زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح

 

خودپسندی زنها بزرگترین علت بدبختی ایشان و نابودی خانواده هاست. هیچ چیز به اندازه خودپسندی زنها بنیان خانواده ها را ویران نکرده است.((چارلی چاپلین)) 
کسی به اندازه یک خودخواه سرش کلاه نمی رود.((هنری وارد بیچر)) 
پنج چیز است که پنج چیز از آن نزاید: دلی که خانه ی غرور است کانون محبت نشود. یاران دوران فرومایگی، نکوخویی ندانند و تنگ نظران ره به بزرگی نبرند. حسودان بر جمال و کمال جز به چشم کین ننگرند و دروغگویان از کسی وفا و اعتماد نبینند.((گوته)) 
وقتی خودخواهی یک فرد به صورت قانون در آمد، فانوس بردارید و در روز روشن به دنبال عدالت و انسانیت بگردید.((؟)) 
[ ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند... 

توی بساطش همه چیز بود : غرور، حرص،‌دروغ  و  جنایت ،‌ جاه‌طلبی و ...

هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد : 

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را !!!

بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را !!!

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد ؛ حالم را به هم می‌زد…

دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم اما انگار ذهنم را خواند .

موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم.  

نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی ! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی !

تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان ، آدم را نجات می‌دهد . اینها ساده‌اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می‌خورند .

از شیطان بدم می‌آمد اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و  او هی گفت و گفت و گفت... 

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ی عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود  ، دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم .  

با خودم گفتم : بگذار یک بار هم شده کسی ، چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم اما توی آن جز غرور چیزی نبود !!!

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت ! فریب خورده بودم ، فریب...

دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام ؛ تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا کردم .

می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم .

به میدان رسیدم ، اما شیطان نبود آن وقت نشستم و های های گریه کردم ...

اشک‌هایم که تمام شد،‌ بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را ، و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود…

[ ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

«کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت...! چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم ...

شریعتی

[ ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک