unique, in your own way

تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

 

Someone that you don't know even exists, loves you

یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

 

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it

وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

 

When you think the world has turned it's back on you, take a look

you most likely turned your back on the world

وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن،

شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

 

Always tell someone how you feel about them

you will feel much better when they know

همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،

وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

 

If you have great friends, take the time to let them know that they are great

وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

[ ۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

١- به تماشای غروب آفتاب بنشینید.
٢- بیشتر بخندید.
٣- کمتر گله کنید.
۴- با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنید.
۵- هدیه‌هایی که گرفته‌اید را بیرون بیاورید و تماشا کنید. شاید برایتان قابل استفاده باشند.
۶- دعا کنید.
٧- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنید.
٨- هر از گاهی نفس عمیق بکشید.
٩- لذت عطسه کردن را حس کنید.
١٠- قدر این که پایتان نشکسته است را بدانید.
١١- زیر دوش آواز بخوانید.
١٢- با بقیه فرق داشته باشید.
١٣- کفشهایتان را عوضی پایتان کنید و به خودتان بخندید.
١۴- به دنیای بالای سرتان خیره شوید.
١۵- با حیوانات بازی کنید.
١۶- کارهای برنامه‌ریزی نشده انجام دهید. برای انجام آن در همین آخر هفته برنامه‌ریزی کنید!
١٧- برای کاری برنامه‌ریزی کنید و آن را درست طبق برنامه انجام دهید. البته کار مشکلی است!
١٨- از تناقضات لذت ببرید.
١٩- دستان خود را در آسمان تکان دهید.
٢٠- در حوض یا استخری که ماهی دارد شنا کنید، کنار آنها.
٢١- از درخت بالا بروید.
٢٢- در حال رفتن به کلاس، یکبار دور خودتان بچرخید.
٢٣- به دیگران بگوئید که خوشگل شده‌اند.
٢۴- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، …) برای خودتان جمع‌آوری کنید.
٢۵- هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه بروید.
٢۶- آدم برفی یا خانه ماسه‌ای بسازید.
٢٧- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشید پیاده روی کنید.
٢٨- وقتی تمام امتحاناتتان تمام شد، برای خودتان یک بستنی بخرید و با لذت بخورید.
٢٩- جلوی آینه شکلک در بیاورید و خودتان را سرگرم کنید.
٣٠- فقط نشنوید، سعی کنید گوش کنید.
٣١- رنگهای اصلی را بشناسید و از آنها لذت ببرید.
٣٢- وقتی از خواب بیدار می‌شوید، زنده بودنتان را حس کنید.
٣٣- زیر باران راه بروید.
٣۴- تا جایی که می‌توانید بالا بپرید.
٣۵- برقصید. حتی در تختخواب.
٣۶- کمتر حرف بزنید و بیشتر بگوئید.
٣٧- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشوید، حرکات ورزشی انجام دهید.
٣٨- بازی شطرنج را یاد بگیرید.
٣٩- کنار رودخانه یا دریا بنشینید و در سکوت به صدای آب گوش کنید.
۴٠- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهید.

[ ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟


ادامه مطلب
[ ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک