زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح

مادر

فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی ،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم،
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است،
صبور باش و درکم کن؛
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم،
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم؛
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن؛
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر؛
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظهام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو؛
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی.
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو؛ روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو.
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم.........

[ ۸ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی/ و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد/ و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ات کوتاه باشد/ و پس از تنهایی‌ات، نفرت از کسی نیابی/ آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد/ بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.


برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی/ از جمله دوستان بد و ناپایدار/ برخی نادوست و برخی دوستدار/ که حداقل یکی در میانشان/ بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.


و چون زندگی بدین‌گونه است/ برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی/ نه کم و نه زیاد، درست به اندازه/ تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد/ که دست‌کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد/ تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی/ نه خیلی غیرضروری/ تا در لحظات سخت/ وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است/ همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.


همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی/ نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند/ چون این کار ساده‌ای است/ بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند/ و با کاربرد درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.


و امیدوام اگر جوان هستی/ خیلی به تعجیل، رسیده نشوی/ و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی/ و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی/ چرا که هر سنی خوشی‌ها و ناخوشی‌های خودش را دارد/ که لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.


امیدوارم دست نوازشگری داشته باشی/ به پرنده‌ای دانه بدهی و به آواز یک سَهره گوش کنی/ وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌‌دهد/ چرا که به این طریق/ احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی/ هرچند خُرد بوده باشد/ و با روییدنش همراه شوی/ تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.


به‌علاوه، آرزومندم پول داشته باشی/ زیرا در عمل به آن نیازمندی/ و برای اینکه سالی یک بار/ پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»/ فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.


و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی/ و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی/ که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان/ باز هم از عشق سخن برانید تا از نو آغاز کنید.

[ ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

بسیار نادر هستند کلماتی که ارزششان بیشتر از سکوت باشد.

"هانری دونومتر"

 

هرگاه که خود را کامل تسلیم«شکر گزار بودن» میکنید لحظه های ناب را درک خواهید کرد

 

به گونه ای از عشق و شور خود مراقبت و پاسداری کنید که گویی گرانبها ترین دارایی شماست

 

هرگز اجازه ندهید ترس شما را به  " بی تفاوتی " سوق دهد

 

عشق همان چیزی است که به شما امکان می دهد بارها و بارها متولد  شوید

 

عاشق بودن به همان اندازه طبیعی است که نفس کشیدن و زنده بودن

 

هنگامی که منتظرید دیگران هیجان را به زندگی شما بازگردانند ، برای تولید عشق و شور و نشاط به آنان وابسته می شوید و تماس خود را با منبع عشق درون خود از دست می دهید

 

عشق و شور زندگانی را از درون خودتان جست و جو کنید . سرزندگی و زنده بودن را تنها از درون خودتان جویا شوید

 

آنان که از خود عشق ساطع می کنند ، با عشق زندگی می کنند و با عشق نیز نفس می کشند دیگران را به سمت خود می کشانند

 

هر چه بیشتر عشق و شور زندگی را از خود ابراز کنید ، برای دیگران مقاومت ناپذیر تر خواهید شد و آن ها کمتر می توانند شما را نادیده بگیرند.

 

باربارادی  آنجلیس

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

شما در حلقه سحر آمیز عشق الهی گام برمیدارید
هیچ چیز منفی نمی تواند میان شما و موهبتی که جسورانه در ذهن خود بر می گزینید و از طریق اندیشه ها و احساسها و کلام وانتظارهایتان باز می تابانید بایستد
بگذارید وجودتان کانون نورانی و هسته درخشان عشق شود آنگاه تمام جهانتان معجزه وار عوض خواهد شد
اگر به عشق اعتماد کنید انجام هیچ کاری برایتان دشوار نخواهد بود
در زندگی به پس که مینگرید ، لحظه هایی که براستی زندگی کرده اید لحظه هایی هستند که با عشق و محبت دست به کاری زده اید
هر کس با عشق الهی متحد شود اندکی از بهشت را در زمین می آفریند
انسان از طریق عشق الهی می تواند خود را از هر گونه تنگنا برهاند
بگذارید وجودتان کانون نورانی و هسته درخشان عشق شود آنگاه تمام جهانتان معجزه وار عوض خواهد شد
درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند؛ حس می کنم این درسته، می‌دانم این یکی غلطه. نه معلمنه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هیچ آدم عاقلی نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط. تنها به صدای درونت گوش کن
دنیا همیشه همونطوری پیش میره که توفکرمیکنی،پس به بهترین ها فکرکن
همیشه از خوبی های آدم ها برای خودت یه دیوار بساز .پس هر وقت در حقت بدی کردند فقط یه آجر از دیوار بردار بی انصافیه اگه دیوارو خراب کنی

[ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

سلام به همه دوستای امید وموفقیت زندگی !!! شاید این داستانی که تو این پست میزارم زیاد ربطی به موضوع وب نداشته باشه و یه زره ای مسیر وبلاگ  رو منحرف کن ولی دلم نیومد بی خیالش بشم خیلی قشنگ بود شما هم بی خیالش نشین . همیشه موفق باشین .

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛ مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند .
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن...یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.
 و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

[ ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید..
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.

[ ۳٠ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

یادمان باشد پیمانى راکه در طوفان با خدا مى بندیم

در آرامش فراموش نکنیم . . .

http://oboor.persianblog.ir/

اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید،در هر دو صورت درست فکر کرده اید. آنتونی رابینز


هر چه عشق و شور زندگی بیشتری از خود ابراز کنید برای دیگران نیز بیشتر مقاومت ناپذیر خواهید شد و آن ها دیگر نخواهند توانست شما را نادیده بگیرند . باربارا دی آنجلیس

تفاوت میان ایستایی و پویایی با قدرت تصمیم گیری مشخص می شود . اراده خود را قوی سازید! کافی نیست که به خود فشار بیاورید بلکه باید خود را در حالتی مصمم قرار دهید. آنتونی رابینز

[ ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک