زندگی امید موفقیت
نويسندگان
شرح

زنگی امید موفقیت

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ
زندگی رویایی است، مثل رویای یک کودک ناز
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست
زندگی راز دل مادر من ،زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر است

[ ٢٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مادرم چون سواد خواندن نداری می نویسم :

خدابا مادران را هرگز نگران نکن . چه دعایی کردم ! مگه میشه مادر نگران نباشه ؟؟؟

ولی تو خدایی و هرکاری فقط با اراده توست . خدایا از عمر من بگیر و به عمر مادرم اضافه کن این هم در اراده توست و تو می توانی.

 

خدایا همه مادران را در پناه قدرت لایزالت حفظ کن....

[ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مادر

به خاطر سنگی که تو غذام بود

دندانم شکست .....

گریه کردم ...!!!  نه به خاطر درد دندانم

برای کم سویی چشمان

مادرم

[ ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

مادر

فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی ،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم،
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است،
صبور باش و درکم کن؛
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم،
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم؛
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن؛
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر؛
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظهام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو؛
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی.
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو؛ روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو.
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم.........

[ ۸ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

مادر

مرا به کعبه چه حاجت!

طواف می کنم مـــــادری " را که برای لمس دستانش هم

وضو باید گرفت ...

 

 به سلامتی اونی که وقتی از مدرسه می اومدم خونه ، میگفت از صبح تا حالا برات ۱۰۰۰ تا صلوات فرستادم تا امتحان تو  قبول  بشی . . .

 

[ ۱٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

[ ٢۸ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل ]

زمانی که  بچه بودم ، مادرم گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست میکرد  و  به خاطر می آورم شبی را  که  پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار ، غذا تهیه کرده بود . در آن شب ، مادرم یک بشقاب تخم مرغ ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت .

یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا متوجه شده است ! با این وجود ، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.

وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که  بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:  ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))

زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر– و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد. 

و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.

چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.

ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!  

((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))

بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

در زمستانی سرد کلاغی غذا نداشت تا جوجه هایش را سیر کند؛ گوشت بدن خودش را میکند و به جوجه هاش میداد... زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند : خوب شد مرد ؛ راحت شدیم از این غذای تکراری ! این است واقعیت تلخ روزگار ما...!

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
                                                        و معنای خداحافـظ، تا فردا بود.....!
[ ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

زندگی امید موفقیت

ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولاً دیده نمی شوند ویا لمس نمی گردند، بلکه در دل حس می شوند.
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم . زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.


آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست.
به او گفتم: به نظر مى رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم.
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش می رفتم کمی عصبی بودم.

وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.
با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

وقتی سوار ماشین می شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می روم و آن ها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمی توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم.هیچ چیز غیرعادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پیرامون وقایع جاری بود و آن قدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم.
وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خیلی بیش تر از آنچه که می توانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریع تر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.
کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید.
یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:
نمی دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت.
و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم. در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آن هاست به آن ها اختصاص دهیم.

هیچ چیز در زندگی مهم تر از خدا و خانواده نیست.
زمانی که شایسته عزیزانتان است به آن ها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

[ ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

 

 

اگر 4 تکه نان خوشمزه باشد  و شما 5 نفر باشید،

کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .

[ ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN…………………
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت

“STUPID RAIN”
باران احمق

THAT’S MOM!!!
این است معنی مادر

[ ٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
دنیای من

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست....
ژرفای زندگی امید موفقیت
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک